۸ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و عنده مفاتح الغیب گشاینده دلها اوست نماینده راهها اوست نهنده داغها اوست افروزنده چراغها اوست یکی را چراغ هدایت افروزد یکی را داغ ضلالت نهد عنایتیان حضرت را چراغ سعادت افروزد در رحمت گشاید بساط بقا گستراند بر تخت رعایت نشاند بزیور کرامت بیاراید که یحبهم و یحبونه باز راندگان ازل را داغ شقاوت نهد در خذلان گشاید زخم لا بشری زند که نسوا الله فنسیهم آری کلید غیب بنزدیک اوست و علم غیب خاصیت اوست هر کس را سزای خود دادن و جای وی ساختن کار اوست ابن عطا گفت کلیدها بنزدیک اوست چنان که خود خواهد گشاید و آنچه خود خواهد نماید بر دلها در هدایت گشاید بر همتها در رعایت بر زبانها در روایت بر جوارح در طاعت اهل ولایت را در کرامت گشاید اهل مهر را در قربت گشاید اهل تمکین را در جذب گشاید مؤمنان را در طاعت گشاید اولیا را در مکاشفات انبیا را در معاینات بو سعید خراز گفت این پیغامبر ما را است علی الخصوص و عنده مفاتح الغیب میگوید کلید خزینه اسرار فطرت محمد مرسل بنزدیک حق است جل جلاله ربوبیت او را بنعت کرم در مهد محبت اندر قبه غیرت بپرورد و اسرار فطرت و عزت وی از خلق بپوشید تا صد هزار و بیست و چهار هزار پیغامبر همه باین درد بخاک فرو شدند بطمع آنکه تا ایشان را بر یک سر از اسرار فطرت وی اطلاع افتد و هرگز نیفتاد و بندانستند و چگونه دانستندی و قرآن مجید قصه وی سربسته میگوید و از آن اسرار خبر می دهد که فأوحی إلی عبده ما أوحی زان گونه شرابها که او پنهان داد یک ذره بصد هزار جان نتوان داد آری ما آن خزینه اسرار فطرت و محبت وی مهری برنهادیم و طمعها از دریافت آن باز بریدیم که و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها إلا هو حسین منصور حلاج شمه ای از دور بیافت فریاد برآورد سراج من نور الغیب بدا و غار و جاوز السرج و سار ای ماه برآمدی و تابان گشتی گرد فلک خویش خرامان گشتی چون دانستی برابر جان گشتی ناگاه فرو شدی و پنهان گشتی انبیا و اولیا و شهدا و صدیقان چندان که توانستند از اول عمر تا آخر تاختند و مرکبها دوانیدند و بعاقبت به اول قدم وی رسیدند نحن الآخرون السابقون آن مقام که زبر خلایق آمد زیر پای خود نپسندید بسدره منتهی و جنات مأوی و طوبی و زلفی که غایت رتبت صدیقان است خود ننگرید ما زاغ البصر و ما طغی قال بعضهم من مفاتح غیبه ما قذف فی قلبک من نور معرفته و بسط فیه بساط الرضا بقضایه و جعله موضع نظره جریری گفت لا یعلمها إلا هو و من یطلقه علیها من صفی و خلیل و حبیب و ولی بو علی کاتب فرا بو عثمان مغربی گفت که ابن البرقی بیمار بود شربتی آب بدو دادند نخورد گفت در مملکت حادثه ای افتاده است تا بجای نیارم که چه افتاد نیاشامم سیزده روز هیچ نخورد تا خبر آمد که قرامطه در حرم افتادند و خلقی را بکشتند و رکن حجر را بشکستند بو عثمان گفت درین بس کاری نیست من امروز شما را خبر دهم که در مکه چیست در مکه میغ است امروز چنان که همه مکه در زیر میغ است و میان مکیان و طلحیان جنگ است و مقدمه طلحیان مردی است بر اسپی سیاه بر سر وی دستاری سرخ این چنین بنوشتند و بر رسیدند راست آن روز هم چنان بود که گفت پس بو عثمان گفت هر که حق را اجابت کرد مملکت وی را اجابت کرد عبد الله انصاری گفت بر عبودیت آن نهند که برتابد دانستن غیب همه برنتابد و نتواند بلی بعضی و بعضی چیزی نه همه که همه الله داند و بس همی گوید جل جلاله فلا یظهر علی غیبه أحدا إلا من ارتضی من رسول و یعلم ما فی البر و البحر الایة ای هو المتفرد بالاحاطة بکل معلوم قطعا لا یشد عنه شی ء و لا یخفی علیه شی ء و هو القاهر فوق عباده و یرسل علیکم حفظة این حفظه کرام الکاتبین اند که بر بندگان موکل اند و اعمال ایشان می شمارند و مینویسند و این فریشتگان بر بندگان آشکارا نشوند مگر در آن دم زدن باز پسین در خبر است که بنده بآخر عهد که از دنیا بیرون می شود آن دو فریشته در دیدار وی آیند اگر بنده مطیع بوده گویند جزاک الله خیرا ای بنده نیکبخت فرمان بردار بسی طاعت که کردی و بوی خوش و راحت از آن طاعت بما رسید و اگر عاصی و بد کردار بوده گویند لا جزاک الله خیرا بسی فضایح و معاصی که از تو آمد و بسی بوی ناخوش و گند معصیت که از آن بما رسید گفتا این در آن وقت بود که چشم مرده بهوا بیرون نگرد که نیز بر هم نزند حتی إذا جاء أحدکم الموت توفته رسلنا از داهیهای جان کندن یکی آنست که ملک الموت را و اعوان وی را در وقت قبض روح بیند اگر بنده مطیع بود بصورتی نیکو بود و اگر عاصی بود بصورتی منکر در خبر است که ابراهیم ع ملک الموت را گفت خواهم که ترا در آن صورت که جان گنهکاران و بدکاران ستانی بینم گفت یا ابراهیم طاقت نداری گفت لا بد است پس خویشتن را بدان صورت فرا وی نمود شخصی دید سیاه منکر مویها برخاسته و جامه سیاه در پوشیده و آتش و دود از بینی و دهن وی بیرون می آید و بوی ناخوش از وی می دمد ابراهیم را غشی رسید ساعتی بیفتاد چون بهوش باز آمد و ملک الموت بصورت خویش باز آمده گفت یا ملک الموت اگر عاصی را خود عذاب اینست که ترا در آن صورت خواهد دید تمام است و هم چنان که عاصی را دیدن وی عذابی تمام است مطیع را دیدن وی بآن صورت نیکو که خواهد بود راحتی و لذتی تمام است وهب منبه گفت در روزگار پیش پادشاهی بود سخت بزرگ ملک وی عظیم نعمت وی تمام و فرمان وی روان چون عمر وی بآخر رسید ملک الموت قبض جان وی بکرد چون بآسمان رسید فریشتگان گفتند هرگز ترا بر هیچ کس رحمت نیامده بجان شدن گفت آری زنی در بیابان بود آبستن کودک بنهاد در آن حال مرا فرمودند که مادر آن کودک را جان بستان جان وی بستدم و آن کودک را در آن بیابان ضایع گذاشتم بر آن مادر مرا رحمت آمد از غریبی وی و بر آن کودک از تنهایی و بیکسی وی گفتند یا ملک الموت این پادشاه را دیدی که جان وی ستدی آن کودک بود که در آن بیابان بگذاشتی گفت سبحان الله اللطیف لما شاء ثم ردوا إلی الله مولاهم الحق قال بعضهم هی ارجی آیة فی کتاب الله عز و جل لأنه لا مرد للعبد اعز من ان یکون مرده الی مولاه

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.