۱۳ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی یا أیها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین هم فرمانست و هم تشریف و هم تهنیت فرمان خدا تشریف بسزا تهنیت زیبا فرمانی مهربار تشریفی دلدار تهنیتی بزرگوار می فرماید تا بنده را بخود نزدیک کند تشریف میدهد تا رهی دل بر مهر وی نهد تهنیت می کند تا صحبت وی جوید کار آن رهی دارد که در دل مهر وی دارد از حق برو خورد که دلی زنده دارد یادگار کسی پذیرد که از حق تشریفی دارد با جهان و جهانیان روزگار بیگانه وار گذارد
یا أیها الذین آمنوا ندای کرامت است و نواخت بینهایت ندای حق را هفت اندام بنده گوش است و در تجلی وی غمان دو گیتی فراموش است ندای کرامت فرا پیش داشت تا بسماع آن کرامت کشیدن بار حکم بر بنده آسان شود حکم چیست اتقوا الله و کونوا مع الصادقین بتقوی میفرماید و در تقوی صدق میفرماید تقوی مایه اسلام است و صدق کمال ایمان تقوی بدایت آشنایی است و صدق نشان دوست داری تقوی رأس المال عابدان است و صدق نور معرفت را نشان تقوی ره روان عالم شریعت را است صدق درد زدگان عالم طریقت راست کسی که صاحب دولت تقوی گردد و جمال صدق او را روی نماید نشانش آنست که کلبه وجود خود را آتش در زند کشتی خلقیت بدریای نیستی فرو دهد فرزندان را یتیم کند اقرباء و عشیرت را بدرود کند باطن خود را از عادات و رسوم طهارت دهد ظاهر بر نور شرع آراسته و سرایر از محبت حق ممتلی گشته دل از محبت دنیا و سر از طمع عقبی خالی کرده نه دنیا و نه اهل دنیا را با او پیوندی نه با عقبی او را آرامی
از دو گیتی یاد کردن بیگمان آبستنیست
گر همی دعوی کنی در مردی آبستن مباش
نیک بودی از برای گفت و گویی بد مشو
مرد بودی از برای رنگ و بویی زن مباش
و ما کان المؤمنون لینفروا کافة فلو لا نفر من کل فرقة منهم طایفة الایة ظاهر آیت حث علمای دین است بر تحصیل علوم شریعت و اصحاب حدیث بر جمع احادیث پیغامبر احیاء سنت مصطفی ص را و تازه داشتن دین و شریعت مسلمانان را همچنانست که مصطفی ص گفت بلغوا عنی و لو آیة نضر الله عبدا سمع مقالتی فحفظها و وعاها و اداها و رب حامل فقه الی من هوا فقه منه و روی نضر الله امرا سمع منا شییا فبلغه کما سمعه فرب مبلغ اوعی له من سامع و روی نصر الله من سمع قولی ثم لم یزد فیه این خبرها بمعنی متقارب اند میگوید تازه روی و روشن دل باد که سخن من بشنود و رمت آن گوش دارد و الفاظ آن نگاه دارد تا باز رساند چنان که در آن نیفزاید و نکاهد و امانت در آن بجای آورد بزرگان دین و علمای سلف گفته اند هیچ امانت بدان نرسد که در کتاب و سنت تصرف نکنی و از ظاهر خود بنگردانی و در آن نیفزایی و از آن بنکاهی و از تأویل و تصرف و تکلف بپرهیزی تأویل و تصرف در دین زهر قاتل است آن دین که بر تأویل و تصرف نهند باطل است تأویل و تصرف فعل دشمن است اقرار و تسلیم فعل دوست درک تأویل را ضامن رأی است درک تسلیم را ضامن خدای است هر چه از تأویل آید بر ما است هر چه از تسلیم آید بر خداست سهل بن عبد الله رحمه الله این آیت بر خواند و ما کان المؤمنون لینفروا کافة گفت افضل الرحلة رحلة من الهوی الی العقل و من الجهل الی العلم و من الدنیا الی الآخرة و من النفس الی التقوی و من الخلق الی الله تعالی رحلت عالمان آنست که در اقطار عالم سفر کنند تا کسی بروشنایی علم ایشان راه یابد و از دوزخ برهد رحلت عارفان آنست که از نفس خود سفر کنند منازل تقوی باز برند تا بسر کوی محبت رسند بر بساط مشاهدت بمحل قربت در حضرت عندیت آرام گیرند هر چه بخاطر ایشان در آید یا همت ایشان بوی رسد سعید ابد گردد چنان که از آن مهتر دین بو علی سیاه قدس الله روحه آورده اند که جایی میگذشت دیده وی بر جمعی اسیران روم افتاد که محمود ایشان را گرفته بود و در قید قهر کشیده چون دیده شیخ بدان بی سرمایگان افتاد بلب اشارت کرد گفت پادشاها راه نمیدانند راهشان نمای تا بدانند هنوز اشارت تمام نکرده بود که روزن توحید در سینه های ایشان گشادند همه زنار کفر بگشادند و کمر وفای دین در میان جان بستند
أ و لا یرون أنهم یفتنون فی کل عام الایة چون روزگار بر مرد تیره گردد و نکبات و بلیات و حوادث روزگار دست درهم دهد و فتنه روزگار و فتنه عوام و فتنه نفس کقطع اللیل المظلم درهم پیچد جز زینهار خواستن و بوی باز پناهیدن چه روی باشد خوابی چون خواب غرق شدگان خوردی چون خورد بیماران عیشی چون عیش زندانیان باید تا درد وی را مرهم پدید آید و در حمایت زینهاریان شود که رضای حق با زینهار بنده دست بزینهار دارد میگوید جل جلاله و قولوا قولا سدیدا یصلح لکم أعمالکم و یغفر لکم ذنوبکم
قوله لقد جاءکم رسول من أنفسکم الایة یباشرکم فی البشریة لکن یباینکم فی الخصوصیة یا محمد تو همی گوی إنما أنا بشر مثلکم من بشری ام همچون شما همی گویم أ لم یجدک یتیما فآوی تو آن در یتیمی که چون تویی دیگر نبود بشری را کی رسد که در صدر قبول حق محمل ناز وی همی کشند که لعمرک بشری را چون سزد که قبضه صفت بحکم عنایت بیان صیقلی آینه دل وی کند که أ لم نشرح لک صدرک بشری چون بود که مستوفی دیوان ازل و ابد حوالت قبول و رد خلق وادرگاه وی کند که ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا یا محمد تو دیگری و کار تو دیگر است
از نطق بهر دهن زبانی دگری
وز لطف بهر بدن روانی دگری
در خاطر هر کسی گمانی دگری
در تو که رسد تو خود جهانی دگری
گفته اند که در دوستی هم فراق است و هم وصال در عهد ازل که قسمت دوستی میکردند ناله درد فراق از خانه بو جهل بر آمد و تلألؤ خورشید وصال از حجره محمد عربی بتافت از آن فراق در دل بیگانگان دوزخی آفریدند و ازین وصال در سینه دوستان بهشتی اثبات کردند زان پس که خورشید وصال بر آن مهتر تافت عالمیان در راه وی متحیر شدند پیغامبران را آرزوی جمال و اتباع وی خواست
موسی کلیم میگوید بار خدایا مرا از امت وی گردان عیسی روح الله میگوید بار خدایا مرا حاجب درگاه وی گردان خلیل میگوید بار خدایا ذکر من بزبان امت وی روان کن و ازین عجبتر که راه او مهتر در قدم گاه او خود متحیر شد این چنانست که مجنون به لیلی گفت اسباب علم ما در سر زلف تو گم شد گفت یا مجنون دعوی بس بلند نیست که زلف ما خود در سر کار ما گم شد نیکو گفت آن جوانمرد که در شعر گفت
ای هم تو ز تو حیران آخر چه مثالست این
ای شمع نکورویان آخر چه وصالست این
ای چون تو بعالم کم آخر چه کمالست این
ای شمع و چراغ ما آخر چه جمالست این
قال ابن عطاء نفسه ص موافقة لانفس الخلق خلقة لکن مباینة لها حقیقة فانها مقدسة بانوار النبوة مؤیدة بمشاهدة الحقیقة ثابتة فی المحل الادنی و المقام الاعلی ما زاغ البصر و ما طغی نگر تا نگویی که آن نفس پاک وی همچون نفس دیگران بود اگر یک ذره از تابش نفس او بر جان و دل همه صدیقان تافتید در عالم قدس همه روان گشتندید و بمقعد صدق فرو آمدندید با این همه میگفت بدعا لا تکلنا الی انفسنا طرفة عین
بار خدایا این پرده نفس از پیش دل ما بردار و این بار خودی از ما فرو نه که آن حجاب راه حقیقت ما است فرمان آمد یا محمد ناخواسته در کنارت نهادیم أ لم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک یا محمد ما آن بار تو از تو فرو نهادیم ارادت ما کار تو بساخت عنایت ما چراغ تو بیفروخت از آن که تو نه برای خود آمدی و نه بخود آمدی نه بخود آمدی کت آوردم أسری بعبده نه برای خود آمدی که رحمت خلق را آمدی و ما أرسلناک إلا رحمة للعالمین چنان که مرغ بچه خود را در زیر بال خود گیرد و می پرورد کمال کرم و رأفت و رحمت محمد عربی امت خود را بر آن صفت در کنف خود می پرورد و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین
قال جعفر الصادق ع علم الله تعالی عجز خلقه عن طاعته فعرفهم ذلک کی یعلموا انهم لا ینالون الصفو من خدمته فاقام بینه و بینهم مخلوقا من جنسهم فی الصورة فقال لقد جاءکم رسول من أنفسکم فالبسه من نعته الرأفة و الرحمة و اخرجه الی الخلق سفیرا صادقا و جعل طاعته طاعته و مرافقته مرافقته فقال من یطع الرسول فقد أطاع الله
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş