۲ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی الله یعلم ما تحمل کل أنثی احاط الحق سبحانه بالمعلومات علما و امضی بالکاینات حکما فلا معلوم یعزب عن علمه و لا مخلوق یخرج عن حکمه تعالی قدره عن سمات النقص و تقدس و صفه عن صفات العیب ثنایی است که الله تعالی بر خود می کند جل ثناؤه و عز کبریاؤه خود را خود می ستاید که وی تواند که خود را ستاید و ثناء وی است که وی را شاید از آب و خاک چه آید و ثناء آب و خاک تا کجا رسد و اگر چند بکوشد بسزا و قدر الله تعالی کی رسد عقل بفرساید و هم بگدازد و بمبادی اشراق جلال وی نرسد او که وی را ستاید دریا می پالاید و چراغست که در روز می افروزد پیداست که چراغ در نور روز چه افزاید وصف تو چه جای حکمت اندیشانست خاک کف تو سرمه دل ریشانست شاهان جهان پای ترا بوسه دهند عشق تو چه کار و بار درویشانست الله یعلم خداست که داناست و در دانایی یکتاست و نهانش چون آشکار است باریک بین و نهان دان و شیرین صنع و نیک خداست هر ذره ای از ذرایر موجودات در زمین و در سماوات چه آشکارا و چه نهان چه در روز روشن چه در شب تاریک جنبش همه می بیند آواز همه می شنود اندیشه همه می داند آن کودک که اندر شکم مادر بیمار و در آن ظلمت رحم بنالد آن ناله وی می شنود و درد وی را درمان می سازد گفته اند که چون آن کودک از درد بنالد دارویی یا طعامی که شفاء وی در آن بود مادر را در دل افتد و آرزوی آن طعامش پدید آید بخورد و شفاء آن کودک در آن بود تا در رحم مادر بود او را در حمایت و رعایت خود می دارد بعد از آن که صد هزاران عجایب حکمت و بدایع فطرت بحکم عنایت از روی لطافت در نهاد و هیکل وی پدید کرده از بینایی و شنوایی و دانایی و گیرایی و روایی قدی خیزرانی رویی ارغوانی صورت آشکار او سرش نهانی و رب العزه بر بنده این منت می نهد و شکر آن در میخواهند در تورات موسی است من انصف منی لخلقی صورت و خلقت و رزقت ثم قلت لهم تصدقوا مما رزقکم علی المسکین بدرهم اجعله لکم عشرا و ان اعطیتموه عشرا اجعلها مایة و ان اعطیتموه مایة جعلتها لکم الفا و لا ینفد خزاینی و لا اضیع اجر المحسنین چون از رحم مادر بیرون آید و قدم درین سرای بلیات و نکبات نهد گوشوانان و نگهبانان بر وی گمارد چنانک گفت جل جلاله له معقبات من بین یدیه و من خلفه یحفظونه من أمر الله در خبرست که ده فریشته بر وی گمارد یکی بر راست یکی بر چپ یکی در پیش یکی در قفا دو بالای سر دو بر چشم دو بر دهن این ده فریشته گماشتگان حق اند نگهبانان بنده از بدها و آفتها این فریشتگان روزند چون شب در آید بآسمان باز شوند و ده دیگر بجای ایشان باز آیند و فی ذلک ما روی ابو هریرة قال قال رسول الله ص یتعاقبون فیکم ملایکة باللیل و ملایکة بالنهار و یجتمعون فی صلاة الفجر و صلاة العصر ثم یعرج الذین یأتوا فیکم فیسیلهم ربهم کیف ترکتم عبادی فیقولون ترکناهم و هم یصلون اگر کسی گوید معلوم است که فریشتگان قضاء الله را رد نتوانند پس بودن فریشتگان و بنده چه فایدت کند جواب آنست که قضاء الله بر دو قسم است قضاء لازم و قضاء جایز قضاء لازم آنست که رب العزه تقدیر کرد و حکم راند که از آسمان فرو آید و ناچار ببنده رسد فریشتگان این حکم را دفع نتوانند کرد و نه بهیچ فعل از افعال بنده از خیرات و صدقات این قضا بگردد و فریشتگان بنده را باین قضا باز گذارند چنانک در خبر است فاذا جاء القدر خلوا بینه و بینه اما قضاء جایز آنست که قضی مجییه و لم یقض حلوله وقوعه بل قضی صرفه بالتوبة و الدعاء و الصدقة و الحفظة و از اینجا گفته اند الصدقة ترد البلاء و در روزگار عیسی ع مردی گازر جایی بگذشت عیسی درو نگرست بدیده معجزت آن قضاء جایز بدید که روی بوی نهاده عیسی گفت این مرد همین ساعت از دنیا برود ساخته باشید تا بر وی نماز کنیم آن گازر رفت بشغل خویش و آن ساعت در گذشت و گازر باز آمد حواریان گفتند یا نبی الله آن ساعت گذشت و مرد زنده است حکم تو از کجا بود عیسی ع آن مرد را پرسید که این ساعت چه خیر کردی گفت دو درویش را دیدم گرسنه و دو قرص داشتم بایشان دادم گفت از آن پس چه دیدی گفت پشته ای که داشتم در میان آن ماری سیاه بود از آنجا بیرون آمد بندی محکم بر دهن وی نهاده عیسی گفت آن قضاء جایز بود صدقه آن را بگردانید و رب العزه در ازل همین حکم کرده که چون بنده صدقه دهد بلا از وی بگرداند و یشهد کذلک قصة یونس ع إن الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم عیروا السنتهم عن حقایق ذکره فغیر قلوبهم عن لطایف بره ورد زبان و وارد دل در هم بسته و بهم پیوسته تا اوراد اذکار بر زبان بنده روانست واردات انوار در دل وی تابانست و تا جوارح و ارکان بنده بنعت ادب در نماز است جان و روان وی در حضرت راز و نازست و بر عکس این تا بر زبان بنده بیهده میرود دل وی در غفلت می بود و تا قدم از دایره فرمان بدر می نهد حلاوت ایمان بدل وی راه نیابد و إذا أراد الله بقوم سوءا فلا مرد له لکن چون الله تعالی خواهد که دل وی نهبه شیطان شود و بدام ابلیس آویخته گردد جهد وی چه سود دارد و حکم ازل را رد کی تواند بلعام باعورا چهار صد سال در تسبیح و تقدیس عمر بسر آورده بود و چهارصد مسجد و رباط بنا کرده بود و در پناه اسم اعظم راه اخلاص رفته بود هواء نفس او برو مستولی گشت تا دعایی کرد بر موسی او را گفتند ای بلعام اگر تو تیری در موسی اندازی او پوشیده اصطناع است جوشن و اصطنعتک لنفسی گرد وی در آمده و قضا و قدر هر دو دست در هم داده و او را بر آن داشته که آن تیری که پرورده چهارصد سال عبادت بود از کنانه اخلاص بدست دعوت بر آورد و در کمان اجابت نهاد ببازویی که پرورده اسم اعظم بود در کشید و بی محابا بر قدم موسی زد تا موسی چهل سال در تیه بماند از آنجا که رخت بر گرفتی همانجا رخت بنهادی موسی دل تنگ گشت گفت مرا چه بود که در تیه بمانده ام گفتند تیر بلعام بر قدم تو آمده است موسی گفت و ما را خود دعایی مستجاب نیست گفتند هست هر آنچ باید بخواه گفت ای بلعام بد مرد ما را نیز در کنانه کلیمی تیر دعوتی است که در هر که اندازیم دمار وی برآریم آن گه ید بیضا در کنانه کلیمی کرد تیر استقامت بر کشید در کمان اشرح لی صدری نهاد ببازوی سنشد عضدک در کشید بر سینه بلعام زد گفت الهی در بهینه وقت بهینه چیز ازو وا ستان گفت بهینه وقت اینست و بهینه چیز ایمانست فمثله کمثل الکلب ایمان مرغ وار از آن بیچاره بر پرید و اسم اعظم از وی روی بپوشید اینست که رب العالمین گفت و إذا أراد الله بقوم سوءا فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال ای اذا اراد الله بقوم سوء وفر دواعیهم حتی یعلموا و یختاروا ما فیه بلاؤهم فیمشوا الی هلاکهم بقدمهم کما قال قایلهم الی حتفی مشی قدمی اری قدمی اراق دمی و لله یسجد من فی السماوات و الأرض طوعا و کرها بر زبان تفسیر سجود کافر سجود کره است از آنک بوقت محنت در حال شدت دفع گزند خویش را سجود کند و تواضع نماید چنانک مصطفی ص حصین خزاعی را گفت کم تعبد الیوم الها فقال سبعة واحدا فی السماء و ستة فی الارض فقال أیهم تعده لرغبتک و رهبتک قال الذی فی السماء بر مقتضی این قول هر که خدای را سجود کند طمعی را جلب نفعی یا دفع ضری را آن سجود کراهیت است نه سجود طواعیت سجود طوعی آنست که محض فرمانرا و اجلال عزت حق را کند نه در آن شوب طمع بود نه امید عوض نه بیم از محنت شخص در سجود و دل در وجود و جان در شهود شخص با وفا و دل با جفا و جان با صفا آن صدر طریقت بو یزید بسطامی را بخواب نمودند که یا بایزید خزایننا مملوة من العبادة تقرب الینا بالانکسار و الذلة در گاه ما را رکوع و سجود بی انکسار دل و صفاء جان بکار نیاید که خزاین عزت ما خود پر از رکوع و سجود خداوندان دلست چون بدرگاه ما آیی درد دل بر جام جان نه و بحضرت جانان فرست که درد دل را بنزدیک ما قدریست پیر طریقت گفت توحید در دلهای مؤمنان بر قدر درد دلها بود هر آن دلی که سوخته تر و درد وی تمامتر با توحید آشناتر و بحق نزدیکتر بی کمال سوز دردی نام دین هرگز مبر بی جمال شوق وصلی تکیه بر ایمان مکن

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.