۲ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی إنا نحن نحی الموتی ارباب معرفت در احیاء موتی معنی دیگر دیده اند و فهمی دیگر کرده اند گفتند اشارت است بزنده گردانیدن دلهای اهل غفلت بنور قربت و زنده کردن جانهای اهل هوا و شهوت بنسیم مشاهدت و روح مواصلت اگر همه جانهای عالمیان ترا بود و نور قربت ترا حیاة طیبه ندهد مرده زندانی تویی و اگر هزار سال در خاک بوده ای چون ریحان توحید رحمن در روضه روح تو بود مایه همه زندگانی تویی عزیز باشد کسی که ناگاه بسر چشمه حیاة رسد و خضروار درو غسلی بیارد تا حی ابد گردد
پیر طریقت گفت الهی زندگانی همه با یاد تو و شادی همه با یافت تو و جان آنست که درو شناخت تو الهی موجود نفسهای جوانمردانی حاضر دلهای ذاکرانی از نزدیکت نشان میدهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی ندانم که در جانی یا خود جانی نه اینی نه آنی جان را زندگی می باید تو آنی
و نکتب ما قدموا و آثارهم یعنی خطاهم الی المسجد فی ظلم اللیل و وقوفهم علی بساط المناجاة معنا و فی الخبر بشر المشایین فی اللیل الی المساجد بالنور التام یوم القیمة
در وقت سحرگاه که بنده از حجره اندوه خود بیرون آید بقصد مسجد و محراب و قدم بر بساط مناجات نهد هر چه در اطراف و اکناف سماوات مقرب بود زبانها بحمد و ثنا بگشایند و از جناب جبروت سرا بسر کأس شراب وصل انا جلیس من ذکرنی روان گردد آن ساعت آسمان و زمین از غیرت فرو گدازند و در این اطباق کونین زبانهای تعطش از عین شوق بگشایند که و للارض من کأس الکرام نصیب عزیز کسی که آن ساعت بستر و بالین وداع کند و روی بمحراب عبادت نهد و درد خود را مرهم جوید شریف وقتی که آنست عزیز ساعتی آن ساعت که جلال احدیت بنعت صمدیت بساط نزول بیفکند و با تو این خطاب کند که هل من سایل هل من تایب هیچ درد زده ای را سؤالی هست تا جام اجابت در کام او ریزیم هیچ تایبی هست تا مرکب قبول باستقبال او فرستیم هیچ عاصیی هست تا جریده جریمه او را توقیع غفران کشیم
خلیلی هل ابصرتما او سمعتما
با کرم من مولی تمشی الی عبد
و اضرب لهم مثلا أصحاب القریة خبر میدهد از بازداشتگان عدل ازل و جاء من أقصا المدینة رجل یسعی نشان میدهد از برداشتگان لطف قدم آن بازداشتگان عدل را داغ قطیعت بر نهاد که لم یرد الله أن یطهر قلوبهم این برداشتگان لطف ازل را بالزام از راه تقوی در کشید که و ألزمهم کلمة التقوی آن رانده اخسؤا فیها و لا تکلمون و این خوانده و الله یدعوا إلی دار السلام مقبولان حضرت دیگراند و مطرودان قطیعت دیگر مقبولان حضرت را میگوید أولیک حزب الله ألا إن حزب الله هم المفلحون مطرودان قطیعت را میگوید أولیک حزب الشیطان ألا إن حزب الشیطان هم الخاسرون کرم و رحمت او مقرعه عزت پیش مرکب دولت حزب الله میزند و چون و چرا نه جبروت و کبریای او کوس قهر و سیاست در دماغ حزب الشیطان میکوبد و روی سؤال نه و کس را بر اسرار جلال ذو الجلال اطلاع نه امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه گوید یکی را در خاک می نهادم سه بار روی او بجانب قبله کردم هر بار روی از قبله بگردانید پس ندایی شنیدم که ای علی دست بدار آن را که ما ذلیل کردیم تو او را عزیز نتوانی کرد کرامت خواندگان و اهانت راندگان همه از درگاه جلال اوست و بارادت و مشیت اوست تعز من تشاء و تذل من تشاء نشان کرامت بنده آنست که مردوار در آید و جان و دل و روزگار فدای دین اسلام کند چنانک آن جوانمرد کرد حبیب نجار مؤمن آل یس تا از حضرت عزت این خلعت کرامت بدو رسید که ادخل الجنة دوستان او چون بآن عقبه خطرناک رسند بایشان خطاب آید که ألا تخافوا و لا تحزنوا باز ایشان را بشارت دهند که و أبشروا بالجنة احمد حنبل قدس الله روحه در نزع بود بدست اشارت میکرد و بزبان دندنه ای میگفت عبد الله پسرش گوش بر دهان او نهاد تا چه شنود او در خویشتن میگفت لا بعد لا بعد نه هنوز نه هنوز پسر گفت ای پدر این چه حالت است گفت ای عبد الله وقتی با خطرست بدعا مددی ده اینک ابلیس برابر ایستاده و خاک ادبار بر سر میریزد و میگوید ای احمد جان ببردی از زخم ما و من میگویم لا بعد هنوز نه تا یک نفس مانده جای خطر است نه جای امن در خبر میآید که بنده مؤمن چون از این سرای فانی روی بدان منزل بقا نهاد غسال او را بران تخته چوبین خواباند تا بشوید از جناب قدم بنعت کرم خطاب آید که ای مقربان درگاه در نگرید چنانک آن غسال ظاهر او بآب میشوید ما باطن او بآب رحمت میشوییم ساکنان حضرت جبروت گویند پادشاها ما را خبر کن تا آن چه نور است که از دهان وی شعله میزند
گوید که آن نور جلال ماست که از باطن وی بر ظاهر تجلی میکند حبیب نجار چون بآن مقام دولت رسید او را گفتند ادخل الجنة ای حبیب در رو درین جای ناز دوستان و میعاد راز محبان و منزل آسایش مشتاقان تا هم طوبی بینی هم زلفی هم حسنی طوبی عیش بی عتاب است زلفی ثواب بی حساب است حسنی دیدار بی حجاب است
حبیب چون آن نواخت و کرامت دید گفت یا لیت قومی یعلمون بما غفر لی ربی
آرزو کرد که کاشک قوم من دانندی که ما کجا رسیدیم و چه دیدیم نواخت حق دیدیم و بمغفرت الله رسیدیم
آنجای که ابرار نشینند نشستیم
صد گونه شراب از کف اقبال چشیدیم
ما را همه مقصودی بخشایش حق بود
المنة لله که بمقصود رسیدیم
الحمد لولیه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş