۵ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی قال رب السجن أحب إلی الآیة الاختیار مقرون بالاختبار یوسف خود را اختیار کرد لا جرم در ورطه امتحان و اختبار افتاد و اگر طلب عافیت کردی یا بی اختیار طریق اضطرار سپردی بودی که بی بلا و بی وحشت زندان از آنچ می ترسید آمن گشتی و از آنچ آن را با آن میخواندند با عافیت عصمت یافتی که در خبر استلو سأل العافیة و لم یسأل السجن لاعطی
لکن اختیار بلا کرد تا در آن بلا صدق از وی درخواستند و در محنت وی بیفزودند
در تورات موسی است که یا موسی خواهی که در جنات مأوی درجات علی بینی و بمقام مقربان فرود آیی از خود باز رسته و بدوست لم یزل پیوسته مراد خود فداء مراد ازلی ما کن اختیار خود در باقی کن بنده را با اختیار چه کار اختیار اختیار ما است و ارادت ازلی ما است و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة
یوسف اختیار زندان کرد لا جرم او را با اختیار خود فرو گذاشتند تا روزگار دراز در زندان بماند و نتیجه آن زندان که خود خواست این بود که گفت اذکرنی عند ربک تا رب العالمین او را عتاب کرد گفت انت الذی طلبت منا السجن ثم تستشفع بغیری بالخلاص منه فقلت اذکرنی عند ربک فو عزتی لاطیلن حبسک یا یوسف تو از ما زندان خود خواهی آن گه خلاص از دیگری جویی و جز از من وکیلی دیگر خواهی بعزت من که خداوندم که ترا درین زندان روزگار دراز بدارم آن گه زمین شکافته شد تا به هفتم زمین و رب العزه او را قوت بینایی داد گفت فرو نگر ای یوسف در زیر این زمینها تا چه بینی یوسف مورچه ای را دید که چیزی در دهن داشت و می خورد گفت یا یوسف انا لا اغفل عن رزق هذه الذرة خشیت ان اغفل عنک یا یوسف الست الذی حببتک الی ابیک و قیضت لک السیارة فاخرجوک من الجب قال بلی قال فکیف نسیتنی و استعنت بغیری
ای یوسف نه من آنم که با تو کرامتها کردم در دل پدر مهر تو افکندم و بر او شیرین کردم و در چاه عریان بودی ترا بپوشیدم و کاروان را بر انگیختم تا ترا بیرون آوردند و آن کس که ترا خرید در دل وی دوستی تو افکندم تا می گفت أکرمی مثواه ای یوسف کرامت همه از من بود چرا دست بدیگری زدی و استعانت بغیر من کردی یوسف گفت الهی اخلق وجهی عندک الذی جری علی فبفضلک الا عفوت عنی هذه العثرة
و روی ان جبریل ع دخل علی یوسف فی السجن فلما رآه یوسف عرفه فقال یا اخا المنذرین مالی اراک بین الخاطیین فقال له جبریل یا طاهر الطاهرین یقرأ علیک السلام رب العالمین و هو یقول لک اما استحییت منی اذا استشفعت بالآدمیین فو عزتی لالبثنک فی السجن بضع سنین قال یوسف و هو فی ذلک عنی راض قال نعم قال اذا لا ابالی
و گفته اند که زلیخا چون او را بزندان فرستاد بر کرده خود پشیمان شد خسته دل و بیمار تن گشت ساعة فساعة نفس سرد می زد و اشک گرم می بارید با دلی پر درد و جانی پر حسرت پیوسته بر فراق آن بهار شکفته و ماه دو هفته همی زارید و نوحه همی کرد
گفتا که مرو بغربت و می بارید
از نرگس تر بلاله بر مروارید
طاقتش برسید و صبرش برمید زندان بجنب سرای وی بود برخاست ببام زندان بر آمد با دلی آشفته و جگری سوخته زندان بان را گفت سوزم بغایت رسید چکنم خواهم که آواز یوسف بشنوم و این دل خسته را مرهمی برنهم آری شغل دوستی شغلی صعب است و زخمی بی محابا آتشی بی دود و زیانی بی سود مستوران را مشهور کند مقبولان را مهجور کند عزیزان را خوار کند پادشاهان را اسیر کند سلامتیان را ملامتی کند
از هجر تو چیست جز ملامت ما را
کردست درین شهر علامت ما را
با هجر تو کی بود سلامت ما را
بنمود فراق تو قیامت ما را
ای زندان بان تدبیر چیست که آواز یوسف بشنوم زندان بان گفت آسانست ای ملکه تو بفرمای که من او را زخم کنم و من این کار بسازم چنانک رنجی بدو نرسد و تو آواز و ناله وی بشنوی زندان بان رفت و یوسف را گفت مرا فرموده اند که ترا زخم کنم و مرا دل ندهد که ترا زخم کنم من تازیانه بر زمین می زنم تو ناله می کن زندان بان چنان کرد و یوسف ناله همی کرد زلیخا با دو چشم گریان و دل بریان بر بام زندان آه همی کرد
آن شب که من از فراق تو خون گریم
باری بنظاره آی تا چون گریم
هر لحظه هزار قطره افزون گریم
هر قطره بنوحه ای دگرگون گریم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş