۹ - النوبة الاولى

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی و لما دخلوا علی یوسف چون پیش یوسف در شدند آوی إلیه أخاه برادر خویش را بنیامین با خود آورد و خود او را خالی کرد قال إنی أنا أخوک گفت من یوسفم هم مادر تو فلا تبتیس بما کانوا یعملون ۶۹ نگر تیمار نداری و باک از آنچ ایشان کردند با من و از آنچ کنند پس ازین فلما جهزهم بجهازهم چون ایشان را گسیل کرد ساخته جعل السقایة فی رحل أخیه یوسف فرمود تا آن صواع در جوال بنیامین پنهان کردند ثم أذن مؤذن آن گه آواز دهنده ای بر در شهر آواز داد أیتها العیر إنکم لسارقون ۷۰ ای کاروانیان بدارید که در میان شما دزدست قالوا و أقبلوا علیهم کاروانیان جواب دادند و روی فرا منادی کردند ما ذا تفقدون ۷۱ گفتند آن چیست که باز نمی یابید قالوا نفقد صواع الملک گفتند که صواع ملک باز نمی یابیم و لمن جاء به و هر کس را که آن صواع باز آرد حمل بعیر او راست شترواری گندم و أنا به زعیم ۷۲ و من او را میانجی ام قالوا تالله گفتند بخدای لقد علمتم ما جینا لنفسد فی الأرض که شما دانسته اید که ما نیامدیم که راه مصر ناایمن کنیم و ما کنا سارقین ۷۳ و ما دزدان نه ایم قالوا فما جزاؤه گفتند پاداش این دزد اکنون چیست إن کنتم کاذبین ۷۴ اگر شما دروغ می گویید قالوا جزاؤه من وجد فی رحله گفتند پاداش این دزد آنست که صواع در جوال او باز یابند فهو جزاؤه که این دزد بعقوبت دزدی بنده ملک است پس ازین کذلک نجزی الظالمین ۷۵ چنین پاداش کنیم ما دزدان را فبدأ بأوعیتهم پیشی کرد بجوالهای دیگر برادران جستن قبل وعاء أخیه پیش از جوال بنیامین ثم استخرجها من وعاء أخیه آن گه از جوال بنیامین بیرون آوردند کذلک کدنا لیوسف آن چنان کید ما ساختیم یوسف را ما کان لیأخذ أخاه فی دین الملک یوسف را برده گرفتن دزد حکم دین وی نبود إلا أن یشاء الله مگر آنچ خواهد میکند الله نرفع درجات من نشاء بر میداریم درجهای هر کس که خواهیم و فوق کل ذی علم علیم ۷۶ و زبر هر خداوند دانشی دانایی است قالوا إن یسرق گفتند اگر دزدی کرد او فقد سرق أخ له من قبل برادری بود او را ازین پیش او هم دزدی کرده بود فأسرها یوسف فی نفسه یوسف خشم خویش و جواب آن سخن ایشان در دل خویش پنهان داشت و لم یبدها لهم و پیدا نکرد ایشان را قال أنتم شر مکانا یوسف در خویشتن گفت شما بتر از دزداید و الله أعلم بما تصفون ۷۷ و خدای تعالی به داند که آن چیست که شما می گویید قالوا یا أیها العزیز گفتند ای عزیز إن له أبا شیخا کبیرا این برادر را پدری است پیری سخت بزرگ فخذ أحدنا مکانه یکی را از ما برده گیر بجایگاه او إنا نراک من المحسنین ۷۸ ما ترا از نیکوکاران می بینیم قال معاذ الله أن نأخذ گفت معاذ الله که ما برده گیریم إلا من وجدنا متاعنا عنده مگر آن کس را که کالای خویش بنزدیک او یافتیم إنا إذا لظالمون ۷۹ ما پس آن گه ستمکارانیم فلما استیأسوا منه چون نومید شدند ازو خلصوا نجیا با یک سو شدند خود بخود بی بیگانه راز در گرفتند قال کبیرهم برادر ایشان شمعون فرا ایشان گفت أ لم تعلموا أن أباکم دانسته نه اید که پدر شما قد أخذ علیکم موثقا من الله بر شما پیمانی گرفت از خدای تعالی و من قبل ما فرطتم فی یوسف و پیش ازین خود هیچیز فرو نگذاشتید در کار یوسف فلن أبرح الأرض من باری از زمین مصر بنجنبم حتی یأذن لی أبی تا آن گه که پدر دستوری دهد مرا أو یحکم الله لی یا خدای مرا حکم نماید و هو خیر الحاکمین ۸۰ و او خدای بهتر کار گزاری و بهتر کاررانی است

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.