۶ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله إنک لا تسمع الموتی زندگانی بحقیقت سه چیز است و هر دل که از آن سه چیز خالی بود مردار است و در شمار موتی است زندگانی بیم با علم و زندگانی امید با علم سوم زندگانی دوستی با علم زندگانی بیم دامن مرد پاک دارد و چشم وی بیدار و راه وی راست زندگانی امید مرکب مرد تیز دارد و زاد تمام و راه نزدیک زندگانی دوستی قدر مرد بزرگ دارد و سر وی آزاد و دل شاد بیم بی علم بیم خارجیان است امید بی علم امید مرجیانست دوستی بی علم دوستی اباحتیان است هر کرا این سه خصلت با علم درهم پیوست بزندگی پاک رسید و از مردگی باز رست
رب العالمین میگوید فلنحیینه حیاة طیبة زنده شان دارم بزندگانی پاک از خود بیزار و از همه عالم آزاد
بیزار شو از هر چه بکون اندر
تا باشی یار غار آن دلبر
این جوانمردان آنند که چون عیان بار داد ایشان ساخته بودند چون حجاب برخاست از همه خلق پرداخته بودند دامن حقایق از دست علایق با خود گرفته بودند
اتانی هواها قبل ان اعرف الهوی
فصادف قلبی خالیا فتمکنا
و إذا وقع القول علیهم أخرجنا لهم دابة من الأرض آن روز که آن دابه از زمین برآید دوست از دشمن پیدا شود و آشنا و بیگانه از هم جدا شود یکی را قهر جلال ازلی فرو گیرد و داغ نومیدی بر پیشانی وی نهند آنت فضیحت و رسوایی و مصیبت جدایی که درخت نومیدی ببرآید و اشخاص بیزاری بدرآید از هدم عدل گرد نبایست برآید از سر نومیدی و درد واماندگی گوید
من پندارم که هستم اندر کاری
ای بر سر پنداشت چو من بسیاری
یکی را لطف جمال الهی در رسد بعنایت ازلی و فضل ربانی نقطه نور بر پیشانی او پدید آید سر تا پای وی همه نور گردد آن دل پاک وی را مرکب صفا گردانند لگام تقوی بر سر وی کنند که التقی ملجم از عمل صالح زینی برنهند رکاب وفا در آویزند تنگ مجاهدت بر کشند او را بسلطان شریعت سپارند و از خزانه رسالت خلعتی او را پوشانند که و لباس التقوی ذلک خیر پس عمامه از استغناء ازل بر فرق همت او نهند نعلین صبر در پایش کنند طیلسان محبت بر دوش افکنند صفات او را به پیرایه علم بیارایند و در شاه راه شرع روان کنند و هر چه اقبال و افضال بود بحکم استقبال پیش وی فرستند که من تقرب منی شبرا تقربت منه ذراعا الحدیث
و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السماوات و من فی الأرض الایة فردا که صبح قیامت بدمد و سراپرده عزت به صحراء قدرت بزنند و بساط عظمت بگسترانند و زندان عذاب از حجاب بیرون آرند و ترازوی عدل بیاویزند و از فزع آن روز صد هزار و بیست و اند هزار نقطه نبوت و عصمت و سیادت بزانو درآیند و زبان تذلل بگشایند که لا علم لنا سه فزع بود آن روز اول فزع از نفخه اسرافیلی که میگوید ففزع من فی السماوات و من فی الأرض دیگر فزع از زلزله ساعت که میگوید إن زلزلة الساعة شی ء عظیم سدیگر فزع اکبر که میگوید و لو تری إذ فزعوا فلا فوت از فزع آن روز زبانهای فصیح گنگ گردد و عذرها باطل و ان نداء سیاست در آن عرصه کبری دهند که هذا یوم لا ینطقون و لا یؤذن لهم فیعتذرون بسی پرده ها دریده گردد بسی نسبها بریده شود بسی سپیدرویان سیه روی شوند بسی کلاه دولت که در خاک مذلت افکنند بسی خلقان پاره که دولتخانه بهشت را آیین بندند از سیاست آن روز آدم پیش آید گوید بار خدایا آدم را برهان و با فرزندان تو دانی که چکنی نوح نوحه میکند که بار خدایا فزع قیامت صعب است هیچ روی آن دارد که بر ضعیفی ما رحمت کنی ابراهیم خلیل موسی کلیم عیسی روح الامین همه بخود درمانده و زبان عجز و بیچارگی بگشاده که بار خدایا بر ما رحمت کن که ما را طاقت سیاست این فزع نیست همی در آن میانه سالار و سید قیامت مایه فطرت و نقطه دولت مصطفای عربی هاشمی ص گوید بار خدایا مشتی ضعیفان و گنه کارانند امت من بریشان رحمت کن و با محمد هر چه خواهی میکن از جناب جبروت و درگاه عزت ذو الجلال خطاب آید که یا محمد هر آن کس که بخدایی ما و رسالت تو اقرار داد حرمت شفاعت ترا بر فتراک دولت تو بستیم یا سید با تو و با امت تو بکرم خود کار می کنم نه بکردار ایشان هر که بوحدانیت ما و نبوت تو اقرار داد و باخلاص و صدق کلمت شهادت گفته او را از فزع اکبر ایمن کردیم و گناهان وی بمغفرت خود بپوشیدیم و بفضل خود او را طوبی و زلفی و حسنی دادیم اینست که رب العالمین گفت فله خیر منها و هم من فزع یومیذ آمنون قوله إنما أمرت أن أعبد رب هذه البلدة الایة خنک آن بندگانی که دین حنیفی ایشان را در پذیرفت و در طاعت و عبادت دست در متابعت محمد مرسل زدند و حق را گردن نهادند بر مقتضی این فرمان که و أمرت أن أکون من المسلمین ایشانند که مقبول درگاه بی نیازی شدند و علم سعادت و رایت اقبال بر درگاه سینه های ایشان نصب کردند و مفاتیح کنوز خیرات و خزاین طاعات در کف کفایت ایشان نهادند و حایطی از عصمت بگرد روزگار ایشان در کشیدند تا صولت غوغای لشگر عاصیان بساحات ایشان راه نیافت و سطوات احداث پیرامن دلهای ایشان نگشت و لواء عز ایشان تا ابد در عین ظهور می کشند که إن عبادی لیس لک علیهم سلطان آری از آن راه بردند کشان راه نمودند و این شمع عنایت و رعایت در راه ایشان برافروختند که سیریکم آیاته فتعرفونها و این راه بسه منزل توان برید اول نمایش پس روش پس کشش نمایش اینست که سیریکم آیاته فتعرفونها روش آنست که گفت و قد خلقکم أطوارا لترکبن طبقا عن طبق کشش آنست که گفت دنا فتدلی نمایش در حق خلیل گفت نری إبراهیم ملکوت السماوات و الأرض روش از موسی باز گفت إن معی ربی سیهدین کشش در حق مصطفای عربی ص گفت أسری بعبده ای مسکین تو راه گم کرده در خود بمانده راه براه نمی بری عمرها در خود برفتی هنوز جایی نرسیدی روش تو چنانست که آن پیر عزیز گفت
برنا بودم که گفت خوش باد شبت
در عشق شدم پیر و شبم روز نشد
ای جوانمرد از خود قدمی بیرون نه تا راه بر تو روشن شود و هام راهت پدید آید
نشنیده آن کلمه پیر طریقت که گفت ای رفته از خود نانرسیده بدوست دل تنگ مدار که در هر نفسی همراه تو او است عزیز اوست که بداغ اوست بر راه اوست که با چراغ اوست اینست که رب العالمین گفت فهو علی نور من ربه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş