۱ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم جعفر صادق را پرسیدند از معنی بسم گفت اسم از سمة است و سمت داغ بود چون بنده گوید بسم الله معنی آنست که داغ بندگی حق بر خود میکشم تا از کسان او باشم هر سلطانی که بود مرکب خاص خویش بسمت خویش دارد آن را داغی مشهور بر نهد تا طمع دیگران از وی بریده گردد هر مرکبی که داغ سلطان دارد از دست نشست دیگران آسوده بود عزیز و مصون مکرم و محترم بود باز هر مرکبی که داغ سلطان ندارد پیوسته ذلول و ذلیل بود در آسیب کوفت و کوب دیگران بود مثال بندگان خداوند جل جلاله همین است داغ الهی بر خواص اهل اخلاص گفتار بسم الله است هر که این داغ دارد در حمایت جلال است و در رعایت جمال و در خلعت قبول و اقبال و هر که این داغ ندارد اسیر کسیر است و رنجور و مهجور ظاهر او سحره دست سلاطین و باطن او پای سپرده مرده شیاطین پس جهد کن ای جوانمرد تا داغ عبودیت حق بر سر خود کشی تا سعید هر دو سرای گردی و چندان که توانی بکوش تا خویشتن را در کسی از کسان او بندی تا عزیز هر دو جهان گردی بنده خاص ملک باش که با داغ ملک روزها ایمنی از شحنه و شبها ز عسس هر که او نام کسی یافت از این درگه یافت ای برادر کس او باش و میندیش ز کس قوله یا أیها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله ای لا تقضوا امرا دون الله و رسوله و لا تفعلوا من ذات انفسکم شییا ای گرویدگان و حق را جویندگان و در راه اسلام پویندگان از ذات خویش هیچ مگویید و از بر خویش در عرصه دین هیچ اساس منهید و تکیه بر دانش و خرد خود مکنید هر چه گویید از گفت رسول ما گویید و از فرمان او در مگذرید عهد او در دل گیرید و حکم او بجان پذیرید که حکم او حکم ماست و قول او وحی ماست و شریعت او نهاده ماست و سنت او پسندیده ماست و اتباع او دوستی ماست شما که یاران اویید و در امید شفاعت و تفخیم او را خوانید لا ترفعوا أصواتکم فوق صوت النبی و لا تجهروا له بالقول خبر ندارید که هنوز جوهر فطرت او از سکون عدم بخطاب کن در حرکت فیکون نیامده بود و از جوار قدم هنوز قدم در طینت آدم ننهاده بود که فضایل و شمایل او وصف کردیم و مقربان حضرت و عابدان سدره را از حال و کمال و خلق و خلق او خبر دادیم گفتیم که ما را دوستی خواهد بود که بر منوال ارادت چنو نسج نیاید و صنع قدیم حکیم چنو خریج ننماید کل کمالست و جمله جمال قبله اقبالست و کعبه آمال جوهر صدف رسالت و ثمره شجره خلت سر او از برکت چشم او از حیا گوش او از حکمت زبان او از ثنا لب او از تسبیح روی او از رضا گردن او از تواضع سینه او از صفا دل او از رحمت فؤاد او از وفا جگر او از خوف شغاف او از رجا شکم او از قناعت پشت او از غناء ساق او از خدمت دست او از سخا استخوان او کافور موی او مشک بویا قیمت عطار و مشک اندر جهان کاسد شود چون بر افشاند صبا زلفین عنبرسای تو مقربان درگاه چون وصف آن سید شنیدند همه شربت مهر او چشیدند و داغ عشق او بر دل کشیدند همه آفاق عشاق او شدند اهل زمین و آسمان مشتاق او گشتند در هر گوشه ای او را طالبی و در هر افقی او را عاشقی در هر دلی شوری و در هر جایی سوزی زمینیان همه خسته دیدار او آسمانیان بسته شوق بجمال او آخر شب انتظار ایشان بپایان رسید و صبح روز وصال بر دمید وقت وجود وی در رسید آن سید از مادر خود آمنه جدا شد و چهره جمال او در عالم پیدا شد همه عالم در جمال او فتنه و شیدا شد همه بفغان آمدند جبرییل گفت کهتری کنم میکاییل گفت چاکری کنم ماه گفت دارندگی کنم خورشید گفت دایگی کنم میغ گفت خادمی کنم چرخ گفت بندگی کنم اهل آسمان و زمین در فغان آمده و از غیب ندا همی آید که ای عالمیان که در آرزوی صحبت و پرورش محمد بیقرار شده اید آرام گیرید که ما قضا رانده ایم و حکم کرده که این جوهر مطهر و این عزیز مکرم را در کنار زنی مشرکه نهیم و وی را بشیر او پروریم ما آن کنیم که خود خواهیم سامری منافق را در بر جبرییل پروریم و حبیب موافق در کنار حلیمه مشرکه بداریم کس را بدانش این راه نیست و از سر ما کس آگاه نیست آری عزیزا چون نوبت طفولیت وی بسر آمد و صبح روز دولت و کرامت بر آمد و روزگار بعثت وی درآمد شعاع شرع او باطراف عالم رسانیدند و سراپرده دولت ملت او از قاف تا قاف باز کشیدند چون زمینیان این خلعت بیافتند آسمانیان را درد غیرت بر وجد محبت زیادت شد و خزینه صبرشان بدست لشکر شوق غارت شد گفتند خداوندا فرمان ده تا از این عالم بلند بزمین شویم و در پیش حجره نبوت محمد صف برکشیم تا باشد که گرد میدان او بر ما نشیند و نسیم حضرت او بر ما وزد فرمان رسید که ای مقربان حضرت آرام گیرید که رفتن شما بزمین سامان نیست که شرق و غرب و بر و بحر شما را برندارد و کس هست از شما که جمله اقالیم خاکی در کف او از نخودی در کف آدمیان کم نماید صبر کنید و در انتظار بنشینید تا وقت آن دیدار که ما تقدیر کرده ایم در رسد آتشی در جان وی زنیم و سوزی در دل وی افکنیم و ظاهر و باطن وی بعشق حضرت شیدا کنیم و غم امت بر وی گماریم تا باضطرار بیقرار شود و از بهر امت قصد حضرت ما کند و شما بطفیل شفاعت امت او را ببینید پس چون آن میعاد مقدر درآمد ناگاه روزی سوزی در دل سید آمد بیقرار و بی آرام گشت یکی در عشق حضرت یکی در غم امت از عشق حضرت بتعریض تقاضای رؤیت جبرییل میکرد که هل رأیت ربک و از غم امت همی گفت ما ادری ما یفعل بی و لا بکم چون سوز بغایت رسید فرمان آمد که ای مقربان و روحانیان ای جبرییل پر طاوسی در پوش تحفه اقبال بر گیر نثار افضال بردار انبیا را خبر کن هوای بهشت را معنبر کن از کنگره عرش تا دامن فرش معطر کن از سدره منتهی بزمین سفر کن بحجره ام هانی گذر کن آن دوست ما را از خواب بیدار کن گوی ای محمد خیز و بیا تا مرا بینی من منتظرم بی من چه نشینی شب هست و شراب هست و چاکر تنهاست برخیز و بیا جانا کامشب شب ماست یا محمد تا کی غم امت در دل داری تا کی اندوه عاصیان بجان کشی برخیز و بیا تا عذاب بر امت حرام کنم نعمت و راحت و رحمت بر ایشان تمام کنم کار ایشان بنظام کنم و جای ایشان دار السلام کنم و من که ملک العرشم بخودی خود بر تو سلام کنم که السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.