۴ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
و لقد آتینا إبراهیم رشده من قبل خداوند ان معرفت بزبان اشارت گفته اند در معنی این آیت رشده ما کاشف به روحه قبل ابداعها قالبه من تجلی الحقیقة
ابراهیم خلیل هنوز در کتم عدم بود که خیاط لطف صدره توحید وی دوخته بود هنوز قدم در دایره وجود ننهاده بود که پیلور فضل شربت نوشاگین وی آمیخته بود لا جرم چون در وجود آمد هم در بدایت نشو او آفتاب خلت تابیدن گرفت ینابیع علوم و حکم در صحن سینه او گشادند نور هدایت در حال صبی تحفه نقطه وی گردانیدند کمر کرامت بر میان او بستند او را بمحلی رسانیدند که مقدسان ملأ اعلی انامل تعجب در دهن حیرت گرفتند گفتند الهنا جانهای ما در غرقابست از آن الطاف کرم و انواع تخصیص که از جناب جبروت روی بخلیل نهاده تا از درگاه عزت ذی الجلال ندا آمد که ای ملأ اعلی اگر ما آن آتش که در کانون جان خلیل نهان کرده ایم بصحرا آریم از شرر آن کونین و عالمین بسوزیم آن مهجور درگاه عزت نمرود خاکسار خواست که ملک خلت خلیل بر هم شکند و سپاه عصمت وی را منهزم کند آتشی افروخت که تا خلیل را بسوزد و جز جان و دل خود را در آن آتش کباب نکرد و جز قاعده دولت خویش خراب نکرد آن ساعت که خلیل را بآتش انداختند و آتش برو بستان گشت او در میان آن ریاض و انوار و ازهار تکیه زده و نظاره صنع الهی میکرد که دختری از آن نمرود بر بام کوشک آمد اطلاع بگیرد خلیل را دید بر آن هیأت در آن تنعم آسوده نشسته روی سوی آسمان کرده گفت یا اله الخیل ما الطفک بخلیلک کن بی لطیفا ای خدای خلیل در خلیل خود نظر لطف کرده ای بلطف خود نواخت بر وی نهاده ای یک نظر لطف نیز در کار من بیچاره کن و نعمت خود بر من تمام کن آن مخدره را بر دیدار خلیل وقت خوش گشت درد عشق دین ناگاه سر از نقطه جان وی بر زد در خاک حسرت می غلتید و با وقت خویش ترنمی می کرد هرگز کسی از حواشی آن سرای آواز آن مخدره نشنیده بود خدم و حواشی دویدند و نمرود را خبر کردند گفتند ایها الملک جنت الحرة ای ملک تعجیل کن که دخترت دیوانه گشته در خاک می غلتد و فریاد می کند و جامه بر خود پاره میکند نمرود پای تهی از تخت خویش بیامد تا ببالین دختر چون بر بالین او نشست دختر بگوشه مقنعه روی خویش از پدر بپوشید گفت ای پدر سر و طلعت تو جنابت کفر دارد و این دیده من طهارت یافته از مشاهده خلیل الله نباید که دیگر بآن ملوث شود گفت ای ماهروی پدر خلیل الله کیست گفت ابراهیم نمرود چون این سخن بشنید دو دست بر فرق خویش زد گفت ما آتشی برافروختیم که ابراهیم را در آن بسوزیم ندانستیم که دل و جان خویش را در آن کباب میکنیم گفت ای دختر اگر دیوانه گشته ای تا بغل و زنجیرت ببندند گفت چون از اغلال و انکال دوزخ نجات یافتم بغل آهنین تو اندوه نخورم گفت ای دختر اگر جز ز من خدایی دیگر گیری ترا هلاک کنم گفت الذی خلقنی فهو الهی خدای من اوست که مرا آفرید نسب تو و مشتی خاکست اگر خواهی بکش و اگر خواهی بگذار این جان پاک از این مشکاة آلوده بنسب نمرودی بل تا بر آید او مرغیست تا بر کدام درخت آشیانه می یابد ای جوانمرد کسی که در حرم عنایت ازلی شد هرگز غوغای محنت ابدی گرد دولت سرمدی او نگردد دختر همان نظاره میکرد که پدر کرد دختر را سبب هدایت بود و پدر را شقاوت بیفزود و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور
قلنا یا نار کونی بردا اصحاب معارف و ارباب حقایق را درین آیت رمزی دیگر است گفتند این ندا آتشی است که در کانون جان خلیل تعبیه بود چون نمرود او را در منجنیق نهاد خلیل نیز سر خویش در منجنیق مشاهدت نهاد راست که بنزدیک آتش نمرود رسید از سوز شهود حق خواست که آه کند و آتش نمرود را تباه کند ندا آمد که یا نار ای آتش شهودی کونی بردا بر آتش نمرودی سرد باش سلطنت خود بر وی مران که ما قضا کرده ایم که از میان آتش بستانی پر از هار و انوار بر آریم کرامت خلیل خود را و اظهار معجزه وی را و اگر تو آن را تباه کنی بستان نباشد و معجزه پیدا نگردد سرد باش بر آتش نمرودی تا بستان پدید آید سلامت باش بر ابراهیم تا معجزه پدید آید لطیفه دیگر شنو ازین عجبتر نفس تو بر مثال نمرود است و هواء نفس آتش است و آن دل سوخته تو خلیلست
نفس آتش هوی بر افروخته و دل را با سلاسل مکر و اغلال شهوت در منجنیق معاصی نهاده و بآتش هوی انداخته هنوز یک گام نارفته که عقل چون شیفتگان می آید بچاکری دل که هل لک من حاجة دل جواب میدهد اما الیک فلا ای عقل یاد داری که ترا گفتند بیا بیامدی گفتند برو برفتی گفتند تو کیستی فرو ماندی آن روز راه بخود ندانستی امروز بمن چون دانی راست چون دل بآتش هوی فرو آید فرمان در آید که یا نار کونی بردا ای آتش هوی سرد باش بر دل که او خود سوخته محنت ماست ففی فؤاد المحب نار هوی
سوخته را دیگر باره نسوزند چون آتش هوی را این فرمان آید در ساعت فرو میرد و از میان جان عارف بوستانی عجب پدید آید با صد هزار بدایع و لطایف انواع ازهار و اشجار پر ثمار بر هوای بوستان سحاب افضال می ریزد باران اقبال بر نفس باران کفایت تا ازو طاعت و وفا روید بر دل باران هدایت تا ازو شوق و صفا روید بر زبان باران لطافت تا ازو حمد و ثنا روید بر چشم باران کرامت تا ازو رؤیت و لقا روید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş