۲۶ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی یا أیها الناس قد جاءکم الرسول بالحق من ربکم فآمنوا خیرا لکم اشارت آیت آنست که درگاه ربوبیت و جلال احدیت بی نیاز است از طاعت مطیعان و پاکست از عبادت خلقان در زمین و در آسمان اگر هر چه آفرینش است افلاک و سماوات موجودات و متلاشیات همه بکتم عدم باز شود پاکی و خداوندی وی را زیانی نیست و از ایشان هیچ پیوندی در نباید احدیت وی را صمدیت وی جمالست و صمدیت وی را فردانیت وی جلالست
خبر درست است از ابوذر غفاری عن رسول الله ص عن الله عز و جل انه قال یا عبادی انی حرمت الظلم علی نفسی و جعلته بینکم محرما فلا تظالموا یا عبادی انکم الذین تخطیون باللیل و النهار و أنا الذی اغفر الذنوب و لا ابالی فاستغفرونی اغفر لکم یا عبادی لو ان اولکم و آخرکم و انسکم و جنکم کانوا علی اتقی رجل منکم لم یزد ذلک فی ملکی شییا یا عبادی لو أن اولکم و آخرکم و انسکم و جنکم کانوا علی افجر قلب رجل منکم لم ینقص ذلک من ملکی شییا یا عبادی لو أن اولکم و آخرکم و انسکم و جنکم سألونی و اعطیت کل انسان منهم ما سأل لم ینقص ذلک منی شییا الا کما ینقص البحر ان یغمس فیه المحیط غمسة واحدة
و إن تکفروا فإن لله ما فی السماوات و الأرض میگوید اگر خلایق جمله فعل بندگی بگذارند و کمر طاعت بندگی بگشایند نتوانند که از بندگی بیرون شوند یا از روی خلقت بند بندگی از خود برگیرند تا عزت قرآن این خبر میدهد که إن کل من فی السماوات و الأرض إلا آتی الرحمن عبدا اما فرق است میان بنده ای که از روی آفرینش اسم بندگی بر وی افتاد و میان بنده ای که از روی نواخت و لطف این نام بر وی افتاد که أسری بعبده و عباد الرحمن فبشر عبادی إن عبادی لیس لک علیهم سلطان اینان مقبولان حضرت اند و آنان مطرودان قطیعت نه هر که بنده است او نواخته لطف است یا در بند مهر است بنده براستی دانی کدام است او که آراسته انعام و اکرام است و در حضرت وصال و مجلس انس شراب مهر او را در جام است
پیر طریقت گفت الهی جمال من در بندگی است یا نه زبان من بیاد تو کیست دولتم آنست که مذکور توام ورنه در ذکر من مرا قیمت چیست
یا أهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم غلو ایشان در دین آن بود که عبودیت بجای ربوبیت نهادند و صفت لاهوت بنا سوت فرو آوردند و ثالث ثلاثة اعتقاد گرفتند
و وحده لا شریک له از دست بدادند رب العالمین گفت لا تقولوا ثلاثة انتهوا خیرا لکم إنما الله إله واحد سه مگویید ازین سخن باز گردید و بدانید که خدا یکی است در ذات یکتا و در صفات بیهمتا و از عیبها جدا در صنعهاش حکمت پیدا در نشانهاش قدرت پیدا در یکتاییش حجت پیدا همه عاجزاند و او توانا همه جاهل اند و او دانا همه در عدداند و او احد همه معیوبند و او صمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد لنۡ یستنکف المسیح أن یکون عبدا لله
هرگز در خاطر مریم نیامد که باطن او خزانه قدرت شود صدف وار آن در پاک نگاه میداشت تا آن روز که به جبرییل امین که غواص بحار قدرتست فرمان آمد که آن گوهر دولت را از صدف اسرار بیرون گیر و در صحرای وجود بر دیده اهل آفرینش عرضه کن چون در وجود آمد قومی در تصرف ایستادند که نبات بی تخم کی روید و فرزند بی پدر چون بود این بنده نیست و از بندگی وی را جز ننگ نیست و تقدیر ایشان را جواب میدهد که در خزانه قدرت این چنین اعجوبها بدیع نیست آدم بنده است حلقه بندگی در گوش نه مادر بود او را و نه پدر فریشتگان همه بندگان اند نه مادر است ایشان را نه پدر و عیسی در مهد طفولیت اول سخن که گفت جواب ایشان بود که إنی عبد الله من بنده خدایم مرا از بندگی ننگ نیست و شرف من خود جز در بندگی نیست رب العالمین تحقیق این را گفت لنۡ یستنکف المسیح أن یکون عبدا لله و لا الملایکة المقربون
آن گه گفت و أما الذین استنکفوا و استکبروا فیعذبهم عذابا ألیما باش تا فردا که اینان که از بندگی ننگ داشتند و برتری جستند و با ربوبیت در کبریا و عظمت منازعت کردند ایشان را بر فتراک بیدولتی آن ناکس بندند که میگفت أنا ربکم الأعلی و ایشان را سرنگون بدوزخ اندازند و با ایشان گویند باری بنگر که از که ماندستی باز
برتری جستن و استکبار کردن نه کار دینداران است و نه راه بندگان بنده باید که طالب مذلت نفس خویش باشد تا از جمال دین برخوردار شود او که پیوسته جویای عز نفس خویش باشد عز درگاه دین از کجا شناسد اذا اراد الله بعبده خیرا دله علی ذل نفسه عمر خطاب را روزی دیدند در عهد خلافت که میآمد و مشکی آب در گردن افکنده گفتند یا امیر المؤمنین این چه حال است گفت این ساعت رسولان روم رسیدند و با من گفتند که قیصر روم را از سیاست نام تو خواب نماند و در همه روم کس نیست که نه عدل و راستی تو وی را درست شده است نفس من بخود باز نگرست خواستم که بدین مشک آب آن بارنامه نفس خود فرو شکنم آن گه آب در حجره پیر زنی برد و بازگشت
سفیان ثوری را عادت بودی که جز در صف آخر نه ایستادی گفتند یا سفیان نه اولی تر آنست که اختیار صف اول کنی گفت صدر سزای خداوندان بود بندگان را با صدر عزت چه کار
یا أیها الناس قد جاءکم برهان من ربکم و أنزلنا إلیکم نورا مبینا جلال احدیت منت مینهد بر نقطه بشریت که شما را دو چراغ افروختیم یکی در دل یکی در پیش آنچه در پیش چراغ سنت است که عین برهان است و آنچه در دل چراغ ایمانست و نور تابانست خنک مرا آن بنده ای که میان این دو چراغ روان است عزیزتر ازو کیست که نور اعظم در دلش تابان است و دیده و روی دوست دیده دل او را عیانست یک نفس با دوست بدو گیتی ارزانست یک دیدار از آن دوست بصد هزار جان رایگانست
جان نیز بنزد تو فرستیم بدین شکر
صد جان نکند آنچه کند بوی وصالت
فأما الذین آمنوا بالله و اعتصموا به الآیة از بنده ایمان و اعتصام بحکم بندگی و از رب العزة فضل و رحمت بنعت مهربانی آن گه گفت و یهدیهم إلیه صراطا مستقیما ایشان را هدایت و رشد آن دهد که بدانند که آنچه یافتند از مثوبت و آنچه دیدند از کرامت بفضل و رحمت خدای بود نه بایمان و اعتصام ایشان و به
قال النبی ص ما منکم من احد ینجیه عمله قیل و لا انت یا رسول الله قال و لا أنا الا ان یتغمدنی الله برحمته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş