۱۵ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی ما کان لبشر أن یؤتیه الله الکتاب الآیة جلیل و جبار خداوند بزرگوار کردگار نام دار جل جلاله و عظم شأنه پیش از ایجاد عالم و پیش از خلق آدم بعلم قدیم خود دانست که از فرزندان آدم سزاوار نبوت و ولایت کیست و اهل محبت و شایسته رسالت کیست الله أعلم حیث یجعل رسالته
آن را که در ازل داغ مهجوری نهاد و رقم بی خبری کشید امروز معصوم و راست راه چون شود و آن را که رایگانی دولت داد و راه صدق و عصمت فرا پیش نهاد امروز بی راه و بد حال چون بود پس چه صورت بندد و چون بوهم درآید و هرگز نبود که مصطفی ص گزیده و عیسی ع نواخته بعد از کرامت نبوت و تأیید عصمت و قوت رسالت پای از رقم برگیرند و خلق را گویند کونوا عبادا لی من دون الله
رب العالمین یحکم اختیار ازلی و عنایت سرمدی از بهر ایشان جواب داد و نیابت داشت که ایشان این نگویند و لکن گویند کونوا ربانیین ای کونوا من المختصین بالله الذین وصفوا بقوله و اذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به ربانیان بر مذاق اهل معرفت ایشانند که خدای را یگانه شوند در تجرید قصد هم در صحت توکل هم در نسیم انس قدم از دو گیتی برگرفته و دست بلطف مهر مولی زده و چهار تکبیر در صفات خویش کرده
هر که در میدان عشق نیکوان گامی نهاد
چار تکبیری کند بر ذات او لیل و نهار
نفسی دارند فانی دلی دارند تشنه نفسی سوخته سری بعشق افروخته جانی بآرزو آویخته
دل زان خواهم که بر تو نگزیند کس
جان زانکه نزد بی غم عشق تو نفس
تن زان که بجز مهر تواش نیست هوس
چشم از پی آنکه خود ترا بیند و بس
همتشان از دنیا مه مرادشان از بهشت مه آرامشان از هفت آسمان و از زمین مه گوش داشته تا آفتاب مهر کی بر آید و ماه روی دولت کی در آید و نسیم سعادت کی دمد و یادگار ازلی کی بر دهد
کی باشد کین قفس بپردازم
در باغ الهی آشیان سازم
و گفته اند که ربانیان ایشانند که اختصاص دارند به الله که بآن اختصاص نسبت با وی برند و باوصاف او موصوف شوند و باخلاق او برآیند چندان که بندگی ایشان برتابد و نهاد ایشان جای دارد و این قول از آن خبر برگرفتند که مصطفی ص گفت تخلقوا باخلاق الله و قال علیه السلام ان الله تعالی کذا خلقا من تخلق بواحد منها دخل الجنة
اهل علم گفتند تفسیر این اخلاق معانی نود و نه نام خداست که بنده را در روش خویش بآن معانی گذر باید کرد تا بوصال الله رسد پیر خراسان ابو القاسم گرگانی رحمه الله گفت بنده تا در تحصیل این معانی و جمیع این اوصاف است هنوز در راه است بمقصد نارسیده و در روش خود است کشش حق نایافته تا در معرفت است از معرفت باز مانده و تا در طلب محبت است از محبوب بی خبر شده
بشتاب بعشق و نیز منشین در بند
بگذر تو ز عشق و عاشقی گامی چند
بزرگی را پرسیدند که بنده بمولی کی رسد گفت آن گه که در خود برسد
پرسیدند که در خود چون برسد گفت طلب در سر مطلوب شود و معرفت در سر معروف گفت شرحی بیفزای گفت از تن زبان ماند و بس و از دل نشان ماند و بس وز جان عیان ماند و بس سمع برود شنوده ماند و بس دل برود نموده ماند و بس جان برود بوده ماند و بس
محنت همه در نهاد آب و گل ماست
پیش از دل و گل چه بود آن حاصل ماست
و قیل معنی قوله کونوا ربانیین ای متخصصین بالله غیر ملتفتین الی الوسایط کأبی بکر لما قال حین مات النبی ص و اضطربت اسرار عامة الناس من کان یعبد محمدا ص فان محمدا قد مات و من کان یعبد الله فان الله تعالی حی لا یموت
و إذ أخذ الله میثاق النبیین الآیة در همه قرآن هیچ آیت نیست در بیان فضیلت مصطفی ص تمامتر ازین آیت که وی را خاص است کس را در آن شرکت نه رب العالمین دو عهد گرفت از خلق خویش و دو پیمان ستد از ایشان یکی آنکه پیمان ستد از همه خلق بر خدایی و کردگاری خویش چنان که گفت و إذ أخذ ربک من بنی آدم الآیة
دیگر آنکه پیمان ستد از فریشتگان و پیغامبران بر نبوت محمد ص و نصرت دادن وی چنان که گفت و إذ أخذ الله میثاق النبیین و این غایت تشریف است و کمال تفضیل که نامش با نام خویش بزرگ کرد و قدرش با قدر خود برداشت پیش از وجود محمد ص بچندین هزار سال فرمان آمد که یا جبرییل من دوستی خواهم آفرید نام وی محمد ص ستوده و نواخته من نام او قرین نام من قدر او برداشته لطف من طاعت داشت او طاعت من قول او وحی من اتباع او دوستی من
یا جبرییل با من عهد کردی که بوی ایمان آری و او را نصرت کنی اینست که گفت لتؤمنن به و لتنصرنه جبرییل گفت خداوندا عهد کردم که با او دست یکی دارم و نصرت کنم و بوی ایمان آورم خدای گفت یا جبرییل هم برین عهد باشی و خلاف نکنی گفت خداوندا و کرا زهره آن باشد که ترا خلاف کند آن گه گفت یا میکاییل تو بر عهد جبرییل گواه باش و آن گه هم چنان عهد گرفت بر میکاییل و جبرییل را گفت تو بر عهد مکاییل گواه باش و با اسرافیل و عزراییل همین عهد گرفت
پس که آدم ع را بیافرید همین عهد گرفت بر آدم و آدم درپذیرفت و زان پس آدم با شیث بگفت و شیث درپذیرفت و هلم جرا قرنا بعد قرن اینت کرامت و فضیلت و اینت مرتبت و منزلت کرا باشد فضل بدین تمامی و کار بدین نظامی کرا بود
این عز سماوی و فر خدایی
کفر و ایمان را هم اندر تیرگی و هم صفا
نیست دار الملک جز رخسار و زلف مصطفی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş