۱ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم بدان که عناصر عالم چهار است باد و آتش و آب و خاک و این چهار عنصر وجود که یافتند در بدو آفرینش ازین چهار کلمت یافتند بسم الله الرحمن الرحیم نسیمی و شمیمی بود از عالم جلال و جمال این کلمات که بوزید تا این چهار عنصر در عالم پیدا آمد آن گه در دور اول تا عهد آخر این چهار عنصر قوت طبیعت داشتند و عالم از ترکیب اجزاء ایشان منتظم همی بود بر وفق تقدیر الهی و در هر عهدی این چهار عنصر قوتی زیادت نمودندی در عهد نوح قوت آب بود و طغیان آن لقوله تعالی إنا لما طغی الماء و در عهد هود قوت باد صرصر بود لقوله بریح صرصر عاتیة و در عهد موسی زمینی خاکی قوتی زیادتی نمود تا انتقام خویش بالتقام قارون ظاهر کرد که فخسفنا به و بداره الأرض و در عهد یونس شرارت آتش در هواء قدرت فروغ گرفت همچنین در هر عهدی هر باد که بوزیدی و هر موجی که از دریا بخاستی یا کشتی غرق کردی یا شهری خراب کردی و هر برقی که بجستی ولایتی بسوختی و همیشه زمین را زلزله همی بودی و خسف و مسخ ظاهر همی گشتی تا عهد این مهتر عالم سید ولد آدم ص که عهد فترت نبوت بسر آمد و صبح روز فطرت دین اسلام برآمد زمین نور گرفت و آسمان سرور یافت و رخسار ستارگان بیفروخت و جبرییل اندر هواء عالم آواز داد که بسم الله الرحمن الرحیم آواز وی اندر اجزاء عالم سرایت کرد تا هر ذره ای از ذرایر عالم در عشق سماع این کلمات زبانی یافت و از وی طنینی و ضجیجی شنیدند قالت عایشه لما نزلت بسم الله الرحمن الرحیم ضجت الجبال حتی سمع اهل مکة دویها فقالوا سحر محمد الجبال و قال ابن عباس لما نزلت بسم الله الرحمن الرحیم سکنت الریاح و ماجت البحور و اصغت البهایم بآذانها و رمیت الشیاطین من السماء و حلف رب العزة لا یسمی اسمه علی شی ء الا بارک علیه و آن گه هر کلمتی از این کلمات تسمیة یکی را از آن عناصر جمالی و کمالی داد از کلمه بسم بندی بر باد نهادند و از هیبت نام الله داغی بر زبان آتش نهادند و از رحمت رحمن شمتی بر آب زدند و از رأفت رحیم نسیمی بخاک رسانیدند باد شرت بگذاشت آتش شرر فرو نشاند آب از طغیان توبت کرد خاک زلزله بگذاشت و باستقامت درآمد این همه بآنست که عهد عدل گذشت و عهد فضل آمد عهد خسف و مسخ گذشت و عهد رأفت و رحمت آمد و ما أرسلناک إلا رحمة للعالمین نسبت این امت که قدم بر بساط شرع احمد مرسل دارند چون اضافت کنی بامت پیشینیان اضافت آدمی بود بحیوان از آنکه در عهد اول صورت ایشان مسخ پذیر بود و سورت ایشان نسخ پذیر بود و عقد ایشان فسخ پذیر بود از آنکه بنهایت کمال نرسیده بودند باز چون عهد مهتر عالم آمد فیض تنزیل الهی روایح خویش باسماع ذریت آدم رسانیدند ندا درآمد که ای سید همه شرعها را نسخ و شرع ترا نسخ نه همه عقدها را فسخ و عقد ترا فسخ نه همه امتان را مسخ و امت ترا مسخ نه قوله تعالی ق قال ابن عطاء اقسم الله عز و جل بقوة قلب حبیبه محمد ص حیث حمل الخطاب و لم یؤثر ذلک فیه لعلو حاله کسی که دوستی عزیز دارد در همه احوال رضاء وی جوید پیوسته در او مینگرد رازش با وی بود سوگندانش بجان و سروی بود حدیث وی بسیار گوید در حضر و سفر در خواب و در بیداری او را نگه دارد و هر چه کند از او نیکو دارد و در هیچ جای حدیث و سلام از وی بازنگیرد پس خداوند کریم ملک رحیم جل جلاله حقایق این معانی مر آن حبیب خویش را خاتم پیغامبران ص ارزانی داشت تا عالمیان بدانند که بر درگاه عزت هیچکس را آن منزلت و مرتبت و منقبت نیست که آن مهتر راست کاینات و موجودات همه از بهر اوست مهر همه مهر اوست ما خلقکم و لا بعثکم إلا کنفس واحدة قیل معناه لنفس واحدة و مراد از این نفس ذات مصطفی ص است در همه احوال رضای وی جست چنانک فرمود و من آناء اللیل فسبح و أطراف النهار لعلک ترضی در قبله رضاء وی جست فلنولینک قبلة ترضاها در شفاعت امت رضای وی جست و لسوف یعطیک ربک فترضی بحیاة وی قسم یاد کرد که لعمرک بقوت دل وی قسم یاد کرد که ق و القرآن المجید بصفاء مودت وی قسم یاد کرد که ص و القرآن ذی الذکر بقدمگاه وی قسم یاد کرد که لا أقسم بهذا البلد بر وی و موی وی قسم یاد کرد که و الضحی و اللیل إذا سجی هرگز او را از نظر خود محجوب نکرد فإنک بأعیننا الذی یراک حین تقوم در خواب و بیداری عصمت بر وی داشت که و الله یعصمک من الناس جمله احوال او را کفایت کرد أ لیس الله بکاف عبده در هر جای و در هر حال وحی بدو پیوسته داشت در خواب بود که وحی آمد یا أیها المدثر یا أیها المزمل بر ناقه بود که وحی آمد الیوم أکملت لکم دینکم در راه غزا بود که وحی آمد یا أیها الناس اتقوا ربکم إن زلزلة الساعة شی ء عظیم از مکه بیرون آمده بود بجحفه که وحی آمد إن الذی فرض علیک القرآن لرادک إلی معاد در غار بود که رب العزة او را جلوه کرد ثانی اثنین إذ هما فی الغار در اندوه بود که وحی آمد و لقد نعلم أنک یضیق صدرک بما یقولون در شادی بود که وحی آمد إنا فتحنا لک فتحا مبینا شب معراج در بیت المقدس بود که وحی آمد و سیل من أرسلنا در حضرت قاب قوسین بود که بی واسطه بر بساط ناز راز شنید که فأوحی إلی عبده ما أوحی عشق آمد و جان و دل فراجانان داد معشوق ز جان خویش ما را جان داد ز آن گونه شرابها که او پنهان داد یک ذره بصد هزار جان نتوان داد جوانمردان طریقت و ارباب معرفت سری دیگر گفته اند در معنی ق گفتند آن کوه قاف که گرد عالم در کشیده نمود کاری است از آن قاف که گرد دلهای دوستان درکشیده پس هر که در این دنیا خواهد که از آن کوه قاف درگذرد قدم وی فرو گیرند گویند وراء این قاف راه نیست و بر وی گذر نیست همچنین کسی که در ولایت دل و صحرای سینه قدم زند چون خواهد که یک قدم از صفات دل و عالم سینه بیرون نهد قدم وی در مقام دل فرو گیرند گویند کجا میشوی ما خود همین جای با توایم انا عند المنکسرة قلوبهم من اجلی پیر طریقت گفت الهی گر دارم چون که بوی نمی بویم و ندارم من این حسرت با که گویم الهی او که یک نظر دید عقل او پاک برمید پس او که دایم بدیده دل ترا دید چون بیارمید عجب کاریست کار او که مینگرد درو و میجوید او را هم از او او جل جلاله با جوینده خود همراه است پس این جستن او را چه بکار است اینست که رب العالمین فرمود و نحن أقرب إلیه من حبل الورید این آیت اشارت است فراقرب حق جل جلاله مر بنده را اما قرب بنده مر حق را آنست که فرمود و اسجد و اقترب و مصطفی گفت مخبرا عن الحق سبحانه لا یزال یتقرب الی العبد بالنوافل حتی احبه قرب بنده مر حق را اول بایمانست و تصدیق و آخر باحسانست و تحقیق و الاحسان ان تعبد الله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک این خبر اشارت است بملاقات دل با حق و معارضه سر با غیب و مشاهده جان در مناجات نهان اما قرب حق مر بنده را دو قسم است یکی کافه خلق را بعلم و قدرت کقوله و هو معکم اینما کنتم دیگر خواص در گاه را بخصایص بر و شواهد لطف کقوله و نحن أقرب إلیه اول او را قربی دهد غیبی تا از جهانش باز برد پس او را قربی دهد کشفی تا از جهانیانش باز برد پس او را قربی دهد حقیقی تا از آب و گلش باز برد از شاهد بنده میکاهد و از شاهد خود میافزاید تا چنان که در اول خود بود در آخر هم خود باشد علایق منقطع و اسباب مضمحل و رسوم باطل حدود متلاشی و اشارت متناهی و عبارت منتفی و خبر منمحی و حق یکتا بحق خود باقی و الله خیر و أبقی رأیت حبی بعین قلبی فقال من انت قلت انتا انت الذی حزت کل حد بمحو این فاین انتا قوله إذ یتلقی المتلقیان عن الیمین و عن الشمال قعید در خبر است که این دو فریشته که بر بنده موکل اند چون بنده نشسته باشد یکی از سوی راست حسنات وی مینویسد یکی از سوی چپ سییات وی مینویسد چون بنده بخسبد یکی بر سر بالین وی بیستد یکی بر قدمگاه و او را نگاه میدارند چون بنده در راه میرود یکی از پیش میرود و یکی از قفا و آفات از وی دفع میکنند و گفته اند فریشته حسنات هر روز و شب ایشان را بدل کنند و دو دیگر فرستند و حکمت درین آنست که تا فردا گواهان طاعات و حسنات وی بسیار باشد و فرشته سییات بدل نکنند تا عیب وی جز آن یک فرشته نداند نظیر این در قرآن قل یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم اسرفوا مجمل گفت سر بسته بی تفصیل ای جبرییل تو وحی میگزار که اسرفوا و بتفصیل مدان که چه کردند ای محمد تو وحی میخوان که اسرفوا و مدان که چه کردند کریما خداوندا رحیما پادشاها نخواست که جبرییل گناه بنده بداند و رسول معصیت او بخواند کی روا دارد که شیطان بنده را از درگاه وی براند قوله ما یلفظ من قول إلا لدیه رقیب عتید فریشته دست راست فریشته فضل است و فریشته دست چپ فریشته عدل و چنانک فضل بر عدل سالار است فریشته دست راست بر فریشته دست چپ سالار است ای فریشته دست راست تو امیر باش هر حسنتی ده مینویس ای فریشته دست چپ تو رعیت باش جز آنکه فریشته دست راست گوید منویس چون بنده معصیت کند فریشته دست راست گوید هفت روز بگذار و منویس مگر عذری بخواهد و توبه کند این همه چیست نتیجه یک حکم که در ازل کرد که سبقت رحمتی غضبی از این عجیب تر شنو بنده معصیت میکند فرمان آید که پرده ایمان وی در کشید تا جرم و جنایت وی مغمور و مغلوب ایمان وی گردد آن گه چندان جرم و معاصی بهم آید که گویند بار خدایا جرم بسیار است پرده ایمان آن را نمیپوشد گوید اگر پرده ایمان وی نمیپوشد پرده کرم من در کشید تا بپوشد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.