۱ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله اخبار عن قدرته و عزته بنعت الجلال الرحمن الرحیم اخبار عن رأفته و رحمته بوصف الجمال فبقدرته وجد من وجد من مراده و برأفته وجد من وجد من عباده بسم الله اخبار است از عزت و قدرت ذو الجلال الرحمن الرحیم اشارت است بنعت رأفت و لطف جمال بر کمال جمال الوهیت صد هزار جان طالبان بسوخت جمال صمدیت صد هزار جان عاشقان بیفروخت قومی در قهر جلال از بیم قطیعت میسوزند قومی در لطف جمال بر امید وصلت میفروزند و دلهای بندگان روز و شب از تأثیر این دو صفت گاه در خوف و گاه در رجا و از قضیت این دو اصل گاه در قبض است و گاه در بسط بگاه قبض همه فترت بیند و هیبت بگاه بسط همه لطف بیند و رحمت بگاه قبض صرصر قهر آید شواهد جلال نماید بنده بسوزد بزارد در خواهش آید بگاه بسط نسیم لطف بوی وصال آرد شواهد جمال نماید بنده بنازد در رامش آید بگاه قبض بعظمت نگرد همه درد و گداز بیند بگاه بسط بقرب نگرد همه انس و ناز بیند پیر طریقت از اینجا گفت بقرب می نگر تا از او انس زاید بعظمت می نگر تا حرمت فزاید میان این و آن منتظر می باش تا سبق ازل خود چه نماید قوله و الذاریات ذروا اشارة الی الریاح الصبحیة تحمل انین المشتاقین الی ساحات العزة ثم تأتی بنسیم القربة الی مشام اسرار اهل المحبة فیجدون راحة من غلبات اللوعة و فی معناه انشدوا و انی لاستهدی الریاح نسیمکم اذا اقبلت من نحوکم بهبوب و اسیلها حمل السلام الیکم فان هی یوما بلغت فاجیبی آن ساعت که تباشیر صبح پیدا شود و لشکر روشنایی کمین بگشاید و نسیم صبا مهر در هواء عالم دمیدن گیرد باد صبحی پیک وار از جناب جنات عدن براه افکنند تا نفحات الهی بمشام اسرار دوستان رساند عزیز است آن ساعت و بزرگوار آن وقت که بر بساط و نحن أقرب در خلوت و هو معکم سرا بسر شراب انا جلیس من ذکرنی بی زحمت اغیار بدوستان خود رساند و منادی عزت بنعت رأفت ندا در عالم کون داده نواخت درویشان را که من یقرض غیر عدوم و لا ظلوم چه عجب اگر آن ساعت بگوش دل بنده فرو گوید که عبدی لا تخف إنک من الآمنین فالحاملات وقرا فالجاریات یسرا فالمقسمات أمرا إنما توعدون لصادق و إن الدین لواقع باین مخلوقات و مصنوعات قسم یاد کرد که رستاخیز بودنی است و هر کسی را جزا کردار خود بخیر و شر دادنی معتقد کافه اهل اسلام است که حق جل جلاله روز حشر و نشر خلایق را جمع کند ارواح و اشباح را بهم آرد چنانک در نشیه اول روح و شخص جمع بودند از بهر ابتلا هم چنین در روز حشر و نشر جمع باشند از بهر یافت جزا فالحشر حق و قراءة الکتاب حق و المیزان و السؤال حق و ممر الخلق علی الصراط حق و لواء الحمد حق و الشفاعة حق و الجنة و النار حق قال الله تعالی و یستنبیونک أ حق هو قل إی و ربی إنه لحق و قال تعالی فو رب السماء و الأرض إنه لحق مؤمنان که باین غیبها ایمان آوردند و پیغام از پیغام رسان پذیرفتند و براست داشتند جزا ایشان فردا در آن جهان چیست إن المتقین فی جنات و عیون آخذین ما آتاهم ربهم صفت و سیرت ایشان امروز درین جهان چیست کانوا قلیلا من اللیل ما یهجعون و بالأسحار هم یستغفرون و فی بعض الاخبار یقول الله عز و جل ان احب احبایی الی الذین یستغفرون بالاسحار اولیک الذین اذا اردت باهل الارض شییا ذکرتهم فصرفت بهم عنهم بنده را هیچ کرامت بزرگتر از آن نبود که در شب تاریک برخیزد متواری بر درگاه باری در مناجات و زاری شبی که وصفش اینست لیل هادی و قمر بادی و رب ینادی عبادی عبادی فرمان آمد که ای محمد و من اللیل فتهجد من کلمه تبعیض است اینجا و معنی آنست که ای محمد بعضی از شب بیدار باش و بعضی از شب در خواب بیاسای که اگر همه شب در خواب باشی امت ضایع مانند و اگر شب بیدار باشی همه را بشفاعت تو بیامرزم آن گه نصیب رحمت من پیدا نیاید ای محمد ترا شفاعت است و مرا رحمت است و چنانک شفاعت ترا نصیب باید رحمت مرا نصیب باید پس بعضی از شب بیدار باش و بعضی در خواب تا بسبب بیداری تو بعضی را بیامرزم تصدیق شفاعت را و بحرمت خواب تو بعض بیامرزم تحقیق رحمت را تا هم نصیب شفاعت تو پدید آید و هم نصیب رحمت من قوله و فی السماء رزقکم و ما توعدون اصمعی گوید در بصره بودم نماز جمعه گزارده و از جامع بیرون آمده که اعرابی را دیدم بر شتری نشسته و نیزه در دست گرفته چون مرا دید گفت تو از کجایی و از کدام قبیله ای گفتم از قبیله اصمع گفت تو آنی که ترا اصمعی گویند گفتم آری من آنم گفت از کجا می آیی گفتم از خانه خدای عز و جل گفت ا و لله بیت فی الارض و خدای را در زمین خانه ای هست گفتم آری خانه مقدس معظم بیت الله الحرام گفت آنجا چه میکردی گفتم کلام خدا میخواندم گفت ا و لله کلام خدای را کلامی هست گفتم آری کلامی شیرین و سخنی پرآفرین گفت چیزی از آن بر من خوان درگرفتم بسم الله الرحمن الرحیم و الذاریات ذروا تا اینجا رسیدم و فی السماء رزقکم و ما توعدون گفت یا اصمعی هذا کلام الباری این کلام خداست و سخن او که گفته گفتم آری سخن او خود گفته و بمحمد فرو فرستاده اصمعی گفت گویی آتشی از غیب دروزدند سوزی در وی پدید آمد دردی بو العجب از درون وی سر برزد نیزه و شمشیر داشت هر دو بشکست و شتر را بکشت و بدرویشان فروگذاشت و جامه لشکریان از تن بیرون کرد و گفت یا اصمعی تری یقبل من لم یخدمه فی شبابه چگویی کسی که در جوانی خدمت او ناکرده امروز او را بپذیرد گفتم چون که نپذیرد پیغامبران را میفرستد که تا ناآمده را بیارند آمده را چون رد کنند پیر طریقت در مناجات خویش گفته الهی هر چند که از بد سزای خویش بدردم لکن از مفلس نوازی تو شادم الهی من بقدر تو نادانم و سزاء تو را ناتوانم در بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز بر زیانم الهی من کیم که بر درگاه تو زارم یا قصه درد خود بتو بردارم در عشق تو من کیم که در منزل من از وصل رخت گلی دمد بر گل من آن گه گفت یا اصمعی این درد زده را دارویی بیفزای و خسته معصیت را مرهمی نه گفتا بر خوان فو رب السماء و الأرض إنه لحق مثل ما أنکم تنطقون چند بار خویشتن را بر زمین زده و نعره ای چند بکشید همچون و الهی سرگردان و حیران روی نهاد بر بیابان دانستم که او قصد حج دارد من نیز عزم درست کردم و رفتم بوقت طواف او را دیدم در استار کعبه آویخته و میگوید من مثلی و انت ربی من مثلی و انت ربی گفتم یا اعرابی مردم را از طواف مشغول داشته ای باین سخن که می گویی گفت یا اصمعی خانه خانه او و بنده بنده او بگذار تا نازی کنم بر او آن گه اعرابی این بیتها بر گفت یا رجال اللیل ما احسنکم بابی انتم و ما اجملکم اقرعوا الباب علی سیدکم و لعل الباب مفتوح لکم اصمعی گفت بعد از آن در میان خلق نهان شد بسی جستم او را و نیافتم فبقیت متحیرا مدهوشا لا صبر لی الا البکاء و النحیب

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.