۲ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله و لسلیمان الریح غدوها شهر الایة سلیمان ع اسبان نیکوی بی عیب داشت مرغان بی پر چون آن قصه فوت نماز بیفتاد تیغ برکشید و گردن اسبان می برید گفتند اکنون که بترک اسبان بگفتی ما باد مرکب تو کردیم من کان لله کان الله له هر که بترک نظر خود بگوید نظر الله بدلش پیوندد هیچ کس نبود که بترک چیزی بگفت از بهر خدا که نه عوضی به از انش بدادند مصطفی ص جعفر را بغزو فرستاد و امارت جیش بوی داد لوای اسلام در دست وی بود کفار حمله آوردند و یک دستش بینداختند لوا بدیگر دست گرفت یک زخم دیگر برو آوردند و دیگر دستش بینداختند و بعد از آن هفتاد و اند زخم داشت شهید از دنیا بیرون شد او را بخواب دیدند که ما فعل الله بک گفت عوضنی الله من الیدین جناحین اطیر بهما فی الجنة حیث أشاء مع جبرییل و میکاییل
أسماء بنت عمیس گفت رسول خدا ایستاده بود ناگاه گفت و علیکم السلام گفتم علی من ترد السلام یا رسول الله جواب سلام که میدهی و کس را بر تو نمی بینم که سلام میکند گفت آنک جعفر بن ابی طالب مر مع جبرییل و میکاییل
ای جعفر دست بدادی اینک پر جزای تو ای سلیمان اسبان بدادی اینک باد در بر و بحر حمال تو ای محب صادق اگر بحکم ریاضت دیده فدا کردی و جسم نثار اینک لطف ما دیده تو و فضل ما سمع تو و کرم ما چراغ و شمع تو فاذا احببته کنت له سمعا یسمع بی و بصرا یبصر بی و یدا تبطش بی
اول مرد گوینده شود پس داننده شود پس رونده شود پس پرنده شود ای مسکین هرگز ترا آرزوی آن نبود که روزی مرغ دلت از قفس ادبار نفس خلاص یابد و بر هوای رضای حق پرواز کند بجلال قدر بار خدا که جز نواخت اتیته هرولة استقبال تو نکند
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
قفس قالب است و امانت جان مرغ پر او عشق پرواز او ارادت افق او غیب منزل او درد هر گه که مرغ امانت ازین قفس بشریت بر افق غیب پرواز کند کروبیان عالم قدس دستها بدیده خویش باز نهند تا از برق این جمال دیده های ایشان نسوزد
فلما قضینا علیه الموت مرگ دو قسم است مرگ ظاهر و مرگ باطن مرگ ظاهر هر کسی را معلوم است و دوست و دشمن را راه بدانست و خاص و عام درو یکسانست کل نفس ذایقة الموت عبارت از انست اما مرگ باطن آنست که مرد در خود از خود بی خود مرده گردد تا از حق در حق با حق زنده شود همانست که آن جوانمرد گفت
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
زندگی بحقیقت آن زندگیست که فتوح ایمانی دهد نه آن که روح حیوانی نهد ابو الحسن خرقانی گفت بیست سال است تا کفن ما از آسمان بیاورده اند و عجب آنست که با خلقم بصورت زندگان میدارد و در حضرت خود کفن در ما پوشیده
مندیش از ان حدیث و در پوش کفن
مردانه دو دست خویش آن گاه بزن
در سهر بگو که یا تو باشی یا من
شوریده بود کار ولایت بدو تن
ای جوانمرد یک قطره منی که از باطن مرد بظاهر آید جنابت ظاهر ثابت میکند لکن بآب طهور آن جنابت ظاهر برخیزد صعب آنست که اگر یک ذره منی خود بینی در باطن تو ساکن شود جنابتیت رسد که بهمه دریاهای عالم زایل نگردد
دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست
بوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن
برین درگاه خود بینی را روی نیست و خود نگاری را قدر نیست جز عجز و نیاز و فقر و فاقت بردن هیچ روی نیست فرزندان یعقوب ع بنزدیک یوسف ع فقر و فاقت بردند و گفتند و جینا ببضاعة مزجاة لا جرم یوسف نقاب از جمال برداشت و بزبان کرم پیش آمد که لا تثریب علیکم الیوم تو همین کن ای خراب عمر مفلس روزگار سحرگاهی که بساط نزول بیفکند و دست کرم فرو گشاید مفلس وار و عاجزوار از در وی باز شو با دلی پردرد و جانی پر حسرت چشمی پر آب و جگری پر آتش بگو
پر آب دو دیده و پر آتش جگرم
پر باد دو دستم و پر از خاک سرم
پیر طریقت گفت الهی بقدر تو نادانم و سزا ترا ناتوانم در بیچارگی خود سرگردانم و روز بروز بر زیانم چون منی چون بود چنانم و از نگرستن در تاریکی بفغانم که بر هیچ چیز هست ما ندانند ندانم چشم بروزی دارم که تومانی و من نمانم چون من کیست گر آن روز به بینم ور به بینم بجان فدای آنم اگر یوسف را آن کرم هست که چون برادران بعجز و فقر پیش وی باز شدند ایشان را گفت لا تثریب علیکم الیوم اکرم الاکرمین و ارحم الراحمین سزاوارتر که چون بندگان بعجز و نیاز در و زارند گوید لا خوف علیکم الیوم و لا أنتم تحزنون
لقد کان لسبإ فی مسکنهم آیة جنتان عن یمین و شمال الایة کانوا فی رغد من العیش و سلامة من الحال فامروا بالصبر علی العافیة و الشکر علی النعمة فاعرضوا عن الوفاق فضیعوا الشکر و کفروا النعمة فبدلوا و بدل لهم الحال و غیروا فتغیرت علیهم الایام و انشدوا فی معناه
ما زلت اختال فی وصال
حتی امنت الزمان مکره
صال علی الصدود حتی
لم یبق مما شهدت ذره
آسان کاریست بر بلا و شدت صبر کردن مرد مردانه آنست که بر نعمت و عافیت صبر کند حق آن بشناسد شکر آن بگزارد از تنعم و هوای باطل بپرهیزد و توان و داشت آن از حق بیند نه از خود و روزگار عافیت و نعمت در طاعت الله بسر برد و از طاغیان و باغیان و بطر گرفتگان در نعمت حذر کند که رب العزة در حق ایشان میفرماید فأما من طغی و آثر الحیاة الدنیا فإن الجحیم هی المأوی
روی عن بعض الصحابة انه قال بلینا بفتنته الضراء فصبرنا و بلینا بفتنته السراء فلم نصبر
و قال بعضهم یصبر علی البلاء کل مؤمن و لا یصبر علی العافیة الا الصدیق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş