۱۶ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و یوم یحشرهم جمیعا یا معشر الجن الایة اشارتست باظهار سیاست و عزت و خطاب هیبت با اهل شقاوت در آن روز رستاخیز و روز عظمت روزی که آتش نومیدی در خرمنهای خلایق زنند و اعمال و احوال ایشان بباد بی نیازی بر دهند که و قدمنا إلی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا ظالمان و ستمکاران خیمه اندوه و ندامت بزنند که و یوم یعض الظالم علی یدیه گردن همه جباران و متمردان فرو شکنند و آن عملهای خبیث همچون غلی سازند و بر گردنهاشان نهند إنا جعلنا فی أعناقهم أغلالا و آن عوانان ناپاک و ظالمان بی رحمت را بیارند و در سراپرده آتشین بدارند إنا أعتدنا للظالمین نارا أحاط بهم سرادقها آفتاب و ماه و سیارات را بدود هیبت روی سیاه گردانند و این کوس زوال بکوبند که إذا الشمس کورت و إذا النجوم انکدرت بر قدر مایه هر کسی با وی معاملت کنند قومی را نداء بردابرد از پیش میزنند و قومی را آواز گیرا گیر در قفا مینهند قومی چون در از میان صدف می افروزند قومی را باین خطاب کرامت می نوازند که لا تخافوا و لا تحزنوا قومی را باین تازیانه ادبار زنند که اخسؤا فیها و لا تکلمون قومی را این خطاب هیبت شنوانند بنعت عزت و اظهار سیاست کها معشر الجن و الإنس أ لم یأتکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی قومی را این نداء کرامت شنوانند بنعت لطف و اظهار رحمت که یا عباد لا خوف علیکم الیوم و لا أنتم تحزنون و ربک الغنی ذو الرحمة اشارت بهر دو طرف دارد همان عزت و سیاست با بیگانگان همین لطف و رحمت با دوستان الغنی یشیر الی عزه و ذو الرحمة یشیر الی لطفه الغنی اخبار عن جلاله و ذو الرحمة اخبار عن افضاله فهم فی سماع هذه الایة مترددون بین صحو و محو و بین اکرام و اصطلام و بین تقریب و تذویب واسطی گفت الغنی بذاته ذو الرحمة بصفاته الغنی عن طاعة المطیعین ذو الرحمة علی المذنبین إن ما توعدون لآت آمدنی آمده گیر و رفتنی شده گیر و این روز روشن تاریک شده گیر و غرور دنیا روزی بسر آمده گیر جوانمردی را دیدند که بی علتی می لنگید گفتند چرا می لنگی گفت فردا بخارستان خواهم رفت گفتند تا فردا گفت فردا آمده گیر و این پرده دریده گیر و رسوا شده گیر تا کی از دار الغروری سوختن دار السرور تا کی از دار الفراری ساختن دار القرار ای جوانمرد این حیات دنیا باد است تا بنگری از دست رفته است این دنیا همچون خنده دیوانگان است و گریه مستان دیوانه بی شادی خندد و مست بی اندوه گرید دنیا مثال یخ است در آفتاب نهاده و بنهیب میگذارد یا شکر که در دهن نهاده و می ریزد آری بس شیرین است بطعم لکن گدازنده بجرم تا در دهن نهادی گداخت دنیا نظاره گاهی خوش است حلوة خضرة لکن تا بنگری گذشت و تا دل درو بستی رفت لو لا الموت لا دعی کل الناس الربوبیة اگر ذل مرگ نیستی از اطراف عالم آواز أنا ربکم الأعلی برآمدی این چندین صدرها بینی از خواجگان خالی شده و پس از آنکه چون گل بر بار بشکفته بودند از بار بریخته و در گل خفته چون که عبرت نگیری و در سرانجام کار خود اندیشه نکنی رب العالمین میگوید فسوف تعلمون من تکون له عاقبة الدار آری بدانید که این دنیا تا کجا رسد و سرای پیروزی و جاویدی کرا رسد به بینید که درویشان شکسته را بر مرکب کرامت چون آرند و خواجگان بی معنی را به تازیانه قهر چون رانند باش تا کل یابی آنها را که امروزند جزء باش تا گل بینی آنها را که امروزند خار این عزیزانی که آنجا گلستان دولت اند تا ندانی و نداری شان بدینجا خار و خوار گلبنی کاکنون ترا هیزم نمود از جور دی باش تا در جلوه آرد دست انصاف بهار

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.