۴ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و لقد آتیناک سبعا من المثانی الآیة ای سبعا من الکرامات التی یثنی بها علیک یا محمد الله تعالی منت نهاد بر مصطفی ص بهفت کرامت که با وی کرد از آن کرامتها که او را بآن بستایند و بر وی ثنا گویند اول هدایتست و نصرت و یهدیک صراطا مستقیما و ینصرک الله نصرا عزیزا دیگر نبوتست و رسالت و أرسلناک للناس رسولا سوم رأفتست ارحمت بالمؤمنین رؤف رحیم چهارم بصیرت علی بصیرة أنا و من اتبعنی پنجم سکینه أنزل الله سکینته علی رسوله ششم محبت ما ودعک ربک و ما قلی هفتم قربت ثم دنا فتدلی
و گفته اند سبع مثانی آنست که از بهر شرف مصطفی ص هفت عقوبت از امت وی برداشت در دنیا و هفت در عقبی فاما التی فی الدنیا فالخسف و المسخ و الطمس و القذف و الطاعون و الغرق و الموت الذریع و اما التی فی الآخرة فسواد الوجه و زرقة العیون و الاغلال و السلاسل و الانکال و طعام الزقوم و شراب الحمیم
و القرآن العظیم عظیم است قدر قرآن که رب العزه ده نام از نامهای خویش بر آن نهاد یکی عزیز و إنه لکتاب عزیز دیگر حکیم تلک آیات الکتاب الحکیم سوم مهیمن و مهیمنا علیه چهارم حق فأما الذین آمنوا فیعلمون أنه الحق من ربهم پنجم نور و اتبعوا النور الذی أنزل معه ششم مجید بل هو قرآن مجید هفتم مبین تلک آیات الکتاب المبین هشتم کریم إنه لقرآن کریم نهم عظیم و القرآن العظیم دهم آنست که خود را جل جلاله احسن الخالقین گفت و قرآن را احسن الحدیث الله نزل أحسن الحدیث آن گه خود را گفت لیس کمثله شی ء و قرآن را گفت لا یأتون بمثله
حکی عن بعضهم انه قال کنت فی البحر اذهان الموج و اشتغل کل انسان بنفسه فاخذ اعرابی مصحفا بیده و رفعه الی السماء و قال الهی و سیدی أ تغرقنا و کلامک معنا فسکن البحر من ساعته
لا تمدن عینیک الآیة یا محمد این زینت دنیا که از کافران دریغ نداشته ایم تو نیک در آن منگر و بوی استیناس مگیر چشم تو از آن عزیزتر است که آن نگرد که ما بآن ننگریسته ایم یا آن پسندد که ما نه پسندیده ایم مصطفی ص باین خطاب چنان ادب گرفت که شب معراج نعیم بهشت نیز برو عرضه کردند در آن هم ننگرست و بهر چه رسید و هر چه می دید همی گفت التحیات لله تا حق جل جلاله آن ادب از وی بپسندید و بر وی ثنا کرد که ما زاغ البصر و ما طغی آنجا که دوستی بر کمال بود ناچار در آن غیرت بود موسی ع دیدار خواست جواب آمد که لن ترانی و لکن انظر إلی الجبل ای موسی تو اکنون ما را نبینی بکوه همی نگر با مصطفی ص گفت ای محمد هان دیده ای که بدان بما نگری نگر نظر آن بعاریت بکس ندهی مستلذات دنیا و عقبی را چه محل آن بود که رخت خویش در دیده تو نهد و زبان حال سید ص بنعت تواضع همی گوید
بر بندم هر دو چشم و نگشایم نیز
تا روز زیارت تو ای یار عزیز
و اخفض جناحک للمؤمنین خفض الجناح کنایة عن حسن الخلق اشارتست بکمال خلق و غایت شفقت وی بر خلق خدا نه بینی که بر بساط بلیت احد هزاران شربت قهر نوش کرده و از زخم بیگانگان بوی رسیده آنچ رسیده آن گه دامن رحمت خود را بسط کرده و زبان شفقت بگشاده که اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون
و قل إنی أنا النذیر المبین انی انا کلمتیست که جز ارباب صفوت را از اهل تمکین مسلم نیست ایشان که در عالم تفرید از عین جمع نفس زنند علایق و خلایق منقطع دانند اسباب مضمحل و حدود متلاشی و اشارت و عبارت متناهی یکبارگی دل با سوی حق پرداخته و غیر او بگذاشته و الیه الاشارة بقوله تعالی قل الله ثم ذرهم
در خبر است که جابر بن عبد الله بر در سرای رسول خدای ص در می زد رسول ص گفت من فی الباب جابر گفت انا رسول ص از آن گفت وی کراهیت نمود باز پس میگفت که انا انا انی لا اقول انا ای جابر تو گفتی که انا من باری نگویم که انا فرمان آمد از جبار کاینات جل جلاله و قل إنی أنا ای محمد تو دیگری کار تو دیگرست ترا مسلم داشتیم که گویی انی انا لانک کنت بنا و لنا
و در اخبار معراج است که در خلوت او ادنی بر بساط انبساط این راز برفت که یا محمد کن لی کما لم تکن فاکون لک کما لم ازل همانست که گفت فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشرکین ای کن لنا و قل بنا و اذا کنت بنا و لنا فلا تحتفل بغیرنا و صرح بما خصصناک به و اعلن محبتنا لک
فبح باسم من تهوی و دعنی من الکنی
فلا خیر فی اللذات من بعد ما ستر
و لقد نعلم أنک یضیق صدرک بما یقولون تعزیت دل مصطفی است ص و تسلیت وی بآن رنجها که از کافران بوی می رسید می گوید ای محمد از رنج دل تو خبر داریم و از آنچ بر تو می رود آگاهیم تو دل خویش در میدان مواصلت ما روان دار و بحضرت نماز در آی که نماز مظنه مشاهده است و با مشاهده دوست بار بلا کشیدن آسانست فسبح بحمد ربک و کن من الساجدین یکی از پیران طریقت گفت در بازار بغداد یکی را دیدم که اعوان دیوان خلافت در وی آویخته بودند و بی محابا او را زخم می کردند بآخر او را بخوابانیدند و هزار تازیانه بر وی زدند آهی نکرد بعد از آن فرا پیش وی رفتم گفتم ای جوانمرد آن همه زخمها بر تو کردند چرا آهی نکردی و جزعی ننمودی تا بر تو رحمت کردندی گفت ای شیخ محذورم دار که معشوقم برابر بود و از بهر وی مرا می زدند از نظاره وی الم زخم بر من آسان شد
چون شفای دلربای از خستگی و درد تست
خسته را مرهم مساز و درد را درمان مکن
لم اسلم النفس للاسقام تتلفها
الا لعلمی بان الوصل یحییها
نفس المحب علی الاسقام صابرة
لعل مسقمها یوما یداویها
معنی دیگر گفته اند ارباب طریقت از روی حقیقت می گوید ای محمد ما میدانیم که دل تو بتنگ می آید بآن ناسزا که بیگانگان در صفات ما میگویند از زن و فرزند و شریک و انباز تو دل بتنگ میار و خوش همی باشد که جلال عزت ما را از گفت ناسزای سزای ایشان هیچ زبان نیست وحدانیت و فردانیت ما را از آن نقصان نیست ما همان قدوس و منزه ایم از گمان و نقصان و پنداره و ایدون یکتا و یگانه که در ازل بودیم در ابد همان یکتا و یگانه ایم از قیاس و هم ها بیرون
تقدس ان یکون له نظیر
تعالی ان یظن و ان یقالا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş