۱ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
بسم الله الرحمن الرحیم اسم یشیر الی سموه فی ازله اسم یدل علی علوه فی ابده سموه فی ازله نفی البدایة و علوه فی ابده نفی النهایة فهو الاول لا افتتاح لوجوده الآخر لا انقطاع لثبوته الظاهر لا خفاء لجلال عزه الباطن لا سبیل الی ادراک حقه نام خدای کریم جبار نام دار عظیم اول بدانایی و توانایی و آخر بکار رانی و کار خدایی ظاهر بکردگاری و پادشاهی باطن از چون و چرایی اول هر نعمت آخر هر محنت ظاهر هر حجت باطن هر حکمت اول که نبودها دانست آخر که میداند آنچه دانست ظاهر بدانچه ساخت در جهان باطن از وهمهای پنهان فراخ بخشایش است و مهربان یگانه و یکتاست از ازل تا جاودان واحد و وحید در نام و در نشان رازها شنود چه آشکارا و چه نهان مایه رمیدگان و پناه مضطران و یادگار بی دلان بر یاد تو بی تو روزگاری دارم در دیده ز صورتت نگاری دارم جنید گفت بسم الله هیبته و فی الرحمن عونه و فی الرحیم مودته و محبته الله اشارت است بجلال الوهیت و عزت احدیت رحمن اشارت است بکمال نعمت و حسن معونت و عموم رحمت بر کافه بریت رحیم اشارت است بمهر و محبت خصوصا با اهل کرامت حسین منصور گفت بسم الله از بنده چنان است که کاف و نون از حق چون حق گوید جل جلاله کن پیش از آنکه کاف بنون پیوندد بفرمان الله عالمی در وجود آید همچنین بنده چون بصدق گوید بسم الله بر هر چه خواند راست آید و آنچه خواهد یابد بگفتار بسم الله قومی حروف بسم الله تفسیر کرده اند که با بر خدا است با پیغامبران بالهام نبوت و رسالت سین سر خدا است با عارفان بالهام انس و قربت میم منت خدا است بر مریدان بدوام نظر رحمت الف آلاء اوست لام اول لطف او لام دوم لقاء او هاء تنبیه و ارشاد او میگوید بآلاء الله و لطفه وصل من وصل الی لقاء الله فانتبهوا در اخبار موسی ع آورده اند که رب العزة در مقام مناجات با وی گفت یا موسی انا الله الرحمن الرحیم الکبریاء نعتی و الجبروت صفتی و الدیان اسمی فمن مثلی زهی سخن پر آفرین و بر دلها شیرین نظم پاک و گفت پاک از خداوند پاک نظم بسزا و گفت زیبا و علم پاک و مهر قدیم آیین زبان و چراغ جان و نثار جاودان همی گوید ای موسی منم خداوند همگان بار خدای مهربان کریم و لطیف نوازنده بندگان دارنده جهان و نعمت بخش آفریدگان و نوبت ساز جهانیان الکبریاء نعتی ای موسی برتری و بزرگواری نعت من جباری و کامگاری صفت من دیان و مهربان نام من در عالم خود که چون من امید عاصیان بمن درمان بلاها از من شادی درویشان بفضل من آرام ایشان بوعد من منزلشان بر درگاه من نشستن ایشان بامید وصل من بودن ایشان در بند عهد من آرزوی ایشان سلام و کلام من شادی ایشان بدیدار من المص گفته اند که علم همه چیز در قرآن است و علم قرآن در حروف اوایل سور است و علم حروف در لام الف است و علم لام الف در الف است و علم الف در نقطه حقیقی است و علم نقطه در معرفت اصلی است و علم معرفت اصلی در مشیت ازلی است و علم مشیت در غیب هویت و غیب هویت را غایت نیست و آن را دریافت نه که وی را مثل و مانند نیست لیس کمثله شی ء و هو السمیع البصیر حسین منصور گفت الف الف ازل است و لام لام ابد و میم ما بین الازل و الابد و صاد اتصال قومی و انفصال قومی صد هزار مدعی را بسموم آتش قهر بسوزند و در وهده انفصال افکنند تا یک جوانمرد را بنعت لطف در دایره اتصال آرام دهند و تشنگی وی را بشربت طهوریت بنشانند سرهای سروران قریش را بسی در خاک مذلت بریدند چون بو جهل و بو لهب و عتبه و شیبه و ولید مغیره و امثال ایشان تا نقطه در دل سلمان و بلال و بو درداء سر از مطلع دولت خویش برزد و در حمایت عنایت سید اولین و آخرین محمد مرسل شد آری عقدی است که در اول بسته اند و عطری است که در ازل سرشته اند و خلعتی است که در کارگاه ازل بافته اند و کس را بر آن اطلاع نداده اند صد هزار جان مقدس فداء آن یک ذره عنایت باد که روز میثاق بر جانهای عاشقان تجلی نمود عنایة الازلیة کفایة الأبدیة کتاب أنزل إلیک عهد خصصت به من بین الانبیاء انک خاتم الرسل و عهدک خاتم العهود تشرح به صدرا و تقر به عینا یا محمد چشم روشن دار و دل شاد و جان خرم که از میان پیغامبران گوی سبق تو بردی و دولت مواصلت در عین مشاهدت تو یافتی پیغامبران همه بر خبراند و تو باعیان شراک نعلین تو آمد تاج همگان فلا یکن فی صدرک حرج منه یا محمد نگر تا رگ غیرت نینگیزی و حرج در دل خود نیاری بدان سبب که ما با موسی بر طور سخن گفتیم که آنچه گفتیم همه در کار تو گفتیم و حدیث تو کردیم همانست که آنجا گفت و ما کنت بجانب الطور إذ نادینا یا محمد و اگر با موسی سخن گفتیم از پس پرده گفتیم و با تو در خلوت أو أدنی بر بساط انبساط خود دانی که چه رفت و چه بود زان گونه پیامها که او پنهان داد یک ذره بصد هزار جان نتوان داد فلا یکن فی صدرک حرج منه اینجا لطیفه ای نیکوست فی صدرک گفت و فی قلبک نگفت از آنکه حرج را بصدر راه است و بقلب راه نیست جای دیگر گفت و لقد نعلم أنک یضیق صدرک اضافت ضیق با صدر کردند نه با قلب از آنکه قلب در محل شهود است و لذة نظر و دوام انس و با لذت نظر و انس شهود حرج نبود مصطفی ص ازینجا گفت تنام عینای و لا ینام قلبی اتبعوا ما أنزل إلیکم من ربکم الایة ای شما که خلایق اید عقلهای مدخول را و بصایر معلول را در بوته اتباع فرو گذارید و خود رایی و خود پسندی در باقی کنید که خود رایی را نوایی نیست و خود پسندی را روی نیست نقادان دین اسلام و خازنان حضرت نبوت دیر است تا نافه های هدایت بر گشادند و صبای دولت دین را فرمودند که نسیم این نافه ها بودیعت بتو دادیم گرد عالم طواف همی کن و احوال هر قومی مطالعت می کن هر کجا دماغی بینی عاشقانه و هر کجا دلی بینی بر مجمره قهر عشق سوخته نسیمی از وی بدان دل و بدان خاطر رسان آن بیچارگان و بیمایگان کفره قریش آن راندگان حضرت و مطرودان قطیعت دماغهای ایشان در قهر خذلان بود نسیمی نصیب دماغ ایشان نیامد تا رب العزة بحکم حرمان ایشان را میگوید قلیلا ما تذکرون و کم من قریة أهلکناها کم من اهل قریة رکنوا الی الغفلة و اغتروا بطول المهلة فباتوا فی خفض الدعة و أصبحوا و قد صادفتهم البلایا بغتة و أدرکتهم القضیة الازلیة تلک سنة الله فی الذین خلوا من الکافرین و عادته فی الماضین من الماردین ای مسکین نگر که بروزگار امن و صحت و نعمت فریفته نگردی و اگر روزی مرادت برآید از دنیا ایمن ننشینی که زوال نعمت و بطش جباری بیشتر بوقت امن آید یقول الله تعالی حتی إذا فرحوا بما أوتوا أخذناهم بغتة حتی إذا أخذت الأرض زخرفها الایة و ظنوا أنهم مانعتهم حصونهم من الله الایة یحسب أن ماله أخلده کلا کم ترکوا من جنات و عیون الایة أ و لم تکونوا أقسمتم الایة إنی أراکم بخیر الایة هر که درین آیات تدبر کند داند که این بساط لعب و لهو در نوشتنی است و این خانهای بنقش و نگار گذاشتنی است و این جهانیان و جهانداران که خسته دهراند و مست شهوت در سفینه خطراند و در گرداب هلاک در جهان شاهان بسی بودند کز گردون ملک تیرشان پروین گسل بود و سنانشان جان گذار بنگرید اکنون بنات النعش وار از دست مرگ نیزها شان شاخ شاخ و تیرهاشان تار تار یکی از بزرگان دین ببناهای نعمان منذر برگذشت آنجا که خورنق و سدیر گویند گفت آن بناهای عظیم دیدم و ایوانهای برکشیده خراب گشته و دودی و گردی از آن برآمده همه بی کار و بی کس مانده بدیده عبرت در آن می نگرستم و می گفتم این سکانک این جیرانک ما فعل قطانک گفتا هاتفی آواز داد که افناهم حدثان الدهر و الحقب هذی منازل اقوام عهدتهم و غالهم زمن فی صرفه نوب صاحت بهم نایبات الدهر فانقلبوا گفتا و بر دیواری دیدم که خطی بدین صیغه نوشته که فی خفض عیش و عز ما له خطر الی القبور فلا عین و لا اثر فلنسیلن الذین أرسل إلیهم سؤال تعنیف است و تعذیب و لنسیلن المرسلین سؤال تشریف است و تقریب روز قیامت سؤال متفنن است از آنکه احوال خلق متفاوت است سؤال هر کس بر اندازه روش او قومی را از کردار پرسند قومی را از نعمت قومی را از صدق و صفاوت قومی را سؤال کنند از روی سیاست و هیبت قومی را از لطف و کرامت سؤال کردار آن است که فو ربک لنسیلنهم أجمعین عما کانوا یعملون سؤال نعمت ثم لتسیلن یومیذ عن النعیم سؤال صدق و صفاوت لیسیل الصادقین عن صدقهم سؤال هیبت و سیاست أین شرکاؤکم الذین کنتم تزعمون و سؤال لطف و کرامت سؤال پیغامبران است و هو قوله تعالی و لنسیلن المرسلین و الوزن یومیذ الحق وزن اعمال بمیزان اخلاص حق است و وزن احوال بمیزان صدق عدل بیچاره و محروم کسی که عمل وی بریا آلوده و حال وی بعجب آمیخته که در مقام ترازو نه آن حال را قدری بود نه این عمل را وزنی یقول الله تعالی فلا نقیم لهم یوم القیامة وزنا و در اثر عمر است حاسبوا انفسکم قبل أن تحاسبوا و زنوها قبل أن توزنوا و تهییوا للعرض الاکبر میگوید اعمال خویش را وزن کنید پیش از آنکه بر شما وزن کنند و شمار خویش برگیرید و در کار خود نظر کنید که عرض اکبر را و انجمن قیامت را چه ساخته اید اینست که رب العالمین گفت و لتنظر نفس ما قدمت لغد و در خبر است که عاقل را چهار ساعت بود که سعادت خویش در آن طلب کند و روزگار خویش بآن بیاراید ساعتی که در آن حساب خویش کند و اعمال و احوال خود سنجد و ساعتی که وی را در آن با حق رازی بود و نیازی نماید و ساعتی که در آن تدبیر معاش خویش بجای آرد و ساعتی که در مناجات و بدانچه او را دادند از دنیا بیاساید و الوزن یومیذ الحق پیران طریقت و ارباب معرفت گفتند موازین مختلف است نفس و روح را میزانی است و قلب و عقل را میزانی و معرفت و سر را میزانی نفس و روح را میزان امر و نهی است و هر دو کفه آن کتاب و سنت قلب و عقل را میزان ثواب است و هر دو کفه آن وعد و وعید است معرفت و سر را میزان رضا است و هر دو کفه آن هرب و طلب هرب از دنیا بگریختن است و در عقبی آویختن و طلب عقبی بگذاشتن است و مولی را جستن همه چیزی تا نجویی نیابی و حق را تا نیابی نجویی از آنست که طالبان حق عزیزاند پیر طریقت گفت الهی اگر کسی ترا بطلب یافت من خود طلب از تو یافتم ار کسی ترا بجستن یافت من بگریختن یافتم الهی چون وجود تو پیش از طلب و طالب است طالب از آن در طلب است که بی قراری برو غالب است عجب آنست که یافت نقد شد و طلب بر برنخاست حق دیده ور شد و پرده عزت بجاست ای جمالی کز وصالت عالمی مهجور و دور بر میانشان از غمت جز حیرت و زنار نیست دیدنیها هست آری گفتنیها روی نیست در میان کام افعی صورت گفتار نیست

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.