۶ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و إلی ثمود أخاهم صالحا کردگار قدیم جبار نام دار عظیم خداوند حکیم جل جلاله و عز کبریاؤه و عظم شأنه در بیان قصه عاد و ثمود اظهار جلال و تعزز و استغنای ازلی میکند سیاست جباری و عظمت قهاری خود بخلق مینماید تا بدانند که او بی نیاز است از جهان و جهانیان نه ملک وی بطاعت مطیعان نه عزت وی بتوحید موحدان نه در جلال وی نقص آید از کفر کافران درگاه عزت را چه زیان اگر همه عالم زنار بر بندند در باغ جلال گو خلالی کم باش
فرمان آمد که ای هود تو عاد را بخوان ای صالح تو ثمود را بخوان ای ابراهیم تو نمرود را بخوان شما میخوانید و من آن کس را بار دهم که خود خواهم کارها بارادت و مشیت ما است ازل و ابد مرکب قضا و قدر ما است
پیر طریقت گفت آدمی هر چند کوشید با حکم خدا برنامد کوشش رهی با رد ازلی برنامد عبادت با داغ خدای برنامد وایست ما بانوایست حق برنامد جهد ما با مکر نهانی برنامد مفلس گشتیم کس را ور ما رحمت نامد دنیا بسر آمد و اندوه بسر نامد
هو أنشأکم من الأرض و استعمرکم فیها فاستغفروه ای قوم الله شما را بیافرید و ساکنان زمین کرد تا بنظر عبرت در آن نگرید و کردگار و آفریدگار آن بشناسید و درین دنیا کار آخرت بسازید نه بدان آفرید تا یکبارگی روی بدنیا آرید و طاغی و یاغی شوید آورده اند که جوانی زیبا دست از دنیا بداشته بود یاران وی او را گفتند چرا از دنیا نصیبی بر نداری گفت اگر از شما کسی شنود که ما با عجوزی فرتوت وصلتی کرده ایم شما چه گویید ناچار گویید دریغا چنین جوانی که سر بچنین عجوزی فرتوت فرو آورد و جوانی خود ضایع کرد پس بدانید که این دنیا آن عجوز گنده پیر است و تا امروز هزاران هزار شوهر کشته هنوز عدت یکی تمام بسر نابرده که با دیگری در پیوسته و در حجله جلوه وی آمده کسی که خرد دارد چگونه با وی عشق بازی کند و دل در روی بندد آن بیچاره بدبخت که با وی آرام دارد و او را به عروسی خود می پسندد از آنست که عروس دین مرو را جلوه نکرده اند و جمال وی هرگز ندیده
اگر در قصر مشتاقان ترا یک روز بارستی
ترا با اندهان عشق این جادو چه کارستی
و گر رنگی ز گلزار حدیث او ببینی تو
بچشم تو همه گلها که در باغ است خارستی
لقد جاءت رسلنا إبراهیم بالبشری ابراهیم پیغامبری بزرگوار بود شایسته کرامت نبوت و رسالت بود سزای خلت و محبت بود بتخاصیص قربت و تضاعیف نعمت مخصوص بود صاحب فراستی صادق بود با این همه چون فریشتگان آمدند ایشان را نشناخت و در فراست برو بسته شد دو معنی را یکی آنکه تا بداند که عالم الخفیات بحقیقت خدا است در هفت آسمان و هفت زمین نهان دان دوربین خود آن یگانه یکتاست لا یعزب عنه مثقال ذرة فی الأرض و لا فی السماء دیگر معنی آنست که وی جل جلاله چون حکمی کند و قضایی راند بران کس که خواهد مسالک فراست بربندد تا حکم براند و قهر خود بنماید و خدایی خود آشکارا کند و او را رسد هر چه کند و سزد هر چه خواهد بحجت خداوندی و کردگاری و آفریدگاری فلله الحجة البالغة و لله المثل الأعلی و گفته اند رب العزة فریشتگان را فرستاد کرامت خلیل را تا او را بشارت دهند بدوام خلت و کمال وصلت از اول او را بنواخت و خلیل خود خواند گفت و اتخذ الله إبراهیم خلیلا آن گه او را بدوام خلت بشارت داد و از قطیعت ایمن کرد گفت قالوا سلاما و ای بشارة اتم من سلام الخلیل علی الخلیل
و ان صباحا یکون مفتتحا بسلام الحبیب لصباح مبارک فما لبث أن جاء بعجل حنیذ ابراهیم اول پنداشت که مهمانان اند شرط میزبانی بجای آورد زود برخاست و ما حضر پیش نهاد رب العزة آن تعجل از وی بپسندید و از وی آزادی کرد گفت فما لبث أن جاء بعجل حنیذ جایی دیگر گفت فجاء بعجل سمین و المحبة توجب استکثار القلیل من الحبیب و استقلال ما منک للحبیب مصطفی ص گفت الجهول السخی احب الی الله من العابد البخیل
پیر طریقت جنید گفته بنای تصوف بر شش خصلت نهادند اول سخا دیگر رضا سیوم صبر چهارم لبس صوف پنجم سیاحت ششم فقر فالسخاء ل ابراهیم و الرضا ل اسماعیل و الصبر ل ایوب و لبس الصوف ل موسی و السیاحة ل عیسی و الفقر ل محمد ص مردی بود او را نوح عیار میگفتند پیر خراسان بود در عصر خویش بجوانمردی و مهمان داری معروف نفری از مسافران عراق بوی فرو آمدند اشارت به خادم کرد که قدم السفرة خادم رفت و دیر باز آمد و مسافران در انتظار مانده و در بعضی از ایشان انکاری پدید آمد که این نه نشان فتوت است و نه عادت جوانمردان پس از آن که انتظار دراز گشته بود سفره آورد نوح گفت لم تانیت فی تقدیم السفرة فقال یا سیدی کانت علیها نملة فلم ار فی الفتوة ان اوذیها او ذبها و لا فی الادب ان اقدمها مع النملة الی الاضیاف فلما صعدت النملة منها الی الجدار قدمتها
فقالوا باجمعهم احسنت و قاموا و قبلوا رأس نوح
فلما رأی أیدیهم لا تصل إلیه نکرهم تمام احسان الضیف تناول الید الی ما یقدم الیه من الطعام و الامتناع من اکل ما قدم الیه معدود فی جملة الجفاء و الاکل فی الدعوة واجب علی احد الوجهین فلما ذهب عن إبراهیم الروع و جاءته البشری یجادلنا فی قوم لوط مراجعتی که ابراهیم میکرد در کار لوط و باز پیچیدن که میرفت لله و فی الله میرفت از شوب ریا پاک و از حظ نفس دور لا جرم آن جدال او را مسلم داشتند و ازو در گذاشتند و در نواخت و کرامت بیفزودند که بر وی این ثنا گفتند إن إبراهیم لحلیم أواه منیب بر خدای هیچ کس زیان نکند و هر چه برای خدا بود جز در شرف و کرامت نیفزاید جوانمردی مهمان داری کرد جمعی را که رسیده بودند و در آن ضیافت فرمود تا هزار چراغ بیفروختند یکی مرو را گفت که اسراف کردی که این همه چراغ بیفروختی گفت در خانه رو و هر آنچه نه از بهر حق و نه در طلب رضا برافروخته ام آن را بکش که رواست مرد در خانه گرد آن چراغها برآمد تا یکی فرو کشد نتوانست و نه دستش بآن رسید
هر آن شمعی که ایزد بر فروزد
گر آن را پف کنی سبلت بسوزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş