۱۲ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و إذا سمعوا ما أنزل إلی الرسول الایة درین آیت اشارتست که ایمان شنیدنی است و دیدنی و شناختنی و گفتنی و کردنی سمعوا دلیل است که شنیدنی است تری أعینهم تفیض من الدمع دلیل است که دیدنی است مما عرفوا دلیل است که شناختنی است یقولون دلیل است که گفتنی است آن گه در آخر آیت گفت و ذلک جزاء المحسنین این محسنین دلیل است که عمل در آن کردنی است اما ابتدا بسماع کرد که نخست سماع است بنده حق بشنود او را خوش آید درپذیرد و بکار درآید و عمل کند رب العالمین قومی را می پسندد که جمله این خصال در ایشان موجود است گفته اند که سه چیز نشان معرفتست و هر سه ایشان را بکمال بود بکا و دعا و رضا بکا بر جفا و دعا بر عطا و رضا بقضا هر آن کس که دعوی معرفت کند و این سه خصلت در وی نیست وی در دعوی صادق نیست و در شمار عارفان نیست و در میان جوانمردان و دینداران او را نوایی نیست پیر طریقت گفت معرفت دو است معرفت عام و معرفت خاص معرفت عام سمعی است و معرفت خاص عیانی معرفت عام از عین جود است و معرفت خاص محض موجود معرفت عام را گفت و إذا سمعوا ما أنزل إلی الرسول معرفت خاص را گفت سیریکم آیاته فتعرفونها و إذا سمعوا اهل شریعت را مدحت است سیریکم آیاته اهل حقیقت را تهنیت است هر که از شریعت گوید گر هیچ با پس نگرد ملحد گردد هر که از حقیقت گوید گر هیچ با خود نگرد مشرک گردد و ما لنا لا نؤمن بالله و ما جاءنا من الحق این جوانمردانی را بیامد که جانهای ایشان محمل اندوه است و دلهاشان منزل درد سریر اسرار عزت دین در ازل در پرده اطوار طینت ایشان نهادند و آفتاب معرفت از شرفات مجد دولت ایشان بتافت گفتند پس از آنکه جمال عزت قرآن بر دلهای ما تجلی نمود چون که ننازیم و در راه عشق او جان چرا نبازیم عجب دانی چیست عجب آنست که هر که گرفتار این حدیث است شاد بدان است که روزی در سرا نیست ما را غم آن غمزه غماز خوش است وز چون توبتی کشیدن ناز خوش است در هر دوری و در هر قرنی این بار درد و اندوه دین را حمالی برخاست و در هیچ دور اندر طبقه اولیا طرفه تر از آن جوان خراباتی برنخاست که در روزگار جنید و شبلی بود پیر زنی را فرزندی بود و او را ناخلف می شمردند و از اعجوبهای تقدیر خود خبر نداشتند ندانستند که این خلف و ناخلف نقدی است که بدست تقدیر در دار الضرب ازل زده اند و کس را بر آن اطلاع نداده اند آن پسر را همه روز در خرابات می دیدند دام دریده و آشفته روزگار و آن مادر وی شب و روز دست بدعا برداشته و در خدای می زارد و می نالد که بار خدایا هیچ روی آن دارد که این جگر گوشه ما را ازین گرداب معصیت بیرون آری و از جام بیداری او را شربتی دهی تا دل ما فارغ گردد گفتا هاتفی آواز داد که ای پیر زن خوش باش که ما این پسر را در کار دل پردرد تو کردیم و آن گه دانه شوق بر دام محبت برای صید او بستیم تا پیر زن درین اندیشه بود جوان از خواب درآمد آشفته و سرگردان نعره همی کشید و همی گفت این ربی این ربی کجات جویم ای ماه دلستان از کجا خوانم ای دلربای دوستان این ربی این ربی ای مادر خدای من کو دلگشای و رهنمای من کو مرهم خستگی من کو داروی درماندگی من کو آه کجا بدست آید امروز این چنین خراباتی تا بغبار نعل قدم او تبرک گیریم و آن را کحل دیده خویش سازیم نیکو گفت آن جوانمرد که گفت در زوایای خرابات از چنین مستان هنوز چند گویی مرد هست و مرد هست آن مرد کو بر درختی کین چنین مرغان همی دستان زنند زان درخت امروز اصل و بیخ و شاخ و ورد کو از برای انس جان اندر میان انس و جان یک رفیق هم سرشت هم دم هم درد کو هم چنان همی بود تا دیگر روز هر ساعتی سوخته تر و واله تر دیگر روز مادر او را پیش مشایخ شهر برد گفت این پسرم را درمان بسازید و این درد را دارو پدید کنید ایشان درماندند گفتند این دردی بس محکم است و جایگیر تدبیر آنست که او را به بغداد بری پیش پیران طریقت جنید و شبلی که اوتاد جهان ایشانند آن پیر زن به بس رنج و تعب او را در پیش گرفت و به بغداد برد پیش مشایخ طریقت جنید درو نگرست قابل نظر ربوبیت دید بباطن آن جوان نظری کرد خورشید دولت دید که از زیر ابر بشریت وی می تافت گفت یا ضعیفه او را بمکه باید شد پیش بو العباس عطا و ابو بکر کتانی که پیران جهان امروز ایشان اند و درمان این درد هم ایشان دانند آن پیر زن او را فرار راه کرد و سر ببادیه درنهاد بهزاران مشقت به مکه رسیدند پیش آن شاهان طریقت ایشان چون او را دیدند گفتند عجب جوانی است این جوان که نسیم صباء دولت فقر از سر زلف وی می دمد او را بکوه لبنان باید برد که قوام دهر آنجااند مادر گفت خیز جان مادر چیزیست هر آینه درین زیر گلیم پای برهنه و سر برهنه و شکم گرسنه روی در بیابان نهادند تا رسیدند بکوه لبنان جبالی التألف ذو انفراد غریب الله مأواه القفار پویان و دوان اند و غریوان بجهان در در صومعه و کوهان در غار و بیابان یک چند در آن صحرا همی گشتند تا بکناره چشمه رسیدند شش کس را دیدند ایستاده و یکی در پیش نهاده چون آن جوان را دیدند استقبال کردند گفتند دیر آمدی نماز کن برین مرد که وی غوث جهان بود و چون از دنیا بیرون می شد وصیت کرد که خلیفه من در راه است همین ساعت رسد او را گویید تا بر من نماز کند و مرقع من درپوشد و بجای من بنشیند آن جوان رفت و غسلی کرد و مرقع شیخ در پوشید و انوار خدای بر نقطه دل وی تجلی کرد و مشکلات شریعت و اسرار طریقت نهمار بر دل وی کشف گشت فراز آمد و آن شیخ را غسلی بداد بر وی نماز کرد و او را در خاک نهاد و بجای وی نشست پیر زن چون وی را چنان دید آهی کرد و جان بداد هر مرحله ای که بود راهی کردیم وز آتش دل آتشگاهی کردیم در هر چیز بتا نگاهی کردیم دیدیم در آن نقش تو آهی کردیم آری جان و جهان کشش این کار کند و جذبه الطاف این رنگ دارد جذبة من الحق توازی عمل الثقلین یا أیها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ما أحل الله لکم نشان سعادت بنده آنست که بر حد فرمان بایستد و از اندازه شرع در نگذرد اگر مباحی بیند بخضوع و خشوع پیش شود و بجان و دل در پذیرد و گر محظوری بیند بایستد و در آن تصرف نکند و جحود نیارد هوای و دل خواست خویش در باقی کند و خود را بدست زمام شریعت دهد اگر نز بهر شرعستی در اندر بنددی گردون و گر نز بهر دینستی کمر بگشایدی جوزا و کلوا مما رزقکم الله حلالا طیبا حلال طیب آنست که بی طلب از غیب درآید و هر چه از غیب آید بی عیب آید بجان و دل قبول باید کرد و رازق را در آن نهمار شکر باید کرد خبر درست است که رسول خدا ص عمر خطاب را عطا داد عرم گفت اعطه افقر الیه منی فقال ص خذه فتموله و تصدق به فما جاءک من هذا المال و انت غیر مشرف و لا سایل فخذه و مالا فلا تتبعه نفسک و قال نافع کان المختار یبعث الی ابن عمر بالمال فیقبله و یقول لا اسأل احدا شییا و لا ارد ما رزقنی الله و گفته اند حلال طیب آنست که آنچه خورد بر شهود رازق خورد اگر بدین رتبت نرسد بر ذکر وی خورد که مصطفی ص گفت سم الله و کل بیمینک و کل مما یلیک و زینهار که بغفلت نخوری که خوردن بغفلت در شریعت ارادت حرام است و تخم طغیانست و اهل غفلت را میگوید عز جلاله یتمتعون و یأکلون کما تأکل الأنعام و النار مثوی لهم لا یؤاخذکم الله باللغو فی أیمانکم جوانمردان طریقت در غلبات وجد خویش تجدید عهد و تاکید عقد را گه گه سوگندی یاد کنند که و حقک لا نظرت الی سواک و لا قلت لغیرک و لا خلت عن عهدک این سوگندها بحکم توحید لغو است و از شهود احدیت سهو که بنده را چه جای آنست که خود را وزنی نهد یا کسی پندارد یا گفت خود را محلی داند تا برو سوگند نهد بلکه سزای بنده آنست که احکام وی را بحسن رضا استقبال کند اگر خوانند یا راند در آن اعتراض نیارد و از آن اعراض نکند و در حقایق وصلت و هجرت نگوید آنچه دهد گیرد و آنچه آید پذیرد و بحقیقت داند که مهربان بر کمال اوست و مقدر و مدبر بهمه حال اوست پیر طریقت گفت ای نزدیکتر بما از ما و مهربان تر بما از ما نوازنده ما بی ما بکرم خویش نه بسزاء ما نه کار بما نه بار بطاقت ما نه معاملت در خور ما نه منت بتوان ما هر چه کردیم تاوان بر ما هر چه تو کردی باقی بر ما هر چه کردی بجای ما بخود کردی نه برای ما و چنان که کفارت در شریعت بزبان علم معروفست اما العتق و اما الاطعام و اما الکسوة فان لم یستطع فصیام ثلاثة ایام هم چنان کفارت طریقت بزبان اشارت سه قسم است بذل الروح بحکم الوجد او بذل القلب بصحة القصد او بذل النفس بدوام الجهد فان عجزت فامساک و صیام عن المناهی و المزاجر

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.