۳ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله یا أیها الرسل ابراهیم خلیل را علیه السلام دو فرزند بود که سلاله نبوت بودند یکی اسحاق پدر عبرانیان دیگر اسماعیل پدر عرب از اسحاق علیه السلام پیغامبران آمدند هزاران و از اسماعیل علیه السلام یک پیغامبر آمد محمد عربی ص آن قوت نبوت که در نهاد اسحاق تعبیه بود بهزاران پیغامبر قسمت کردند هر یکی را از آن جزوی نصیب آمد باز قوت نبوت و کمال رسالت که در نهاد اسماعیل تعبیه بود همه بمصطفی عربی دادند لا جرم بر همه افزون آمد و قوت جمله انبیاء در وی موجود آمد تا با وی گفتند یا أیها الرسل ای همه اخلاق پیغامبران در تو جمع آمده و بهمه اوصاف حمیده ستوده هر پیغامبری را بخصلتی نواختند و از حضرت ذو الجلال او را تحفه ای فرستادند که بدان مخصوص گشت باز محمد عربی و مصطفی هاشمی که طراز کسوت وجود بود در صدف شرف بود او را بهمه بر گذاشتند و بصفات همگان بنگاشتند چنان که ابن عباس گفت ان الله تعالی اعطی محمد خلق آدم و معرفة شیث و شجاعة نوح و وفاء ابرهیم و رضاء اسحاق و قوة یعقوب و حسن یوسف و شدة موسی و وقار الیاس و صبر ایوب و طاعة یونس و صوت داود و فصاحت صالح و زهد یحیی و عصمة عیسی و حب دانیال و جهاد یوشع
علی القطع و التحقیق میدان که از جمله موجودات که بحکم کن بصحراء فیکون آمدند هیچ ذات را آن کمال و هیچ صفات را آن جلال نیامد که ذات احمد و صفات محمد را آمد آدم صفی هر چند عزیز و مکرم بود و بتخاصیص قربت مخصوص و مقرب بود لکن او را عتاب از پیش آمد و عقوبت از عقب نخست گفت و عصی آدم پس گفت ثم اجتباه ربه باز مصطفی را عفو از پیش آمد و عتاب از عقب عفا الله عنک پس گفت لم أذنت لهم میان این و آن دورست و آن کس که بدین بصر ندارد معذورست اگر ابراهیم را قوت یقین بود تا جبرییل را گفت اما الیک فلا یقین مصطفی از یقین ابراهیم تمامتر بود که می گفت لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب یعنی جبرییل و لا نبی مرسل یعنی ابراهیم ور سلیمان را ملک دنیا داد مصطفی را ملک قیامت داد می گوید لواء الحمد بیدی و لا فخر
و اگر با موسی کرامت کرد تا قوم او بدریا بگذشتند و دامن ایشان تر نگشت با مصطفی کرامت کرد تا امت او بدوزخ بگذرند و دامن ایشان خشک نگردد و اگر عیسی را بآسمان چهارم بردند مصطفی را بقاب قوسین او ادنی بردند این همه معانی و معالی و فضایل و شمایل در ذات مطهر مصطفی جمع کرد آن گه با وی این خطاب کرد یا أیها الرسل قوله إن هذه أمتکم أمة واحدة و أنا ربکم فاتقون از روی اشارت میگوید دین اسلام دینی یگانه و شما امتی یگانه و من خداوند شما خداوند یگانه بپرهیزید از خشم من که دینی دیگر گزینید و خدایی دیگر گیرید این اسلام که هست جبار صفت است جبار همتی باید تا جمال اسلام بر وی اقبال کند و جبار همت آنست که سر بدنیا و عقبی فرو نیارد خلیل را گفتند یا خلیل اسلم اسلام را باش و با اسلام در ساز گفت اسلام جبار صفت است متعلقان را بخود راه ندهد از بند علاقت بیرون آیم مال بمهمان داد و فرزند بقربان و نفس خود بآتش سوزان آن گه گفت أسلمت لرب العالمین اکنون که از همه برگشتم ترا گشتم تا از همه بازماندم و ترا ماندم أ یحسبون أنما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فی الخیرات این خواجگان دنیادار نفس پرور خلق پرست رداء تکبر بر دوش نهاده و مست شهوت گشته چه پندارند که دنیا ایشان را کرامتی است یا کثرت مال و فرزند ایشان را سعادتی است کلا و لما خبر ندارند که طلیعه لشکر نعمت که در رسد همه درگاه بیگانگان طلبد علم شقاوت با خود میبرد و داغ بیگانگی می نهد باز طلیعت لشکر محنت که در رسد همه زاویه عزیزان طلبد گرد سرای دوستان گردد از بهر آنکه محنت و محبت بشکل هر دو چون همند همبر و همسر بنقطه سر زیر آن را تمییز کرده اند ور نه بشکل و صورت از یکدیگر جدا نه اند فرعون مدبر را چهار صد سال ملک و عافیت و نعمت دنیا داد و در آن با وی مضایقه ای نرفت لکن اگر ساعتی درد و سوز موسی خواستی بوی ندادی که سزای جمال آن درد نبود و اگر تقدیرا در آن ساعت که اره بر فرق زکریا بود کسی از وی پرسیدی که چه خواهی از ذرات و اجزای وی نعره عشق روان گشتی و گفتی آن خواهم که تا ابد بر فرق ما همی راند در خبرست که من احبنا فلیلبس للبلاء تجفافا فان البلاء اسرع الی محبینا من السیل الی قرار
تازیم بندگی بند قباء تو کنم
وین سلامت همه در کار بلاء تو کنم
إن الذین هم من خشیة ربهم مشفقون تا آنجا که گفت أولیک یسارعون فی الخیرات عاقل که در معنی این آیات تأمل کند داند که مطیع بر طاعت خویش ترسان ترست از عاصی بر معصیت خویش و چنان که عاصی را حاجتست بستر او مطیع را هم حاجتست بستر او و حق تعالی چنین می گوید و توبوا إلی الله جمیعا أیها المؤمنون ای مؤمنان شما که مطیعانید و شما که عاصیانید همه بنعت تضرع بدرگاه ما باز آیید و بر حالت افتقار و انکسار از ما آمرزش خواهید تا شما را در پرده رحمت خود بپوشیم عجب آید مرا از آن قراء تهی مغز که شبی دو رکعت نماز کند روز دیگر گره خویشتن بینی بر پیشانی افکنده و منت هستی خویش بر آسمان و زمین نهد و ذرات وجود با وی میگوید سلیم دلا که تویی اینجا از کعبه بت خانه میسازند و از عابد هفتصد هزار ساله لعین ابد می آورند و بلعم باعور را که اسم اعظم دانست و دعای مستجاب داشت بر طویله سگان می بندند و تو یک شب دو رکعت نماز گزاردی روز دیگر خواهی که عالم از حدیث نماز تو پر شود ای مسکین مرد محقق شرق و غرب پر از سجده اخلاص کند آن گه همه بآب بی نیازی فرو گذارد و با دو دست تهی بسر کوی شفاعت محمد مصطفی باز گردد و گوید یا أیها العزیز مسنا و أهلنا الضر و جینا ببضاعة مزجاة
پیر طریقت گفت الهی آمدم با دو دست تهی بسوختم بر امید روز بهی چه بود اگر از فضل خود بر این خسته دلم مرهم نهی
و لا نکلف نفسا إلا وسعها شاهراه دین را بدایتی و نهایتی بدایت اهل شریعت راست و نهایت ارباب حقیقت را عمل اهل شریعت خدمت است بر شریعت صفت ارباب حقیقت غربتست بر مشاهدت قاعده اعمال شریعت بر سهولت نهادند مصطفی گفت بعثت بالحنیفیة السهلة السمحة
مستضعفانند و اهل رخص طاقت بار گران ندارند رب العزه در شرع رخصتها از بهر ایشان نهاد و بار گران از ایشان فرو نهاد گفت لا نکلف نفسا إلا وسعها همانست که گفت ما جعل علیکم فی الدین من حرج یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر اما روش ارباب حقیقت بر ریاضت و صعوبت نهاد و با ایشان خطاب رفت که جاهدوا فی الله حق جهاده اتقوا الله حق تقاته إن تبدوا ما فی أنفسکم أو تخفوه یحاسبکم به الله
پیر طریقت را از حقیقت تصوف پرسیدند گفت ما هو الا بذل الروح فلا تشتغل بترهات المدعین و قال الجریری لم یکلف الله العباد معرفته علی قدره و انما کلفهم علی مقدارهم فقال و لا نکلف نفسا إلا وسعها و لو کلفهم علی قدره لجهلوه و ما عرفوه لانه لا یعرف قدره سواه و لا یعرفه علی الحقیقة غیره الله جل جلاله خلق را بمعرفت خویش بر قدر طاعت و اندازه استطاعت ایشان تکلیف کرد نه بر قدر جلال و عزت خویش هر کسی بر قدر خویش او را تواند شناخت و چنان که اوست خود داند و خود را خود شناسد قال الله تعالی و لا یحیطون به علما الرحمن فسیل به خبیرا
و قال علی ع یا من لا یعلم احد من خلقه کیف هو غیره
اگر ذره ای از آن معرفت حقیقت که او را بخود است بر خلق آشکارا کند همه متمردان جهان و شیاطین عالم موحد گردند همه زنارها کمر عشق دین گردد همه خارهای عالم ریاحین شود
خاکها مشک و عبیر شود اوصاف بشریت همه بشرات نسیم معرفت گردد
گر یک نظرت چنان که هستی نگری
نه بت ماند نه بت پرست و نه پری
الهی وصف تو نه کار زبانست عبارت از حقیقت یافت تو بهتانست با صولت وصال دل و دیدار را چه توان است
حسن تو فزونست زبینایی من
راز تو برونست ز دانایی من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş