۱۳ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و أورثنا القوم الایة من صبر علی مقاساة الذل فی الله وضع الله علی رأسه قلنسوة العز هر که را روزی از بهر خدا خاک مذلت بر سر آید عن قریب او را تاج کرامت بر فرق نهند هر که رنج برد روزی بسر گنج رسد هر که غصه محنت کشد شراب محبت چشد آن مستضعفان بنی اسراییل که روزگاری در دست قهر فرعون گرفتار بودند ببین تا سرانجام کار ایشان چون بود و بر ولایت و نواحی فرعونیان چون دست یافتند و بسرای و وطن ایشان نشستند اینست که میگوید جل جلاله و أورثنا القوم الذین کانوا یستضعفون مشارق الأرض و مغاربها آن گه گفت بما صبروا این بآن دادیم ایشان را که در بلیات و مصیبات صبر کردند دانستند که صبر کلید فرج است و سبب زوال ضیق و حرج است صبر تریاق زهر بلا است و کلید گنج و مایه تقوی و محل نور فراست صبر همه خیر است که میگوید عز جلاله و أن تصبروا خیر لکم صبر از حق است و بحق است که میگوید و اصبر و ما صبرک إلا بالله و اصبر فرمان است بعبودیت و ما صبرک إلا بالله اخبار است از حق ربوبیت و اصبر تکلیف است و ما صبرک إلا بالله تعریف است و اصبر تعنیف است و ما صبرک إلا بالله تخفیف است و واعدنا موسی ثلاثین لیلة چه عزیز است وعده دادن در دوستی و چه بزرگوار است نشستن بوعده گاه دوستی چه شیرین است خلف وعده در مذهب دوستی پیر طریقت گفت در رموز این آیت مواعید الا حبة ان اخلفت فانها تونس ثم قال امطلینی و سوفی و عدینی و لا تفی وعده واپس داشتن و روزها در پیش وعده افکندن نپسندیده اند الا در مذهب دوستی که در دوستی بی وفایی عین وفاست و ناز دوستی نبینی که رب العالمین با موسی کلیم این معاملت کرده او را سی روز وعده داد چون بسر وعده رسید ده روز دیگر درافزود از آن درافزود که موسی در آن خوش می بود موسی آن سی روز سرمایه شمرد و این ده روز سود گفت باری نقدی یک بار دیگر کلام حق شنیدم چون آن می افزود رقی لعمرک لا تهجرینا و منی لقاءک ثم امطلینا عدی و امطلی ما تشایین انا نحبک ان تمطلی العاشقینا فان تنجز الوعد تفرح و الا نعیش بوعدک راضین حینا رقی شعفتنا لا تهجرینا و منینا المنی ثم امطلینا عدینا من غد ما شیت انا نحب و ان مطلت الواعدینا فاما تنجزی نفرح و الا نعیش بما نؤمک منک حینا موسی ع درین سفر سی روز در انتظار بماند که طعام و شرابش یاد نیامد و از گرسنگی خبر نداشت از آن که محمول حق بود در سفر کرامت در انتظار مناجات باز در سفر اول که او را به طالب علمی بر خضر فرستادند یک نیم روز در گرسنگی طاقت نداشت تا می گفت آتنا غداءنا از آن که سفر تأدیب و مشقت بود و در بدایت روش بود متحملا لا محمولا از رنج خود خبر داشت که با خود بود و از گرسنگی نشان دید که در راه خلق بود و قال موسی لأخیه هارون اخلفنی فی قومی چون قصد مناجات حق داشت هارون را در قوم بگذاشت و تنها رفت که در دوستی مشارکت نیست و صفت دوستان در راه دوستی جز تنهایی و یکتایی نیست گر مشغله ای نداری و تنهایی با ما بوفا درآ که ما را شایی پس چون بر فرعون میشد صحبت هارون بخواست گفت أشرکه فی أمری از آنکه رفتن بخلق بود و با خلق همه وحشت است و نفرت و در کشش بار وحشت نگریزد از رفیق و صحبت پس چون موسی از مناجات باز گشت و بنی اسراییل را دید سر از چنبر طاعت بیرون برده و گوساله پرست شده عتابی که کرد با هارون کرد نه با ایشان که مجرم بودند تا بدانی که نه هر که گناه کرد مستوجب عتاب گشت عتاب هم کسی را سزد که از دوستی بر وی بقیتی مانده بود از بیم فراق کسی سوزد که عز وصال شناسد عشق جانان باختن کی در خور هردون بود مهر لیلی داشتن هم بابت مجنون بود و لما جاء موسی لمیقاتنا موسی را دو سفر بود یکی سفر طلب دیگر سفر طرب سفر طلب لیلة النار بود و ذلک فی قوله تعالی آنس من جانب الطور نارا و سفر طرب این بود که و لما جاء موسی لمیقاتنا موسی آمد از خود بیخود گشته سر در سر خود گم کرده از جام قدس شراب محبت نوش کرده درد شوق این حدیث در درون وی تکیه زده و از بحار عشق موج ارنی برخاسته بر محلتهای بنی اسراییل می گشت و کلمتها جمع میکرد از پیغام و رسالت و مقاصد ایشان تا چون بحضرت شود سخنش دراز گردد حرام دارم با دیگران سخن گفتن کجا حدیث تو گویم سخن دراز کنم پس چون بحضرت مناجات رسید مست شراب شوق گشت سوخته سماع کلام حق شد آن همه فراموش کرد نقد وقتش این برآمد که أرنی أنظر إلیک فریشتگان سنگ ملامت در ارادت وی میزدند که یا ابن النساء الحیض أ تطمع أن تری رب العزة ما للتراب و لرب الارباب خاکی و آبی را چه رسد که حدیث قدم کند لم یکن ثم کان را چون سزد که وصال لم یزل و لا یزال جوید موسی از سرمستی و بیخودی بزبان تفرید جواب می دهد که معذورم دارید که من نه بخویشتن اینجا افتادم نخست او مرا خواست نه من خواستم دوست بر بالین دیدم که از خواب برخاستم من بطلب آتش میشدم که اصطناع پیش آمد که و اصطنعتک لنفسی بی خبر بودم که آفتاب تقریب برآمد که و قربناه نجیا ز اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را می ساز فرمان آمد بفریشتگان که دست از موسی بدارید که آن کس که شراب و اصطنعتک لنفسی از جام و ألقیت علیک محبة منی خورده باشد عربده کم ازین نکند موسی در آن حقایق مکاشفات از خم خانه لطف شراب محبت چشید دلش در هوای فردانیت بپرید نسیم انس وصلت از جانب قربت بر جانش دمید آتش مهر زبانه زد صبر از دل برمید بی طاقت شد گفت أرنی أنظر إلیک آخر نه کم از نظری گر زین دل سوخته برآید شرری در دایره ثری نماند اثری گر پیش توام هست نگارا خطری بردار حجاب هجر قدر نظری پیر طریقت گفت هر کس را امیدی و امید عارف دیدار عارف را بی دیدار نه بمزد حاجت است نه با بهشت کار همگان بر زندگانی عاشق اند و مرگ بر ایشان دشخوار عارف بمرگ محتاج است بر امید دیدار گوش بلذت سماع بر خوردار لب حق مهر را وام گزار دیده آراسته روز دیدار جان از شراب وجود مستی بی خمار دل زان خواهم که بر تو نگزیند کس جان زانکه نزد بی غم عشق تو نفس تن زانکه بجز مهر توأش نیست هوس چشم از پی آنکه خود ترا بیند و بس قال لن ترانی گفته اند که موسی آن ساعت که لن ترانی شنید مقام وی برتر بود از آن ساعت که میگفت أرنی أنظر إلیک زیرا که این ساعت در مراد حق بود و آن ساعت در مراد خود و بود موسی در مراد حق او را تمامتر بود از بود وی در مراد خود که این تفرقه است و آن جمع و عین جمع لا محاله تمامتر قال لن ترانی موسی را زخم لن ترانی رسید اما هم در حال مرهم بر نهاد که و لکن گفت ای موسی زخم لن ترانی زدیم لکن مرهم نهادیم تا دانی که که آن نه قهری است که آن عذری است فلما تجلی ربه للجبل چون از آیات جلال و آثار عزت احدیت شطیه ای بآن کوه رسید بحال نیستی باز شد و از وی نشان نماند گفت پادشاها اگر سنگ سیاه طاقت این حدیث داشتی خود در بدو وجود امانت قبول کردی و بجان و دل خریدار آن بودی اینجا لطیفه ای است که کوه بدان عظیمی برنتافت و دلهای مستضعفان و پیر زنان امت احمد برتافت یقول الله تعالی و أشفقن منها و حملها الإنسان و خر موسی صعقا چون هستی موسی در آن صعقه از میان برخاست و بشریت وی با کوه دادند نقطه حقیقی را تجلی افتاد که اینک ماییم چون تو از میان برخاستی ما دیده وریم پیر طریقت گفت الهی یافته میجویم با دیده ور میگویم که دارم چه جویم که می بینم چه گویم شیفته این جست و جویم گرفتار این گفت و گویم الهی بهای عزت تو جای اشارت نگذاشت قدم وحدانیت تو راه اضافت برداشت تا گم کرد رهی هر چه در دست داشت و ناچیز شد هر چه می پنداشت الهی زان تو میفزود و زان رهی میکاست تا آخر همان ماند که اول بود راست گفتی کم و کاست باش خوب آمد و راست تو هست بسی رهیت شاید کم و کاست فلما أفاق قال سبحانک تبت إلیک چون باهوش آمد گفت خداوندا پاکی از آنکه بشری بنیل صمدیت تو طمع کند یا کسی بخود ترا جوید یا دلی و جانی امروز حدیث دیدار تو کند خداوندا توبه کردم گفتند ای موسی چنین بیکبار سپر فرو نهند که نهادی چنین بیکبار جولان کنند که تو کردی و بدین زودی و آسانی برگشتی و زبان حال موسی می گوید ارید وصاله و یرید هجری فأترک ما ارید لما یرید چکنم چون مقصودی برنیامد باری بمحل خدمت و بمقام عجز بندگی باز گردم و با ابتداء فرمان شوم آن کس که بکار خویش سر گشته شود به زان نبود که با سر رشته شود چون بعجز بندگی بمحل خدمت و مقام توبه باز شد رب العالمین تدارک دل وی کرد و برفق با وی سخن گفت یا موسی إنی اصطفیتک علی الناس برسالاتی و بکلامی یا موسی انی منعتک عن شی ء واحد و هو الرؤیة فلقد خصصتک بکثیر من الفضایل اصطفیتک بالرسالة و أکرمتک بشرف الحالة فاشکر هذه الجملة و اعرف هذه النعمة و کن من الشاکرین و لا تتعرض لمقام الشکوی و فی معناه انشدوا ان اعرضوا فهم الذین تعطفوا کم قد وفوا فاصبر لهم ان اخلفوا

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.