۳ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله منها خلقناکم و فیها نعیدکم بدان که آدمی دو چیزست جانست و تن جان از نورست و نور علوی تن از خاک و خاک سفلی جان خواست که بر شود که علوی بود تن خواست که فرورود که سفلی بود ملک تعالی و تقدس بکمال قدرت خویش هر دو را بند یکدیگر ساخت جان بند تن شد و تن بند جان هر دو در بند جان و تن با یکدیگر قرار گرفتند تا روز مرگ که عمر بنده بسر آید و اجل در رسد این بند گشاده گردد چنان که مرغ از قفس بیرون آید جان از تن بر آید سوی هوا شود بآشیان خویش تن راه زمین گیرد تا شود با مرکز خویش جان را در قندیل نور نهند و از درخت طوبی بیاویزند تن را در کفن پیچند و بخاک سپارند اینست که رب العالمین گفت منها خلقناکم و فیها نعیدکم روزی چند بر آید جان بنظاره تن آید حال تن دیگرگون بیند بنالد گوید ای چشم عبرت بین ای دیده نرگسین آن دیدن تو کو ای زبان حکمت گوی آن گفتار شیرین تو کو ای روی پرنگار زیبا آن زیب و جمالت کو ای بیامده از خاک و داشته بر خاک و روزی یافته از خاک و باز گردانیده بخاک و نیست گشته بخاک شعر أ لیس من التراب ابا تراب خلقنا و المصیر الی التراب فما معنی التأسف ان دفنا ترابا فی التراب ابا تراب چنانستی که ملک میگوید جل جلاله یک بار خاک را سبب هستی کنم یک بار سبب نیستی تا عالمیان بدانند که قادر بر کمال منم و هر بوده راهست کننده منم ای جوانمرد اگر زانکه ترا در گورستان گذری باشد نگر تا بچشم عبرت نگری در آن لشکرگاه که آن نه خاکست که تو می بینی آن تن عزیزانست گوشت و پوست جوانانست قد و بالای بناز پروردگانست موی و محاسن پیرانست شعر بلینا و ما تبلی النجوم الطوالع و تبقی الجبال بعدنا و المصانع ثابت بنانی گفت که بگورستان بیرون آمدم بقصد زیارت گوینده ای آواز داد که یا ثابت لا یغرنک صموت اهلها فکم من نفس مغمومة فیها مجاهد گفت چون بنده را در خاک نهند خاک با وی بسخن آید گوید انا بیت الدود و بیت الوحدة و بیت الغربة و بیت الظلمة هذا ما اعددت لک فما ذا اعددت لی اگر بنده در دنیا ذاکر بوده باشد رب العزة گوید ملایکتی غریب قد نأی عنه الاهلون وحید قد جفاه الاقربون قد کان فی الدنیا لی ذاکرا ای بنده بیچاره درمانده ای لشکر امیدت راه هزیمت گرفته ای رخت عمرت تاراج شده ای اسباب و کارت معطل مانده ای در سکرات مرگ جانت بلب رسیده ای زبان گویایت خاموش شده ای دل دانایت از فزع ساعت خون گشته همه رفتند و ما ماندیم همه برگشتند و ما بر وفاییم همه بگذاشتند و ما برداشتیم عبدی ترکوک و عزتی و جلالی لأنشرن علیک رحمتی منها خلقناکم و فیها نعیدکم آدمی هم قوالب است هم ودایع اجساد قوالبست و ارواح ودایع فالقوالب نسبتها التربة و الودایع صفتها القربة فالقوالب یربیها بافضاله و الودایع یربیها بکشف جلاله و لطف جماله فللقوالب الیوم اعتکاف علی بساط عبادته و للودایع اتصاف بدوام معرفته عمل قوالب روزه و نمازست تحفه ودایع راز و نازست قوالب را گفت فإذا فرغت فانصب ودایع را گفت و إلی ربک فارغب نواخت قوالب در نسیه نهاد که می گوید عز جلاله و أما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فإن الجنة هی المأوی ودایع جز به نقد وقت تن در نداد تا گفت جل جلاله انا جلیس من ذکرنی انا عند ظن عبدی بی و هو معکم اینما کنتم در عهد ازل با قوالب قادروار گفت من خدایم با ودایع دوست وار گفت من دوستم آن اظهار ربوبیت و قدرت است و این اظهار مهر و محبت با قوالب گفت شما آن منید با ودایع گفت من آن شماام قوله أریناه آیاتنا کلها فرعون را آیات قدرت و عجایب فطرت بظاهر وی نمودیم اما دیده سر وی از دیدن حقایق آن بدوختیم تا بما راه نبرد و گرد در ما نگردد که او شایسته بارگاه ما و سزای حضرت ما نیست ما آن کنیم که خود خواهیم آنچه مراد مشیت ماست می دانیم و برضا و سخط کس ننگریم هر کرا خواهیم بهر چه خواهیم قهر کنیم و کس را باسرار الهیت خویش راه ندهیم فرمان آمد که ای خلیل تو نمرود را دعوت کن ای موسی تو فرعون را دعوت کن ای محمد ص تو صنادید قریش را دعوت کن شما همی خوانید و آیات معجزات می نمایید من آن را هدایت دهم که خود خواهم ای نمرود لعین ای مردود شقی که دعوی خدایی میکنی اینک پشه ای فرستادم تا سزای تو در کنار تو نهد ای فرعون طاغی باغی خویشتن بین که نعره أنا ربکم الأعلی می زنی اینک پاره ای چوب از حضرت خود بدست موسی فرستادیم تا قدر تو پیش تو نهد ای صنادید قریش و ای سروران کفر که قصد حبیب ما کرده اید و او را از وطن خود بتاخته اید و باندیشه هلاک او از پی وی آمده اید و دوست ما با صدیق در آن غار غیرت رفته ما عنکبوت ضعیف را از غیب بشحنگی وی فرستادیم تا دست دعاوی شما را فروبندد و سیاست قهر ربانی بر سر شما براند آری در راه ما گاه عنکبوتی مبارزی کند گاه پشه ای سپاه سالاری کند گاه عصایی در صحرایی اژدهایی کند گاه آبی فرمان برداری کند گاه آتشی مونسی کند گاه درختی سبز مشعله داری کند موسی فرعون را دعوت کرد عصاوید بیضا در وی اثر نکرد که ناخواسته و نابایسته بود باز سحره فرعون مست جادویی گشته و بعزت فرعون سوگند یاد کرده بامداد همی گفتند بعرت فرعون إنا لنحن الغالبون و نماز دیگر می گفتند إنا آمنا بربنا و گفته اند سحره فرعون با آنکه در عین کفر بودند با خبث جنابت نیز بودند زیرا که سحر جایگیر نیفتد تا ساحر جنب نبود اما چون باد دولت از مهب لطف و کرامت بوزید نه سحر گذاشت نه ساحری نه کفر ماند نه کافری بامداد در جنابت کفر و انکار شبانگاه بر جنیبت ایمان و استغفار قوله إنا آمنا بربنا لیغفر لنا خطایانا اهم الاشیاء علی من عرفه مغفرته له خطایاه هذا آدم لما استکشف عن حاله و حل به ما حل قال ربنا ظلمنا أنفسنا و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین و هذا نوح ع بعد مقاساته طول البلاء قال و إلا تغفر لی و ترحمنی أکن من الخاسرین و هذا موسی ع قال رب إنی ظلمت نفسی فاغفر لی و قال لنبینا ص و استغفر لذنبک و قال صلی الله علیه و سلم انه لیغان علی قلبی و استغفر الله فی الیوم سبعین مرة و من علیه بقوله لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.