۶ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و قال الملک إنی أری سبع بقرات سمان الآیة ابتداء بلاء یوسف خوابی بود که از خود حکایت کرد إنی رأیت أحد عشر کوکبا و سبب نجات وی هم خوابی بود که ملک مصر دید گفت إنی أری سبع بقرات سمان تا بدانی که کارها بتقدیر و تدبیر خداست و در کار رانی و کار سازی یکتاست هر چند سببها پیداست اما با سبب بماندن خطاست
پیر طریقت گفت سبب ندیدن جهلست اما با سبب بماندن شرک است از سبب بر گذر تا بمسبب رسی در سبب مبند تا در خود برسی عارف را چشم نه بر لوح است نه بر قلم نه بسته حواست نه اسیر آدم عطشی دارد دایم هر چند قدحها دارد دمادم ای مهیمن اکرم ای مفضل ارحم یک بار قدح بازگیر تا این بیچاره برزند دم و گفته اند که یوسف را دو چیز بود بر کمال یکی حسن خلقت دیگر علم و فطنت حسن خلقت جمال صورت است و علم و فطنت کمال معنی پس رب العزه تقدیر چنان کرد که جمال وی سبب بلا گشت و علم وی سبب نجات تا عالمیان بدانند که علم نیکو به از صورت نیکو و قد قیل فی المثل السایر العلم یعطی و ان یبطی چون علم رؤیا یوسف را سبب ملک دنیا گشت چه عجب گر علم صفات مولی عارف را سبب ملک عقبی گردد یقول الله عز و جل و إذا رأیت ثم رأیت نعیما و ملکا کبیرا
و قال الملک ایتونی به فلما جاءه الرسول الآیة توقف یوسف در زندان بعد از آنک خلاصی دیده و دستوری یافته و آن تردید که همی کرد از آن بود که تا ملک مصر بچشم خیانت بدو ننگرد که آن گه هیبت یوسف در دل وی نماند و سخن یوسف در دعوت بوی اثر نکند لا جرم چون کشف آن حال کردند و برایت یوسف ظاهر گشت سخن وی در او اثر کرد و پند وی او را سود داشت تا آن ملک در دین اسلام آمد و ملت کفر بگذاشت قومی گفتند این ملک فرعون موسی بود و بعد از یوسف زنادقه او را از راه ببردند تا مرتد گشت و بروزگار موسی غرق شد و قول درست آنست که نه فرعون موسی بود و در اول سوره بیان کردیم و گفته اند تردید یوسف از آن بود که تا این حال مکشوف گردد و کس بسبب وی به تهمتی که بوی برد گنه کار نشود و در هیچ دل هیچ تهمت بنماند و عصمت نبوت پیدا گردد تا مردم در وی سخن نیکو گویند و بآن مثوبت یابند همچنانک خلیل ع گفت و اجعل لی لسان صدق فی الآخرین بار خدایا مرا چنان کن که بآخر روزگار مرا ثنا گویند و مصطفی ص گفت اللهم وفقنی لما یرضیک عنی و یحسن فی الناس ذکری
بار خدایا مرا توفیق ده تا آن کار کنم که تو از من خشنود شوی و نام من در خلق نیکو کند
و گفته اند مردی دعوی دوستی یوسف کرد آن گه که در زندان بود یوسف گفت ای جوانمرد دوستی من ترا چه بکارست ازین دوستی مرا ببلا افکنی و خود بلا بینی پدر من یعقوب مرا دوست داشت بینایی وی در سر آن شد و مرا در چاه افکند زلیخا دعوی دوستی من کرد بملامت مصریان مبتلا گشت و من در زندان دیر سال بماندم
کذلک المصطفی صلی الله علیه و سلم سکن الی جبرییل فهجره اربعین یوما و احب الکعبة فاخرجه منها کفار قریش و احب عایشة فابتلیت بقصة الافک و مقالة المنافقین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş