۲۴ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی ما یفعل الله بعذابکم إن شکرتم و آمنتم خدای عالمیان کردگار نهان دان نوازنده بندگان جل جلاله و تقدست اسماؤه درین آیت می شکر خواهد از بندگان آن شکر ایشان را امن میدهد از عقوبت جاودان و شکر آنست که نعمت از منعم دانی و بنده وار کمر خدمت بر بندی و نعمت او در خدمت او بکار داری تا شرط بندگی بجای آری و شرط بندگی دو چیز است پاکی و راستی پاکی از هر چه آلایش دین است چون بخل و ریا و حقد و شره و حرص و طمع و راستی در هر چه آرایش دین است چون سخا و توکل و قناعت و صدق و اخلاص چون پاکی و راستی آمد او را خلعت بندگی پوشند و پیراسته و آراسته فراپیش مصطفی برند تا وی را بامتی قبول کند و اگر چنان بود که جمال این خلعت نبیند و اثر پاکی و راستی بر وی ظاهر نبود شکر و ایمان از وی درست نیاید مردود دین گردد و او را بأمتی فرا نپذیرند بر درگاه دین اسلام کس عزیزتر از آن نیست که پاک بود و راست اول نواختی که خدای با وی کند آن بود که در فراست بر وی بگشاید و چراغ معرفت در دلش بر افروزد تا آنچه دیگران را خبر بود او را عیان گردد آنچه دیگران را علم الیقین است او را عین الیقین شود در مملکت حادثه ای در وجود نیاید که نه دل وی را از آن خبر دهند مصطفی ص گفت و اتقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنور الله
این دیده سر چون پدید آید چون دیده سر بود عمر خطاب در مدینه و ساریه در عراق عمر در میان خطبه همی گفت اندر مدینه که یا ساریة الجبل الجبل ساریه در عراق سخن عمر میشنید این شنیدن از کجا است از آنجا که دلست نه از آنجا که گل است
و در تحقیق فراست اولیا روایت کنند که امیر المؤمنین علی ع روزی قدم در رکاب مرکب میکرد تا بغزاة شود مردی منجم بیامد و رکاب او گرفت گفت یا علی امروز بحکم نجوم در طالع تو نگاه کردم و ترا روی رفتن نیست که ترا نصرت نخواهد بود علی ع گوید دور ای مرد از بر مرکب من
حیدر کرار بدان قدم در رکاب کرده است تا چون تویی رکاب او گیرد و باز گرداند دور باش از بر من که اندیشه سینه من کم از آن اثر نکند که خورشید در فلک
اگر فلک را از بهر کاری در گردش آورده اند ما را نیز هم از بهر کاری در روش آورده اند
کسی را که دقیقت او حقیقت بود و ثوانی او سبع مثانی بود و اصطرلاب او دل او بود اندیشه وی کم از رأی تو بود من بدین حرف خواهم شد و جز امروز حرب نخواهم کرد که مرا بفراست باطن معلوم شدست که ازین لشکر من نه کشته شود و الله که ده نبود و از لشکر دشمن نه بجهند و الله که ده نجهند چون حیدر بحرب بیرون شد عزیزی پیش رفت کشته شد دیگری و دیگری تا عدد نه تمام شد
آن گه در آمدند گرد لشکر متمردان همه را کشتند مگر نه تن که از سر تیغ حیدر بجستند هر کجا در اطراف عالم متمردی طاغیی باغیی کافری منافقی مبتدعی بماندست همه از اصل آن نه تن خاستست تا ترا معلوم گردد که تأثیر دل بنده مؤمن پیش از تأثیر فلک است در آسمان آنچه در آسمان و زمین یابی در خود یابی و آنچه در بهشت و دوزخ یابی در خود یابی و آنچه در خود یابی نه در آسمان یابی و نه در زمین نه در بهشت و نه در دوزخ
لا یحب الله الجهر بالسوء من القول سخن ببدی که خدای تعالی آن را می نپسندد و دوست ندارد آنست که در وصف خالق آن گویی که توقیف دار آن نیست و در وصف مخلوق آن گویی که در شرع ترا دستوری نیست آن از بی حرمتی رود و این از بی وفایی آن یکی مایه بدعت است و این یکی عین معصیت إلا من ظلم سخن مظلوم در حق ظالم چون بدستوری شرع بود آن بدی نیست بحقیقت اما نام بدی بر وی افتاد بر سبیل جزا چنان که گفت و جزاء سییة سییة مثلها اما چون مرد مردانه بود و در کوی حقیقت یگانه بود جزاء بدی نکند و رخصت در آن نجوید و داند که عفو نکوتر و احتمال تمامتر یقول الله عز و جل فمن عفا و أصلح فأجره علی الله
و آن گه گفت و کان الله سمیعا علیما خدای شنوا است و دانا شنوا است که سخن ظالم میشنود ای وای بر وی آن گه کش عقوبت کنند دانا است که عفو و احتمال مظلوم میداند طوبی مرورا آن گه که بنواخت و ثواب رسد
إن تبدوا خیرا اشارتست باحکام آداب شریعت أو تخفوه اشارتست بتحقیق احکام حقیقت أو تعفوا عن سوء اشارتست بتحصیل محاسن الأخلاق
فإن الله کان عفوا قدیرا هر که را آن همه حاصل گشت الله توانا است که محبوب و مطلوب او در کنار وی نهد
یسیلک أهل الکتاب الآیة چه بیخرد بودند آن قوم و چه بی حرمت که دیدار حق میخواستند و آن گه گوساله میپرستیدند کسی که گوساله معبود وی بود کی روا باشد که حق مشهود وی بود و بآن سؤال رؤیت که کردند جز بیگانگی نیفزود ایشان را و جز خواری و مذلت نیامد بر وی ایشان از آنکه رؤیت حق نه بر وجه تعظیم خواستند و نه بر موجب تصدیق و نه بر غلبه اشتیاق و ابرار امت محمد چون در آرزوی دیدار حق بسوختند و از تعظیم و اجلال حق آنچه در دل داشتند
بر زبان نیاوردند لا جرم رب العزة مرهم دل ایشان را گفت الا طال شوق الأبرار الی لقایی و انی الی لقایهم لأشد شوقا
و آتینا موسی سلطانا مبینا گفته اند این سلطان مبین قوت دل بود و کمال حال تا طاقت کلام سماع حق بی واسطه داشت موسی را پرسیدند که از کجا دانستی که حق است که با تو سخن میگوید گفت انوار هیبت و جلال الوهیت و آثار عز و جبروت احدیت مرا فرو گرفت دانستم که حق است که با من سخن میگوید بتأیید ربانی و قوت الهی گفتم انت الذی لم یزل و لا یزال لیس لموسی معک مقام و لا له جرأة فی الکلام الا ان تبقیه ببقایک و تنعته بنعوتک چنان که موسی را درین جهان سلطان مبین داد در سماع کلام حق امت احمد را در آن جهان سلطان مبین دهد در دیدار حق مصطفی ص گفت انکم سترون ربکم عز و جل لا تضامون فی رؤیته کما ترون القمر لیلة البدر فمن استطاع منکم ان لا یغلب علی صلاة قبل طلوع الشمس و قبل غروبها فلیفعل
درین خبر اشکالست هم از روی لغت هم از روی معنی و شرح آن دراز است جز بموضع خویش در اثبات رؤیت نتوان گفت و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş