۲ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله و ما یستوی البحران هذا عذب فرات سایغ شرابه و هذا ملح أجاج
الایة فیه اشارة الی حالتی الاقبال علی الله و الاعراض عن الله فالمقبل علی الله مشتغل بطاعته مشتعل فی معرفته و المعرض عن الله منقبض عن عبادته معترض علیه فی قسمته و قضیته فهذا سبب وصاله و ذاک سبب هجره و انفصاله این دو دریای مختلف یکی فرات و یکی اجاج مثال دو دریاست که میان بنده و خداست یکی دریای هلاک دیگر دریای نجات در دریای هلاک پنج کشتی روانست یکی حرص دیگر ریا سدیگر اصرار بر معاصی چهارم غفلت پنجم قنوط هر که در کشتی حرص نشیند بساحل حب دنیا رسد هر که در کشتی ریا نشیند بساحل نفاق رسد هر که در کشتی اصرار بر معاصی نشیند بساحل شقاوت رسد هر که در کشتی غفلت نشیند بساحل حسرت رسد هر که در کشتی قنوط نشیند بساحل کفر رسد اما دریای نجات در وی پنج کشتی روانست یکی خوف دیگر رجا سدیگر زهد دیگر معرفت پنجم توحید هر که در کشتی خوف نشیند بساحل امن رسد هر که در کشتی رجا نشیند بساحل عطا رسد هر که در کشتی زهد نشیند بساحل قربت رسد هر که در کشتی معرفت نشیند بساحل انس رسد هر که در کشتی توحید نشیند بساحل مشاهدت رسد
پیر طریقت موعظتی بلیغ گفته یاران و دوستان خود را گفت ای عزیزان و برادران هنگام آن بود که ازین دریای هلاک نجات جویید و از ورطه فترت برخیزید نعیم باقی باین سرای فانی بنفروشید نفس بی خدمت بیگانه است بیگانه مپرورید دل بی یقظت غول است با غول صحبت مدارید نفس بی آگاهی بادست با باد عمر مگذارید باسمی و رسمی از حقیقت و معنی قانع مباشید از مکر نهانی ایمن منشینید از کار خاتمه و نفس باز پسین همواره بر حذر باشید شیرین سخنی و نیک نظمی که آن شاعر گفته
ای دل ار عقبیت باید چنگ ازین دنیا بدار
پاک بازی پیشه گیر و راه دین کن اختیار
پای بر دنیا نه و بردوز چشم نام و ننگ
دست در عقبی زن و بربند راه فخر و عار
چون زنان تا کی نشینی بر امید رنگ و بوی
همت اندر راه بند و گام زن مردانه وار
چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدف
و الله ار دیدش رسد هرگز بدر شاهوار
قال بعض اهل المعرفة فی قوله و ما یستوی البحران یعنی ما یستوی الوقتان هذا بسط و صاحبه فی روح و هذا قبض و صاحبه فی نوح هذا فرق و صاحبه بوصف العبودیة و هذا جمع و صاحبه فی شهود الربوبیة مر ذوق عارفان این دو بحر اشارت است بقبض و بسط سالکان و قبض و بسط منتهیان را چنانست که خوف و رجا مبتدیان را مرید را در بدو ارادت بوقت خدمت از خوف و رجا چاره نیست چنانک در نهایت حالت با کمال معرفت از قبض و بسط خالی نیست او که در خوف و رجاست نظر وی همه سوی ابد شود که آیا با من چه کنند فردا و او که در قبض و بسط است نظر وی همه سوی ازل شود که آیا با من چه کرده اند و چه حکم رانده اند در ازل
پیر طریقت ازینجا گفت آه از قسمتی پیش از من رفته فغان از گفتاری که خود رای گفته ندانم که شاد زیم یا آشفته بیمم همه از انست که آن قادر در ازل چه گفته بنده تا در قبض است خوابش چون خواب غرق شدگان خوردش چون خورد بیماران و عیشش چون عیش زندانیان بسزای نیاز خویش می زید و بخواری و زاری راه می برد و بزبان تذلل میگوید
پر آب دو دیده و پر آتش جگرم
پر باد دو دستم و پر از خاک سرم
چون زاری و خواری وی بغایت رسد و تذلل و عجز وی ظاهر گردد رب العزة تدارک دل وی کند در بسط و انبساط بر دل وی گشاید وقت وی خوش گردد دلش با مولی پیوسته و سر باطلاع حق آراسته و بزبان شکر میگوید الهی محنت من بودی دولت من شدی اندوه من بودی راحت من شدی داغ من بودی چراغ من شدی جراحت من بودی مرهم من شدی
یا أیها الناس أنتم الفقراء إلی الله بدان که فقر بر دو ضرب است فقر خلقتی و فقر صفتی فقر خلقت عام است هر حادثی را که از عدم در وجود آید و معنی فقر حاجت است هر مخلوقی را بخالق حاجت است در اول حال بآفرینش و در ثانی الحال بپرورش پس میدان که الله بی نیاز است و بی حاجت دیگران همه با نیازاند و با حاجت اینست که رب العزة فرمود و الله الغنی و أنتم الفقراء اما فقر صفت آنست که رب العالمین فرمود للفقراء المهاجرین صحابه رسول را باین فقر مخصوص کرد و ایشان را درین فقر بستود همانست که فرمود للفقراء الذین أحصروا فی سبیل الله ایشان را فقرا نام نهاد و آن تلبیس توانگری حال است تا کس توانگری ایشان بنداند این چنانست که گفته اند ارسلانم خوان تا کس بنداند که که ام
پیران طریقت گفتند بنای دوستی بر تلبیس نهادند سلیمان را نام ملکی تلبیس فقر بود آدم را عصیان تلبیس صفوت بود ابراهیم را لباس نعمت تلبیس خلت بود
زیرا که شرط محبت غیر تست و دوستان حال خود بهر کس ننمایند کسی که از کون ذره ای ندارد و بکونین نظری ندارد و همواره نظر الله پیش چشم خویش دارد او را فقیر گویند که از همه درویش است و بحق توانگر انما الغنی غنی القلب توانگری در سینه می باید نه در خزینه فقیر اوست که خود را در دو جهان جز حق دست آویز نه بیند و نظر با خود ندارد چهار تکبیر بر ذات و صفات خود کند چنانک آن جوانمرد گفت
نیست عشق لا یزالی را در ان دل هیچ کار
کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار
هر که در میدان عشق نیکوان گامی نهاد
چار تکبیری کند بر ذات او لیل و نهار
إنا أرسلناک بالحق بشیرا و نذیرا ای ما جعلنا الیک الا هذین الامرین فحسب فاما توفیق القبول و خذلان الرد فلیس لک الیهما سبیل ای محمد ما که ترا فرستادیم بخلق بشارت و نذارت را فرستادیم و بس اما توفیق قبول و خذلان رد کار الهیت ماست و خصایص ربوبیت ما ای محمد تو بو جهل را میخوان ای ابراهیم تو نمرود را میخوان ای موسی تو فرعون را میخوان شما میخوانید و ما آن را راه نماییم که خود خواهیم ای محمد تو نتوانی که زخم خوردگان عدل ازل را و راندگان حضرت عزت را حق شنوانی و بر قبول داری و ما أنت بمسمع من فی القبور إن أنت إلا نذیر ای محمد دل در بو جهل چه بندی او نه از ان اصل است که طینت وی نقش نگین تو پذیرد دل در سلمان بند که پیش از آن که تو قدم در میدان بعثت نهادی چندین سال گرد عالم سرگردان در طلب تو میگشت و نشان تو میجست و لسان الحال یقول
گرفت خواهم زلفین عنبرینت را
ز مشک نقش کنم برگ یا سمینت را
بتیغ هندی دست مرا جدا نکنند
اگر بگیرم یک ره سر آستینت را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş