۶ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی إن ربکم الله الذی خلق السماوات و الأرض رب نام خداوند است نور نام نور پیغام و مهر و پیوند است پروردگار جهانیان و دارنده خلقان و دیان مهربان پاکست و بی همتا و داور چون و چرا و ناآلوده بهیچ ناسزا پیداست خود را بدرستی پیداست خود را بهستی پیداست دل را بدوستی یگانه بسنده و بداشت هر کس رسنده و با راست داشت دلها تاونده هر چیزی را خداونده و هر هستی را بدارنده و هر فرا رسیدنی را پروراننده
اول رب گفت نصیب عامه خلق را پس الله گفت نصیب عارفان و صدیقان را
رب است آرام دهنده دل نیکمردان الله است غارت کننده جان عارفان رب است دهنده نعمت بخواهندگان الله است او کننده مهر بدل دوستان رب است که نعمت دیدار بر مؤمنان ریزد الله است که عارفان را با دیدار چراغ مهر افروزد
پیر طریقت گفت مهر و دیدار هر دو بر هم رسیدند مهر دیدار را گفت تو چون نوری که عالم افروزی دیدار مهر را گفت تو چون آتشی که عالم سوزی
دیدار گفت من چون جلوه کردم غمان از دل برکنم مهر گفت من باری غارت کنم دلی که برو رخت افکنم دیدار گفت من تحفه ممتحنانم مهر گفت من شورنده جهانم
دیدار بهره اوست که او را بصنایع شناسد از صنایع باو رسد مکونات و مقدرات و محدثات از خلق زمین و سماوات و شمس و قمر و نجوم مسخرات مهر بهره اوست که او را هم باو شناسد ازو بصنایع آید نه از صنایع بدو
پیر طریقت گفت مسکین او که او را بصنایع شناخت بیچاره او که او را از بهر نعمت دوست داشت بیهوده او که او را بجهد خود جست او که بصنایع شناسد به بیم و طمع پرستد او که وی را از بهر نعمت دوست دارد روز محنت برگردد او که بخویشتن جوید نایافته یافته پندارد اما عارف او را هم بنور او شناسد از شعاع وجود عبارت نتواند در آتش مهر می سوزد و از ناز باز نمی پردازد
ثم استوی علی العرش عرش او بر آسمان معلوم است و عرش او در زمین دل دوستان است عرش آسمان را گفت و یحمل عرش ربک فوقهم یومیذ ثمانیة
فریشتگان آن را می بردارند و عرش زمین را گفت و حملناهم فی البر و البحر ما آن را خود برداشتیم و بفریشتگان باز نگذاشتیم عرش آسمان منظور فریشتگان است
عرش زمین منظور خدای جهان است عرش آسمان را گفت الرحمن علی العرش استوی عرش زمین را گفت انا عند المنکسرة قلوبهم قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن
ادعوا ربکم تضرعا و خفیة مصطفی ص گفت الدعاء هو العبادة
دعا عین عبادتست دعاء خواندن است یا خواستن اگر خواندن است عین ثناء است ور خواستن است بنده را سزا است و هر دو عبادتست و نجاة را وسیلت یحیی معاذ گفت عبادة الله خزینه ای است کلید این خزینه دعا و دندانهای این کلید لقمه حلال
و شرط دعاء تضرع است و زاری و بر درگاه عزت خود را بیفکندن بخواری اینست که میگوید تضرعا و خفیة
و در خبر است آدم صلوات الله علیه صد سال بر آن زلت خویش نوحه کرد بزاری و تضرع نمود تا جبرییل گفت بار خدایا خود می بینی تضرع آدم می شنوی زاریدن وی هیچ روی آن دارد که عذرش پذیری و خستگی وی را مرهمی برنهی
فرمان آمد که ای جبرییل آدم را بما گذار که اگر نه این تضرع و زاری از وی دانستی خود زلت بر وی قضا نکردمی زلت بر وی قضا کردم که دانستم از وی که چون درماند زبان بدعا و تضرع بگشاید و من دوست دارم که بنده بنالد و در من زارد انین المذنبین احب الی من زجل المسبحین نظیره و قال ربکم ادعونی أستجب لکم میگوید مرا خوانید تا اجابت کنم مرا دانید تا آمرزم از من خواهید تا بخشم
جای دیگر گفت أمن یجیب المضطر إذا دعاه آن درمانده فرو مانده در بلا بیطاقت گشته که پاسخ کند خواندن او مگر من که نیوشد دعاء او مگر من که فریاد رسد درماندگی وی را مگر من مضطر آنست که خود را دست آویزی نداند و روزگار بر باد داده خود برابر چشم خویش دارد دوست از همه وسایل و طاعات تهی بیند دعاء چنین کسی همچون تیر بود که سوی نشانه شود
و از شرایط دعاء یکی لقمه حلالست مصطفی ص گفت أطب طعمتک تستجب دعوتک
دوم بیداری و هشیاری است بدل حاضر و از غفلت دور مصطفی ص گفت ان الله لا یستجیب دعاء من قلب لاه
سوم خوف و طمع است که رب العزة گفت و ادعوه خوفا و طمعا این خوف و طمع بمعنی خوف و رجاء است و آن تضرع و خفیه بمعنی اخلاص و صدق بر مثال چهار جوی اند در دل گشاده تا این جویها روان اند و روشن دل آبادان است و ایمان بر جای و دعا مستجاب باز اگر این چهار جوی از دل وا ایستد و چشمهای آن خشک گردد دل مرده گردد و اشک از چشم وا ایستد و ذکر از زبان و مهر از دل نیز از وی طاعت نروید و ایمان نیاید چنان شود که گویند
آن دل که تو دیدی همه دیگرگون شد
و آن حوض پر آب ما همه پر خون شد
و آن باغ پر از نعمت چون هامون شد
و آن آب روان زباغ ما بیرون شد
إن رحمت الله قریب من المحسنین مصطفی ص گفت الاحسان ان تعبد الله کأنک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک
این خبر اشارتست بملاقات دل با حق و معارضة سر با غیب و مشاهده جان با الله و درین خبر حث است بنده را بر اخلاص عمل و قصر امل و وفا کردن به پذیرفته روز میثاق و عهد بلی چون میدانی که او ترا می بیند دل وا او دار و از غیر او بردار در اعمال مخلص باش و در احوال صادق
پیر طریقت گفت آن دیده که او را دید بملاحظه غیر او کی پردازد آن جان که با او صحبت یافت با آب و خاک چند سازد خو کرده در حضرت مشاهدت مذلت حجاب چند برتابد والی بر شهر خویش در غربت عمر چند بسر آرد کأنک تراه اشارتست که حق دیدنی است فانه یراک از حق دیده وری است
پیر طریقت گفت چون هیبت دیده وری حق موجود است از ملامت منکر چه باک در خدمت سزای معبود کوش نه بهره آب و خاک که هیبت اطلاع حق سیل است و پسند خلق خاشاک
و هو الذی یرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته اذا تنسمت القلوب نسیم القرب هام فی ملکوت الجلال و انمحی عن کل مرسوم و معهود چون نسیم ازل از جانب قربت دمد و باد کرم از هوای فردانیت وزد بندگی آزادی شود و غمان همه شادی گردد خایف در کشتی خوف بساحل امن رسد راجی در کشتی طمع بساحل عطا رسد
عاصی در کشتی ندامت بساحل نوبت رسد موحد در کشتی توحید بساحل تفرید رسد
سقناه لبلد میت فأنزلنا به الماء فأخرجنا به من کل الثمرات از آسمان باران آمد زمین مرده بوی زنده گشت نبات و ازهار و انوار پدید آمد از خزینه قدرت باران رحمت آمد دلهای پژمرده بوی زنده گشت یکی را تخم ندامت کشتند آب توفیق دادند زاهد گشت یکی را تخم عنایت کشتند آب رعایت دادند تایب گشت یکی را تخم هیبت کشتند آب تعظیم دادند عارف گشت
پیر طریقت گفت ملکا آب عنایت تو بسنگ رسید سنگ بار گرفت
از سنگ میوه رست میوه طعم و خوار گرفت ملکا یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند درخت شادی رویانید و میوه آزادی داد چون زمین نرم باشد و تربت خوش و طینت قابل تخم جز شجره طیبه از آن نروید و جز عبهر عهد بیرون ندهد
اینست که الله گفت و البلد الطیب یخرج نباته بإذن ربه قال بعضهم طیبها بدوام الامن و عدل السلطان و طاعة المطیعین و قال ابو عثمان هو قلب المؤمن یظهر علی الجوارح انوار الطاعات و الذی خبث لا یخرج إلا نکدا قلب الکافر لا یظهر علی الجوارح الا المخالفات
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş