۲ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و من آیاته أن خلقکم من تراب الآیة ای فرزند آدم اگر میخواهی که آیات و رایات وحدانیت الله بدانی و علامات فردانیت وی بشناسی چشم عبرت باز کن دیده عقل بگشای در عالم نفس خویش جولانی کن باصل خلقت خویش نظری کن مشتی خاک بودی نهادی تاریک در ظلمت نکرت خود بمانده در تاریکی صفات متحیر شده همی از آسمان اسرار باران انوار باریدن گرفت که ثم رش علیهم من نوره آن خاک عبهر گشت و آن سنگ گوهر شد آن نهاد کثیف باین پیوند لطیف عزیز شد خاک پاک شد ظلمت نور شد آری آراینده و نگارنده ماییم آن را که خواهیم بنور خود بیاراییم بهشت بدوستان آراییم و دوستان را بدل آراییم و دل را بنور خود آراییم این بآن کنیم تا اگر بلاشه ادبار خود بسرادقات عزت ما نرسید بپرتو اقبال نور جلال ما بما رسید
پیری را پرسیدند که آن نور را چه نشان است گفت نشانش آنست که بنده بآن نور حق را جل جلاله نادر یافته بشناسد نادیده دوست دارد از کار و یاد خود با کار و یاد او پردازد آرام و قرارش در کوی او بود راز و نازش همه با دوستان او بود بروز در کار دین بشب در خمار بشریت یقین بود بروز با خلق بخلق بشب با حق بر قدم صدق بود
و من آیاته خلق السماوات و الأرض دلایل قدرت و شواهد فطرت او جل جلاله یکی آسمانست که در هوا بقدرت معلق بداشت و مر آن را ببروج و ستارگان بیاراست و بنگاشت دیگر زمین است که بر سر آب بی حجابی بداشت وز آب نگه داشت آسمان بامر خود گردان کرد زمین بجبر و قهر خود بساط و میدان کرد گردش اندر آسمان بامر و جبر او آرام اندر زمین به اسر و قهر او آسمان محدث اندر وی عرض گردش زمین محدث اندر وی صفت آرامش این جمله بتقدیر خداوند قدیر پاک دانش روزی بیاید که آسمان درنوردند بروج فلک فرو گشایند خورشید از مرکز خود درافتد ماه از جاه خود معزول شود جرم منور مکور گردد حمل را عمل نماند ثور را دور نبود اجزاء جوزا از هم جدا شود سرطان از اوطان خود جدا گردد اسد را در روش سد قهر پیدا آید سنبله از سلسه برون آید خزان میزان دست از نگه داشت وی بکشند عقرب از سیرا بعد و اقرب باز رهد قوس را حرکت و قوس نماند جدی را جری قاصر شود دلو از علو بسفل افتد حوت را قوت بقا نماند چون این جمله را بعد از نشر آن طی کنند عزت اهل ایمان آشکارا شود عالم بنور الهی منور گردد فردوس از نقاب بیرون آید بجای ستارگان رویهای مؤمنان بود بجای ماه چهره انبیاء و رسل بود بجای خورشید جهان افروز جمال و کمال آن مهتر عالم و سید ولد آدم بود آن روز خبرها عیان گردد وعدها نقد شود ابر لطف باران کرم ریزد
پیر طریقت گفت بس نماند که آنچه خبرست عیان شود همه آرزوها نقد شود و زیادت بی کران شود خورشید وصال از مشرق یافت تابان شود آب مشاهدت در جوی ملاطفت روان شود قصه آب و گل نهان شود و دوست ازلی عیان شود کارها همه چنان که دوست خواهد چنان شود دیده و دل و جان هر سه بدوست نگران شود
و له المثل الأعلی ای له الصفة العلیا فی الوجود بحق القدم و نعت الکرم و فی الجبروت بنعت العز و الجلال و المجد و الجمال
پنج صفت است که در هفت آسمان و هفت زمین موصوف بآن خداست و در آن صفات یگانه و یکتا و بی همتاست اول وحدانیت که حق و صفت اوست و نعت عزت اوست و إلهکم إله واحد لا إله إلا هو یکی است یگانه و یکتا یکی در ذات و یگانه در صفات و یکتا در سزا از همه کس جز وز همه چیز جدا در ذات بی شبیه در قدر بی نظیر در صفات بی همتا دیگر پاکی از عیب حق و صفت اوست پاک از زاده و از زاینده پاک از انباز و یاری دهنده پاک از جفت و هم ماننده پاک از کاستن و افزودن و از حال بگشتن و گردیدن و از کسی بدریافت وی رسیدن هیچکس را نبینی که نه در وی نقصانی است یا از عیب نشانی و حق جل جلاله از نقصان مقدس و از عیب منزه و از آفات بری صفات او از حدوث و تغیر و منقصت متعالی فتعالی الله الملک الحق لا إله إلا هو رب العرش الکریم سه دیگر صفت بقا است که حق و نعت خدا است همه فانی گردند و او ماند باقی زنده پاینده جاویدی پیش از همه زندگان زنده و از پس همه زندگان پاینده و بر زندگی و زندگان خداوند کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الإکرام چهارم علو و برتری صفت و حق خداوند اکبرست که بقدر از همه براست و بذات و صفات زور است و هو القاهر فوق عباده نه در صفت مشارک نه در نعت مشابه نه در ذات بسته آفات نه در صفات شوب علات سبوح الذات قدوس الصفات پنجم قدرت است که در آسمان و زمین الله را صفت است مخلوق بعضی تواند و بعضی نه و خالق بر همه چیز قادر است و کان الله علی کل شی ء مقتدرا هر چه در عقل محال است الله بر آن قادر بر کمال است و قدرت او بی احتیال است و در قیمومیت بی گشتن حال است و در ملک ایمن از زوال است و در ذات و نعت جاوید متعال است
فأقم وجهک للدین حنیفا ای اخلص قصدک الی الله و احفظ عهدک مع الله و افرد عملک فی سکناتک و حرکاتک و جمیع تصرفاتک لله حنیفا مستقیما فی دینه مایلا الیه معرضا عن غیره
ای مهتر عالم ای سید ولد آدم خود را یک سر بما سپار و قصد و همت سوی ما دار و دل از خلق وا ما پرداز از تقاضا خاموش و دو گیتی در جنب و ایست ما فراموش بحکم این خطاب عزت که با آن مهتر عالم رفته بود شب معراج چون از سدره منتهی قدم در بادیه جبروت نهاد و روی بکعبه خاص خویش آورد و هر چه سرمایه اولین و آخرین بود همه را کسوه جمال پوشیده و بر راه او نهاده سید ص بر گذشت و واهیچ چیز ملاطفت نکرد تا لا جرم از جناب جبروت ندا آمد که ما زاغ البصر بادب چشم داشت که وا هیچ چیز که دون حق بود ننگرست و ما طغی و بهیچ چیز که وراء حد او بود طمع نکرد
موسی علیه السلام قدم بر طور نهاد از آنچه حد بنی اسراییل بود بقدمی چند برتر آمد دماغ او در طمع أرنی أنظر إلیک بجوش آمد لا جرم بتازیانه لن ترانی او را ادب کردند و مهتر عالم را ص بمقامی رسانیدند که گرد قدم او توتیای چشم جبرییل بود و صفت وی این بود که ما زاغ البصر و ما طغی زیرا که موسی می رفت و آن مهتر عالم را می بردند أسری بعبده و هرگز آمده چون آورده نبود طوبی مر کسی را که در هام راهی حق بود که در یک نفس هزار ساله راه باز برد شبی کت ما بریم چندان راه ببری که بهزار ماه که خود روی نبری و الیه الاشارة بقوله لیلة القدر خیر من ألف شهر چون خود روی هر قدمی که برگیری مانده تر شوی چون ما بریم هر قدمی که برگیری عاشق تر شوی چون خود روی عیاران راهت بزنند چون ما بریم راه زنان غاشیه تو کشند
چه کند عرش که او غاشیه من نکشد
چون بدل غاشیه حکم و رضای تو کشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş