۱۱ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و تلک حجتنا آتیناها إبراهیم علی قومه حجت خداوند عز و جل برین امت دو چیز است یکی مصطفی پیغامبر او صلی الله علیه و سلم دیگر قرآن کلام او مصطفی را گفت قد جاءکم برهان من ربکم قرآن را گفت قد جاءتکم موعظة من ربکم مصطفی ص چراغ جهانیان و جمال جهان و شفیع عاصیان و پناه مفلسان قرآن یادگار مؤمنان و موعظت عاصیان و انس جان دوستان مصطفی حجت خدا است که میگوید جل ذکره حتی تأتیهم البینة رسول من الله و از آن روی حجت است که بشری است همچون ایشان بصورت و آن گه نه چون ایشان بخاصیت
یا محمد از آنجا که صورت است همی گوی لست کأحدکم کجا بود بشری که بیک ساعت او را از مسجد حرام بمسجد اقصی برند و از آنجا بآسمان دنیا و از آنجا به سدره منتهی و افق اعلی و بنمایند او را آیات کبری و جنات مأوی و طوبی و زلفی و دیدار مولی کجا بود بشری نه نویسنده و نه خواننده و هرگز پیش هیچ معلم ننشسته و آن گه علم اولین و آخرین دانسته و از اسرار هفت آسمان و هفت زمین خبر داده آری که در کتاب قدم و در دبیرستان ازل بسی بوده و لباس فضل پوشیده و کأس لطف نوشیده که ادبنی ربی فأحسن تأدیبی
از آنجاست که در صحیفه موجودات یک نظر مطالعه کرد و این خبر باز داد که زویت للارض فأریت مشارقها و مغاربهاساکنان حضرت جبروت و مقدسان ملأ اعلی همی بیک بار آواز برآوردند که ای سید ثقلین و ای مهتر خافقین هیچ روی آن دارد که از آن دبیرستان قدم و از آن لوح حقیقت خبری بازدهی لفظی بگوی که ما نیز طالبان ایم سوخته یک لمحت و تشنه یک شربت جواب درد آن طالبان و تشنگان از نطق مقدس وی این بود که لا یطلع علیه ملک مقرب و لا نبی مرسل
آشیان آشنایی و دبیرستان درد ما جز قبه قاب قوسین نیست و بر تابنده این شربت جز حوصله درد ما نیست
ما را ز جهانیان شماری دگر است
در سر بجز از باده خماری دگر است
فرمان آمد که ای پاکان مملکت و ای نقطهای عصمت ای آدم و ای نوح ای ابراهیم و اسحاق و یعقوب که عزت قرآن بهدایت و نبوت شما گواهی میدهد که کلا هدینا و نوحا هدینا من قبل ای شما که ذریه نوح اید داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون که جلال قرآن شما را مینوازد که و کذلک نجزی المحسنین ای زکریا و یحیی و عیسی و الیاس که از آن درگاه بی نهایت خلعت صلاحیت و پیروزی یافتید که کل من الصالحین ای اسماعیل و ای یسع و ای یونس و لوط که بر جهانیان دست شرف بردید باین توقیع فضل که بر منشور نبوت شما زدند که کلا فضلنا علی العالمین ای پدران و فرزندان ایشان آنان که نام بردیم و ایشان که نبردیم چه طمع دارید که بروز دولت خاتم پیغامبران خواهید رسیدن
یا غبار نعل مرکب او درخواهید یافتن هیهات شش هزار سال این پیغامبران را پیشی دادند که شما مرکبها برانید و منزلها باز برید که آن سید چون قدم در مملکت نهد بیک میدان شش هزار ساله راه باز برد و در پیش افتد که نحن الآخرون السابقون
پس چون مهتر قدم در مملکت نهاد و از چهار گوشه عالم آواز برآمد که جاء الحق و زهق الباطل و بیک میدان منازل و مراحل شش هزار ساله برید پیغامبران بشتاب مرکبها دوانیدند تا بو که بدو در رسند سید بخانه ام هانی فرو شد ایشان بر عتبه آن درگاه عین انتظار گشته که آواز کوس ثم دنا فتدلی از قاب قوسین و سرادقات عرش مجید شنیدند
ذلک هدی الله یهدی به من یشاء من عباده این فضل خدا و لطف خدا است او را داد که خود خواست نه هر که رفت بمنزل رسید نه هر که رسید دوست دید او رسید که در خود برسید و او دید که در ازل روز قبضه هم او دید
أولیک الذین هدی الله فبهداهم اقتده هر که نه در خدمت پیری است یا در بند استادی یا در مرافقت رفیقی یا در صحبت مهتری وی بر شرف هلاک است بی استاد و بی رفیق خود رست است و از خود رست چیزی ناید اقتدا را کسی شاید و مهتری کسی را برازد که صحبت مهتران و پرورش ایشان یافته بود و برکات نظر ایشان بوی رسیده بود نه بینی که رسول خدا ص چون ابو بکر و عمر را از میان صحابه برگزید و بخود نزدیک گردانید باین شرف که ایشان را داد که هما منی بمنزلة السمع و البصر چون اثر نظر و صحبت خود در ایشان بدید ایشان را بمنزلت اقتدا رسانید گفت اقتدوا بالذین من بعدی ابی بکر و عمر و نیز گفت قومی دیگر را که طوبی لمن رآنی فاز من اثر فیه رؤیتی
و ما قدروا الله حق قدره ای ما عرفوه حق معرفته و ما وصفوه حق وصفه و ما عظموه حق تعظیمه کس او را بسزای او نشناخت کس او را بسزای او ندانست
و لا یحیطون به علما و ما أوتیتم من العلم إلا قلیلا جلت الاحدیة فأنی بالوجود و تقدست الصمدیة فکیف الوصول یعلم و لکن الاحاطة فی العلم به محال و یری و لکن
الادراک فی وصفه مستحیل و یعرف و لکن الاشراف فی نعته غیر صحیح صفت و قدر خویش برداشت تا هیچ عزیز بعز او نرسید و هیچ فهم حد او درنیافت و هیچ دانا قدر او بندانست آب و خاک را با لم یزل و لا یزال چه آشنایی قدم را با حدوث چه مناسبت حق باقی در رسم فانی کی پیوندد سزا در ناسزا کی بندد مأسور تلوین بهییت تمکین کی رسد
گر حضرت لطفش را اغیار بکارستی
عشاق جمالش را امید وصالستی
ممکن شودی جستن گر روی طلب بودی
معلوم شدی آخر گر روی سؤالستی
قل الله ثم ذرهم اشارتی بلیغ است بحقیقت تفرید و نقطه جمع همت یگانه کردن و حق را یکتا شناختن و از غیر وی با او پرداختن قل الله ثم ذرهم دل فا سوی او دار و غیر او فرو گذار گرفتار مهر او وا غیر او چه کار دنیا و آخرت در پیش این کار همچون دیوار دم زدن ازین حدیث عارف را نیست جز عیب و عار قال الشبلی لبعض اصحابه علیک بالله و دع ما سواه و کن معه و قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş