۲ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی إذ قالوا لیوسف و أخوه أحب إلی أبینا منا الآیة برادران یوسف خواستند که قاعده دولت یوسفی را منهدم کنند و سپاه عصمت را در حق وی منهزم گردانند و بر کشیده عنایت را بدست مکر خود بر خاک مذلت افکنند نتوانستند و با قضاء رانده و حکم رفته برنیامدند و قد قیل اطول الناس حزنا و کثرهم غیظا من اراد تأخیر من قدمه الله او تقدیم من اخره الله حلق یعقوب را در حلقه دام محبت یوسف آویخته دیدند هر گاه که نزدیک پدر در آمدند او را دیدند نشسته و آن بهار شکفته و ماه دو هفته را پیش خود نشانده و نطع وصال در خیمه جمال وی گسترده ایشان چنان همی دیدند و از کینه و عداوت بر خود همی بیچیدند با یکدیگر گفتند لیوسف و أخوه أحب إلی أبینا منا و نحن عصبة إن أبانا لفی ضلال مبین پدر ما باین اختیار که کرده که یکی را بده برگزیده از راه صواب دور است اکنون تدبیر آنست که او را از چشم پدر غایب گردانیم که هر چه چشم نه بیند دل نخواهد تا یکبارگی دل بر ما نهد و با ما پردازد و این مایه ندانستند که هر که همه جوید از همه درماند من طلب الکل فانه الکل اقبال یعقوب بخود بکلیت می خواستند بآن نرسیدند و بجای اقبال اعراض دیدند چنان که رب العزه گفت و تولی عنهم آن گه از سر آن کینه و عداوت از روی تلبیس بر پدر باز شدند و از مکر این آواز دادند که أرسله معنا غدا یرتع و یلعب هیچ دستوری هست ای پدر که این روشنایی چشم یعقوبی را و واسطه عقد خوبی را فردا با ما بصحرا فرستی تا یک ساعت تماشا کنیم از حضرت پدر اجازت یافتند نه بمراد خویش بل بمراد یوسف که یوسف کودک بود و حدیث نزهت و تماشا بگوش وی رسیده از پدر درخواست تا او را با ایشان بفرستد پدر از بهر دل وی دستوری داد که محب همه مراد محبوب جوید و رنج خود بر حظ وی بگزیند چون پدر دستوری داد آن عزیز مکرم را و آن غزال مدلل از کنار پدر بناز بیرون بردند چون بصحرا رسیدند دهره زهر از نیام دهر بر کشیدند و آن چهره چون خورشید و ماه را در چاه انداختند و جگر یعقوب را بر فراق آن بدر منیر بسوختند مرغان عالم بخفتندی و ماهیان دریا بغنودندی و ددان بیابان بشب آرام گرفتندی و آن پیر پیغامبر پس از آن آرام نگرفتی و براحت نغنودی
همه شب مردمان در خواب من بیدار چون باشم
غنوده هر کسی با یار من بی یار چون باشم
صومعه ای ساخت و آن را بیت الاحزان نام نهاد چون خواست که در آن صومعه شود بزاری بگریست چنانک کنعانیان جمله مردان و زنان بر اندوه وی بگریستند آن گه بزبان حسرت گفت ای یوسف در بیت الاحزان باندوه فراق تو میروم تا ترا نه بینم نخندم و شادی نکنم و چشم از گریستن باز ندارم
مرا تا باشد این درد نهانی
ترا جویم که درمانم تو دانی
و این حال از یعقوب عجب نیست که برنا دیدن فرزندان صبوری ممکن نیست فرزندان بر فراق پدر و مادر صبر توانند اما پدر و مادر بر فراق فرزندان صبر نتوانند و ان اندوه فرزندان کشیدن و غم ایشان خوردن از آدم علیه السلام میراث است بفرزندان که آدم همه پدری کرد هرگز پسری نکرده بود پس پدری کردن گذاشت به میراث نه پسری کردن لا جرم فرزند آدم پدری کردن دانند پسری کردن ندانند و ناچار پسر پدر را دوست دارد هم چنان پدر پسر را لکن دوستی پدر از روی شفقت است و دوستی پسر از روی حشمت و مردم بوقت ضجر حشمت بگذارند اما شفقت بنگذارند اگر پدر از پسر هزار جفا بیند هرگز مر او را دشمن نگیرد و پسر باشد که از پدر جفا بیند مر او را دشمن شود زیرا که اینجا دوستی از حشمت است و حشمت با ضجر نماند و آنجا دوستی از شفقت است و شفقت بضجر برنخیزد ابن عطا گفت یعقوب اعتماد بر کثرت ایشان کرد و قوت و حفظ ایشان تکیه گاه خویش ساخت که گفته بودند و إنا له لحافظون لا جرم آن تکیه گاه کمین محنت وی کردند و از آنجا که امانت گوش داشت خیانت دید و آن روز که بنیامین را از بر خویش بفرستاد به اعتماد بر حفظ و رعایت الله جل جلاله کرد گفت فالله خیر حافظا لا جرم بزودی بوی باز رسید و یوسف نیز با وی تا بدانی که اعتماد همه بر حفظ الله است که عالمیان را پناه است و بخود پادشاه است جل جلاله و عظم شأنه
فلما ذهبوا به و أجمعوا أن یجعلوه فی غیابت الجب و أوحینا إلیه الآیة ان انقطع عن یوسف مناجاة ابیه ایاه حصل له الوحی من قبل مولاه کذا سنة الله تعالی انه لا یفتح علی نفوس اولیایه بابا من البلاء الا فتح علی قلوبهم ابواب الصفاء و فنون الولاء اگر یک راه بربند آمد بحکم بلا چه بود صد راه صفا برگشاد بنعت و لا اگر یک لقمه باز گرفت چه زیان که صد نواله در پیچید این چنان است که گویند
گر در مستی حمایلت بگسستم
صد گوی زرین بدل خرم بفرستم
یوسف اگر به فراق پدر غمگین گشت چرا نالد چون بوصال وحی حق رنگین گشت وحی حق او را در آن چاه بی سامان خوشتر از وصال یعقوب در کنعان آری نواختها همه در میان رنج است و زیر یک ناکامی هزار گنج است
پیر طریقت گفت ار نشان آشنایی راست است هر چه از دوست رسد احسان است ور بر دوست در قسمت تهمت نیست گله تاوان است ور این دعوی را معنی است شادی و غم در آن یکسان است
جانی دارم به عشق تو کرده رقم
خواهیش به شادی کش خواهیش بغم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş