۴ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و إذ قال إبراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا ابراهیم ع درین آیت از حق دو چیز خواست یکی امن مکه از استیلاء دشمن دیگر امن دل از غلبه سلطان هوا گفت بار خدایا این شهر مکه را حرمی گردان ایمن که هیچ جباری را بر آن دست نبود و هیچ کس را درو ترس نبود رب العالمین دعاء وی اجابت کرد و آن را حرمی ساخت مبارک و جای امن چنانک گفت مثابة للناس و أمنا هرگز هیچ جباری را در آن دست نه و هر کس که شود در آن حرم از آدمی و غیر آدمی از صید وحشی و مرغ هوایی او را بیم نه و امن دل که خواست از روی اشارت آنست که گفت و اجنبنی و بنی أن نعبد الأصنام هر چه ترا از حق باز دارد آن صنم تو است و هر چه دلت بدان گراید و نگرد جز از حق آن هواء تو است و رب العزه میگوید أ فرأیت من اتخذ إلهه هواه یکی را مالی و تجارتی در پیش یکی را زن و فرزند در پیش یکی را جاه و حشمت در پیش یکی در بند حرمت پارسایی و خویشتن داری بمانده و از آنجا قدم بر نگرفته یکی طاعت و عبادت قبله خود ساخته و نگرستن بدان و تکیه بر آن حجاب راه وی گشته و رب العالمین می گوید و توبوا إلی الله جمیعا أیها المؤمنون لعلکم تفلحون ای شما که مؤمنانید اگر می خواهید که دلهاتان حرم نظر خود گردانم و از حجاب قطعیت ایمن دارم یکبارگی روی بما نهید و از همه بر گردید یک بار با راه خود می خواند بزبان صنایع تحقیق آشنایی را یک بار با خود می خواند بزبان کشف تأکید دوستی را می گوید یکبارگی با وی پردازید از خود شناخت حق وی را چشم فرا کنید از طاعت خود دیدار منت وی را باز رهید از هستی خود چشیدن دوستی وی را این بود که ابراهیم می خواست بآنچ گفت اجنبنی و بنی أن نعبد الأصنام جعفر صادق ع در تفسیر این آیت گفت لا تردنی الی مشاهدة الخلة و لا ترد اولادی الی مشاهدة النبوة بار خدایا مرا خلت دادی دیده من از دیدن آن بگردان تا نه از خود بینم و فرزندان مرا نبوت دادی ایشان را بسته فعل خود و دیدن خود مگردان ابن عطاء گفت ابراهیم را فرمود که خانه کعبه را بناز ساز ابراهیم آن بنا را چنانک فرمود ساخت و تمام کرد آن گه گفت ربنا تقبل منا بار خدایا بپذیر از ما آنچ کردیم عتاب آمد از حق که امرتک ببناء البیت و مننت علیک به و وفقتک له الا تستحیی ان تمن و تقول تقبل منا فنسیت منتی علیک و ذکرت فعلک و منتک از ابراهیم ملاحظه ای رفت بآن کرده خویش تا می گفت تقبل منا فرمان آمد که ای ابراهیم فعل خود و منت خود می بینی در آنچ کردی و نمی دانی که آن توفیق ما بود و منت ما بود و تخصیص ما بود ابراهیم ع از سیاست این عتاب دعا کرد گفت اجنبنی و بنی أن نعبد الأصنام بار خدایا دیدن فعل خود و نسبت با خود در راه خلت ما و نبوت فرزندان صنم است که راه بر ما می زند بلطف خود این صنم از راه ما بردار و هستی ما از پیش بردار و هم چنان منت خود بر ما می دار و گفته اند ابراهیم رونده ای بکمال بود اما از حد تلوین بهییة تمکین هنوز نرسیده بود میان لطف حق و فقر نفس خود مانده بود چون با لطف حق نگرستی میدان فضل فراخ دیدی بزبان بسط در حالت انس گفتی و اغفر لأبی إنه کان من الضالین باز بفقر نفس خود نگرستی عرصه ای تنگ دیدی و عقبه ای خطرناک بزبان قبض در حالت خوف گفتی و اجنبنی و بنی أن نعبد الأصنام اینست قاعده خوف و رجا اهل شریعت را و قبض و بسط اهل حقیقت را ربنا إنی أسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عالمیان را باین آیت طریق توکل و ترک اعتماد بر اسباب در آموخت و باز نمود که خود را در ظل عنایت حق داشتن اولیتر از ظل نعمت وی بر خود خواستن که در همه حال نعمت تبع عنایتست حکایت کنند از سلطان محمود که وقتی لشگریان خود را می نواخت و هر کسی را خلعتی همی داد و مقصود وی همه آن بود که تا ایاز خاص آرزویی کند و خلعتی خواهد ایاز هم چنان کمر بسته و بخدمت بحرمت ایستاده و زبان معارضه بریده و همت از آن اجناس اموال پرداخته ۱ محمود گفت ای غلام ازین مال و نعمت ترا خود آرزویی نبود ایاز خدمت کرد و تواضع نمود گفت چون تو هستی همه جهان آن منست شب معراج هر چه خزاین نعمت بود فرا پیش مصطفی ص نهادند و فرادیس اعلی و جنات مأوی را درها باز نهادند که تا سید از آن چیزی خواهد و آرزویی کند سید ص بگوشه چشم بهیچ باز ننگرست از جناب کرم ندا آمد که ما زاغ البصر و ما طغی تا دل ز علایقت یگانه نشود یک تیر ترا سوی نشانه نشود تا هر دو جهانت از میانه نشود کشتی بسلامت بکرانه نشود فاجعل أفیدة من الناس تهوی إلیهم قال ابن عطاء من انقطع عن الخلق بالکلیة صرف الله الیه وجوه الخلق و جعل مودته فی صدورهم و محبته فی قلوبهم و ذلک من دعاء الخلیل علیه السلام لما انقطع باهله عن الخلق و الارقاق و الاسباب دعا لهم فقال فاجعل أفیدة من الناس تهوی إلیهم هر که یکبارگی با خدمت حق پردازد عالمیان دل با محبت وی پردازند از برکت دعاء خلیل و بیان اجابت این دعا آنست که الله گفت جل جلاله إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا این دوستی اول از حق در پیوندد آن گه بخلق سرایت کند یک ذره جمال محبت ازلی در دیده موسی کلیم ع نهادند که و ألقیت علیک محبة منی تا فرعون جان و دل و دیده خود بر شاهد آن ذره همی فشاند شب تا روز جز این کار نداشتی که بدست خویش گهواره موسی می جنبانیدی و در خبر می آید که هر آن بنده ای که سحرگاه بر خیزد و طهارتی بیارد و دو رکعت نماز کند جبار عالم محبت وی بآب افکند و با چشمه های دنیا بیامیزد تا هر که از آن آب بمقدار یک قطره می خورد دوستی آن بنده بحکم عنایت و محبت ازلی در دل وی پیدا می شود و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون قال احمد بن خضرویه لو اذن لی فی الشفاعة ما بدأت الا بظالمی و لا اغتنم سفرا الا یکون فیه معی من یوذینی و یظلمنی شوقا منی لتعرفه الله للمظلومین یقول تعالی لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون آن ساعت که مظلوم از دست ظالم برنج آید و از درد دل و سوز جگر بحق نالد از آن ناله و سوز وی زلزله در طبقات آسمان افتد و مقربان در غلغل آیند و آن دعاء مظلوم بر مثال شرارات آتش سوی هوا بر شود و تا بحضرت عزت ذو الجلال هیچیز آن را حجاب نکند و رب العالمین گوید و عزتی لانصرنک و لو بعد حین مصطفی ص گفت ایاک و دعوة المظلوم و لو کان کافرا فانه لیس لها دون الله حجاب دعاء مظلوم کافر را چنین می گوید دعاء مظلوم مسلمان متعبد خود چون بود یکی از بزرگان دین حکایت کند که مردی را دیدم در طواف می گفت من رآنی فلا یظلم احدا هر که مرا بیند و حال من باز داند تا بر کس ظلم نکند و ستمکار نبود گفتم ای جوانمرد در چنین جایگه مثل این سخن نگویند که ذکر و ثنا و دعا گویند گفت اگر قصه و سر گذشت خود با تو بگویم مرا معذور داری مردی بودم از متنعمان بصره روزگار بغفلت و بیهوده بسر آورده و نفس خود بر پی هوا و شهوت داشته ناکردنی در شرع می کردم و کردنی فرو می گذاشتم بجهل و ظلم سر در نهاده و از بطش و قهر حق ناآگاه بوده تا روزی بر کنار شط بر صیادی رسیدم که ماهیی بزرگ صید کرده بود آن ماهی بقهر و ظلم از وی بستدم و از سوز دل و دعای وی نیندیشیدم چون بخانه باز آمدم آن ماهی بریان کردم و خوردم ناگاه کف دست من سیاه شد طبیب را خواندم تا معالجت کند طبیب گفت اگر این کف دست از خود جدا نکنی سرایت کند و هلاک تن تو در آن بود کف از خود جدا کردم بالای کف تا بباز و سیاه شد آن نیز از خود جدا کردم هنوز می افزود آخر از سر آن درد و رنج در خواب شدم گوینده ای بانگ بر من زد که الحق الصیاد و الا هلک بدنک کله گفت از خواب در آمدم مرا در محفه ای نشاندند و بکنار شط بردند همانجای که صیاد را دیده بودم بپای وی در افتادم و عذر همی خواستم صیاد چون مرا چنان دید گفت بردارید او را که این نه کرده منست و نه گشایش این بند بدست منست مرا برداشتند و بمحلتی دیگر بردند عریشی را دیدم از چوب و برگ خرما فراهم نهاده و در درون آن دخترکی بود بحد پانزده ساله در نماز ایستاده چون مرا بدید نماز خود کوتاه کرد تا سلام باز داد آن گه گفت یا ابه مالک أ لک حاجة ای پدر ترا چه بوده و چه رسیده پدر قصه من با وی بگفت که این آن مرد است که دی بر ما ستم کرد و اکنون می بینی حال وی و رنج تن وی آن دخترک روی سوی آسمان کرد و گفت یا مولای ما عرفتک عجولا فکیف عجلت علیه بجاهی علیک الا رددت علیه ذراعه فما استتمت کلامها حتی رد الله جل جلاله علی ذراعی هذا بلاغ للناس این آیت از جوامع قرآنست که مصطفی ص گفته اوتیت جوامع الکلم و در قرآن ازین نمط بسیارست هر آیتی از آن بجای کتابی است که اگر از آسمان بر این امت جز از آن نیامدی ایشان را در آن غناء وافی بودی و در دین ایشان را تمام بودی نبینی درین یک آیت که چون جمع کرد در آن همه انواع علوم و ارکان دین و وجوه شریعت و انواع حکمت و ابواب حقیقت هم قرآن را مدحست و هم شریعت را هم وعظ را پیغامست و هم تهنیت را هم رحمت را بسط است و هم حجت را اول چه گفت هذا بلاغ للناس این ستایش قرآنست و تصدیق قصه آن و برداشت قدر آن و تعظیم منت بدان و جهانیان را تهنیت بدان و باز نمودنست که از مردم در آن چیز نیست آفریده و کرده نیست بلکه بلاغست رسیده بمردمان کلامی پاک و پیغامی درست از خدای جهان و لینذروا به درین کلمت باز الزام حجتست بر دشمنان و بناء همه تهدید هاست که در قرآن و همه حدها که در گردن سلطان و همه نهی منکرها که واجبست بر مؤمنان و لیعلموا أنما هو إله واحد این باز دلیلست که ایمان سمعی است که توحید در بلاغ بست سمعی است پیغام شنیدنی است اهل سنت ازینجا گفتند دین ما مسموع است نه معقول که ایمان را مسموع مایه است و عقل آن را پیرایه است دیگر هر آیت که در قرآنست که در آن ذکر نامی است از نامهای الله یا صفتی از صفتهای وی یا اشارتی فرا ذات وی یا کلمه ای از مدح وی و هر چه در عالم پیداست از آیات و رایات قدرت وی صنایع و عجایب فطرت وی آن همه در تحت این شود که و لیعلموا أنما هو إله واحد پس این کلمه خزینه ایست علم توحید را و قاعده ایست اصول دین را آن گه گفت و لیذکر أولوا الألباب تا پند گیرند عاقلان و یادگار ستانند زیرک دلان که زیرکان و هشیاران را بنزدیک الله مقدارست و نازیرک بر آفریدگار خوارست همانست که جای دیگر گفت و ما یتذکر إلا من ینیب از الله او پند پذیرد که دل با وی دارد از الله او شرم دارد که از نظر وی خبر دارد با الله او گراید که حاجت خود بوی داند بر الله مهر او نهد که وی را شناسد و نظر وی پیش چشم خویش دارد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.