۲ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و تقدس و لما توجه تلقاء مدین الایة در سبق سبق که بوستان معرفت را باشجار محبت بیاراستند در پیش وی میدان حیرت و محبت نهادند و آن راه گذر وی ساختند حفت الجنة بالمکاره هر کرا خواستند که ببوستان معرفت برند نخستش در میدان حیرت آوردند و سر او گوی چوگان محنت ساختند تا طعم حیرت و محنت بچشید پس ببوی محبت رسید اینست حال موسی کلیم ع چون خواستند که او را لباس نبوت پوشند و بحضرت رسالت و مکالمت برند نخست او را در خم چوگان بلیت نهادند تا در آن بلاها و فتنه ها پخته گشت چنان که رب العزة گفت و فتناک فتونا ای طبخناک بالبلاء طبخا حتی صرت صافیا نقیا از مصر بدر آمد ترسان و لرزان و از بیم دشمن حیران براست و چپ می نگرست چنان که ترسنده از بیم نگرد و ذلک قوله فخرج منها خایفا یترقب آخر در الله زارید و از سوز جگر بنالید گفت رب نجنی من القوم الظالمین رب العالمین دعاء وی اجابت کرد و او را از دشمن ایمن کرد سکینه بدل وی فرو آمد و ساکن گشت با سر وی گفتند مترس و اندوه مدار آن خداوند که ترا در طفولیت در حجر فرعون که لطمه بر روی وی می زدی در حفظ و حمایت خود بداشت و بدشمن نداد امروز هم چنان در حفظ خود بدارد و بدشمن ندهد آن گه روی نهاد در بیابان بر فتوح نه بقصد مدین اما رب العزة او را بمدین افکند سری را که در آن تعبیه بود شعیب ع پیغامبر خدای بود و مسکن بمدین داشت مردی بود متعبد و خوف بر وی غالب در اوقات خلوات خویش چندان بگریست که بینایی وی در سر گریستن شد رب العزة بمعجزه او را بینایی باز داد باز همی گریست تا دیگر باره نابینا شد و رب العزة بینایی با وی داد دوم بار سیوم بار هم چنان می گریست تا بینایی برفت وحی آمد بوی که لم تبکی یا شعیب این همه گریستن چیست اگر از دوزخ همی ترسی ترا ایمن کردم و اگر ببهشت طمع داری ترا مباح کردم شعیب گفت لا یا رب و لکن شوقا الیک نه از بیم دوزخ میگریم نه از بهر طمع بهشت لکن در آرزوی ذو الجلال می سوزم فاوحی الله تعالی الیه لاجل ذلک اخدمتک نبیی و کلیمی عشر حجج این معنی را پیغام بر و هم راز خویش موسی فرا خدمت تو داشتم و ده سال مزدور تو کردم و لما توجه تلقاء مدین موسی بشخص سوی مدین رفت بخدمت شعیب افتاد و بدل سوی حق رفت بنبوت و رسالت افتاد عسی ربی أن یهدینی سواء السبیل از روی اشارت بزبان کشف سواء السبیل مواظبت نفس است بر خدمت و آرام دل بر استقامت و مرد راه رو تا منازل این راه باز نبرد بسر کوی توحید نرسد خلیل ع در بدو کار که او را بدرگاه آوردند بکوی ستاره فرستادند تا می گفت هذا ربی پس از کوی ستاره برآمد بکوی ماه فرو شد از کوی ماه برآمد بکوی آفتاب فرو شد هر کوی را رخنه ای دید در کوی ستاره آفت تحول دید در کوی ماه عیب انتقال دید در کوی آفتاب رخنه زوال دید دانست که این نه شاهراه استقامت است و نه سر کوی توحید همه راهها بر وی بسته شد بقدم تفکر بر سر کوی تحیر بایستاد حیران و عطشان و دوست جویان تا هر که او را می دیدی گفت این اسیر خاک سر کوی دوستی است خاک سر کوی دوست برگ سمن گشت هر که بر ان خاک برگذشت چو من گشت خلیل چون همه راهها بسته دید دانست که حضرت یکی است آواز برآورد که إنی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الأرض الایه مرد مردانه نه آنست که بر شاهراه سواری کند که راه گشاده بود مرد آنست که در شب تاریک بر راه باریک بی دلیلی بسر کوی دوست شود و لما ورد ماء مدین ورد بظاهره ماء مدین و ورد بقلبه موارد الانس و موارد الانس ساحات التوحید فاذا ورد العبد ساحات التوحید کوشف بانوار المشاهدة فتغیب عن الاحساس بالنفس فعند ذلک الولایة لله و لا نفس و لا حس و لا قلب و لا انس استهلاک فی الصمدیة و فناء بالکلیة بنده چون بساحات توحید رسید در نور مشاهدت غرق گردد از خود غایب شود بحق حاضر گردد جستن دریافته نیست شود شناختن در شناخته و دیدن در دیده علایق منقطع و اسباب مضمحل و رسوم باطل حدود متلاشی و اشارات و عبارات فانی باران که بدریا رسید برسید و ستاره در روز ناپدید در خود برسید آن گه بمولی رسید پیر طریقت گفت ای یافته و یافتنی از مست چه نشان دهند جز بی خویشتنی همه خلق را محنت از دوری است و این بیچاره را از نزدیکی همه را تشنگی از نایافت آب است و ما را از سیرابی الهی همه دوستی میان دو تن باشد سدیگر در نگنجد درین دوستی همه تویی من درنگنجم گر این کار سر از منست مرا بدین کار نه کار ور سر از تو است همه تویی من فضولی را بدعوی چه کار فلما قضی موسی الأجل چون اجل موسی بسر آمد و از عنقا شوقش خبر آمد او را آرزوی وطن خاست و از شعیب دستوری رفتن خواست اهل خویش را برداشت و چند سر گوسفند که شعیب او را داده بود و بجانب مصر روی نهاد چنان که رب العزة گفت و سار بأهله نماز پیشین فرا راه بود همی رفت تا شب درآمد موسی را پیک اندهان بدر آمد در آن شب دیجور و موسی رنجور فرمان آمد که ای راه پنهان گرد و ای ابر ریزان گرد و ای گرگ پاسبان گرد و ای اهل موسی نالان گرد موسی شبی دید قطران رنگ ندید در آسمان شباهنگ ابر می بارید رعد می نالید برق می درخشید گوسفند از ترس می رمید آتش زنه برداشت و هر چند که کوشید آتش ندید آخر سوی طور نگاه کرد و از دور آتش دید اینست که رب العالمین گفت آنس من جانب الطور نارا موسی بر سر درخت آتش صورت دید و در سویداء دل خویش آتش عشق دید آتشی بس تیز سلطانی بس قاهر سوختنی بس بی محابا آتش بدل اندر زدی و نفط بجان آن گه گویی که راز ما دار نهان موسی سوخته عشق غارتیده فقر ساعتی زیر آن درخت بایستاد درختی که در باغ وصلت بود ببخش در زمین محبت بود و شاخش بر آسمان صفوت بود برگش زلفت و قربت بود شکوفه اش نسیم روح و بهجت بود میوه اش إنی أنا الله بود موسی زیر آن درخت متلاشی صفات شده فانی ذات گشته همگی وی سمع شده تفرقت وی جمع گشته ناگاه ندا آمد از خداوند ذو الجلال که یا موسی إنی أنا الله آن ساعت شاخ عنایت بر هدایت داد بحر ولایت در کفایت افکند سقیا لمعهدک الذی لو لم یکن ما کان قلبی للصبابة معهدا موسی خلعت قربت پوشید شراب الفت نوشید صدر وصلت دید ریحان رحمت بویید ای عاشق دل سوخته اندوه مدار روزی بمراد عاشقان گردد کار آن گه ندا آمد که یا موسی در دست چه داری گفت عصاء من یا موسی چه کنی تو بدین عصا گفت أتوکؤا علیها چون مانده شوم تکیه بر آن کنم یا موسی الق عصاک از دست بیفکن تا چه بینی موسی عصا بیفکند ثعبان گشت و بموسی نهیب برد موسی بترسید و برمید فرمان آمد که یا موسی ندانستی که هر که تکیه بر غیر ما کند از و همه ترس و غم بیند تکیه بر جان رهی کن که ترا باد فدا چه کنی تکیه بر آن گوشه دار افزینا پس ندا آمد که یا موسی أقبل و لا تخف جایی دیگر گفت خذها و لا تخف عصا برگیر و مترس و ایمن باش یا موسی عصا میدار و مهر عصا در دل مدار و آن را پناه خود مگیر از روی اشارت بدنیا دار میگوید دنیا میدار و مهر دنیا در دل مدار و آن را پناه خود مساز حب الدنیا رأس کل خطییة یا موسی تو عصا از بر شعیب با مردی برداشتی آن را به ثعبان یافتی اکنون که بامر ما برداشتی نگر که ازو چه معجزها بینی و یقال شتان بین نبینا ص و بین موسی ع موسی رجع من سماع الخطاب و اتی بثعبان سلطه علی عدوه و نبینا ص اسری به الی السماء فأوحی الله الیه ما اوحی و رجع و اتی لامته بالصلاة التی هی المناجاة فقیل له سلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته فقال سلام علینا و علی عباد الله الصالحین و فی القصة ان موسی غشی علیه لیلة النار فارسل الله الیه الملایکة حتی روحوه بمراوح الانس و قالوا له یا موسی تعبت فاسترح یا موسی بعد ما جیت فلا تبرح جیت علی قدر یا موسی و کان هذا فی ابتداء الامر و المبتدی مرفوق به و فی المرة الأخری خر موسی صعقا و کان یفیق و الملایکة تقول له یا بن النساء الحیض مثلک من یسأل الرویة کان فی الاول لطف و فی النهایة عنف فلما دارت الصهبا دعا بالنطع و السیف کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.