۲ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی ثم جعلناک علی شریعة من الأمر فاتبعها ای افردناک بلطایف فاعرفها و سننا لک طرایق فاسلکها و أثبتنا لک حقایق فلا تتجاوزها و لا تجنح الی متابعة غیرک إنهم لن یغنوا عنک من الله شییا ان اراد الله بک نعمة فلا یمنعها احد و ان اراد بک فتنة فلا یصرفها احد فلا تعلق بمخلوق فکرک و لا تتوجه بضمیرک الی شی ء وثق بربک و توکل علیه ای مهتر عالم ای سید ولد آدم ای خورشید فلک سعادت ای ماه آسمان سیادت ای منزل عالم علم ای در صدف شرف ای طراز کسوت وجود ما ترا از جهانیان باز بریدیم و از پدر و مادر یتیم کردیم و خویش و پیوند بر تو بیرون آوردیم تا دل خویش از همه فارغ داری و یکبارگی باطاعت و خدمت ما برداری از شرایع ترا راه دین ساختیم و از حقایق ترا شمع معرفت افروختیم تا بتأیید و تمکین ما آن راه روی و عالمیان را بآن راه خوانی قل هذه سبیلی أدعوا إلی الله ای مهتر ما شب معراج ترا در قبه قربت بنشاندیم و صد هزار نثار الطاف بر فرق دولت تو افشاندیم و کونین را خاک قدم تو گردانیدیم و هیکل علوی و مرکز سفلی در تحت رایت ولایت تو آوردیم و مقصود آن بود که تا ترا بر بساط شفاعت انبساط دهیم تا قصه درد عاصیان امت بر ما برداری و عذری از آن بهر ایشان بخواهی که لا تؤاخذنا إن نسینا أو أخطأنا یا محمد اگر تو فردا از ما کونین و عالمیان بخواهی هنوز خاک قدم خود خواسته باشی و اگر ما بلطف قدم خاک آن قدم در کار خادمی از خدم تو کنیم از کمال ما مستبعد نبود آن مهتر انبیاء ص در دیده نبوت وی کحل بصیرت کشیده بودند دانست که خاک را بار کش باید بود نه سرکش که خاک بارکشی راست نه سرکشی را نه بینی که رب العزة ایشان را که سر کشیدند و تمرد نمودند چه وعید میدهد و چه بیم مینماید که أم حسب الذین اجترحوا السییات أن نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات سواء محیاهم و مماتهم و هم ایشان را میگوید که در بیراهی و سرکشی بر پی هواء خویش رفتند و بر انبیا و داعیان راه حق افسوس داشتند که فمن یهدیه من بعد الله پس از آن که الله ایشان را بی راه کرد در کل عالم کیست که ایشان را براه باز آرد و کرا وسیلت گیرند چون راه وسایل بر ایشان فرو بستند ایشان را امروز درخت نومیدی پیر شده و اشخاص بیزاری بدر آمده و از هدم عدل گرد نوایست برآمده و فردا منادی عدل بانگ بیزاری در گرفته که الیوم ننساکم کما نسیتم لقاء یومکم هذا و مأواکم النار آری گفتم خاک را بار کشی میباید کرد نه سرکشی اگر سلطان گدای بی نوایی را از میان راه برگیرد و پیش تخت دولت خود بدارد و او را خلعت رفعت پوشاند گدا را شرط آن بود که خود را فراموش نکند و قدر خود بداند همواره آن بینوایی و بی آبی خویش پیش دیده خویش میدارد بسمع عمر بن عبد العزیز رسانیدند که پسر تو انگشتری ساخته و نگینی بهزار درم خریده و در وی بنشانده نامه نوشت بوی که ای پسر شنیدم که انگشتری ساخته و نگینی بهزار درم خریده ای و در وی بنشانده اگر رضاء من میخواهی آن نگین بفروش و از بهاء آن هزار گرسنه را طعام ده و از پاره ای سیم خود را انگشتری ساز و بر آنجا نقش کن که رحم الله امرأ عرف قدر نفسه رحمت خدای بر آن بنده باد که قدر خود بداند و خویشتن بشناسد ای جوانمرد هیچ لباس بر قد خاک راست تر و زیباتر از لباس تواضع نیست الذی جری فی مجری البول مرتین لیس له ان یتکبر کسی که دو بار در ره گذر بول رفته باشد او را نرسد که سر تکبر برافرازد تکبر و کبریا و عز و علاء و عظمت و بهاء صفت خداوند ذو الجلال است قال الله عز و جل و له الکبریاء فی السماوات و الأرض و هو العزیز الحکیم او راست برتری و بزرگواری کامکاری و جباری بزرگوار در قدر و در کردار بزرگوار در نام و در گفتار در پاکی خود برتر از پنداشت در بزرگی خود مهتر از دریافت در قدر خود بیشتر از حد شناخت سبحانه جل جلاله و عظم شأنه و عز کبریاؤه و جلت احدیته و تقدست صمدیته

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.