۹ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی من کفر بالله من بعد إیمانه إلا من أکره و قلبه مطمین بالإیمان باصدق دل و عقد درست در توحید بوقت ضرورت و حالت اکراه بر زبان کلمه کفر راندن زیان ندارد و فسخ عهد دین نبود از روی اشارت جوانمردان طریقت را و محققان ارادت را رخصتی است اگر گاه گاه بحکم ضرورت بشریت در تحصیل معلوم بکوشند و باسباب باز نگرند چون اندازه ضرورت در آن کوش دارند نه در صحت ارادت ایشان قدح آرد نه در قصد ایشان فترت افکند اینست سر آن که پیغامبران مرسل با جلالت منزلت و کمال قربت ایشان حظوظ نفس دست بنداشته اند موسی کلیم ع بمقام مکالمت و مناجات رسید و بر بساط انبساط نواخت و ألقیت علیک محبة منی و لتصنع علی عینی یافت با این همه قربت و زلفت طعام خواست گفت رب إنی لما أنزلت إلی من خیر فقیر ای انی جایع فاطعمنی طعام خواستن فراموش نکرد که قوت حال وی بآن جای رسیده بود که آن خواستن مرو را هیچ زیان نکرد و در قصد وی فترت نیاورد و اگر بجای وی پیغامبران دیگر بودی که او را این قوت مباسطت در مقام نبوت نبودی مانا که در بیداء کبریا و عظمت حق چنان متلاشی گشتی که حظوظ دنیا و آخرت جمله فراموش کردی و از هیبت حضرت با سؤال نپرداختی از اینجا گفت امیر المؤمنین علی ع خیار هذه الامة الذین لا یشغلهم دنیاهم عن آخرتهم و لا آخرتهم عن دنیاهم و این قوت خاصیت انبیاء است رب العزه دل ایشان معدن این قوت ساخته و ایشان را بآن مخصوص کرده نبینی که مصطفی ص در بدایت کار همه اشتغال وی بحق بود همه راز دل وی و اندیشه سینه وی با حق بود و آرام و آسایش وی بذکر حق بود و از کمال شوق و مهر و محبت حق او را پروای خلق نمی بود و طاقت مجالست اغیار نمی داشت و نه دل وی احتمال صحبت خلق می کرد تا رب العزه او را فرمان داد که و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی ای محمد کار آن دارد و قوت آن بود که در ظاهر با خلق می باشی و سر خود هم چنان در حضرت مشاهدت می داری نه آن مشاهدت نصیب خلق از تو باز دارد نه صحبت خلق ترا از مشاهدت بگرداند و فی معناه انشد و لقد جعلتک فی الفؤاد محدثی و ابحت جسمی للمرید جلوسی فالجسم منی للجلیس مؤانس و حبیب قلبی فی الفؤاد انیسی و هم ازین بابست که داود پیغامبر ص اختیار عزلت کرد پیوسته در کوه و صحرا تنها طواف کردی و گوشه ای گرفتی از جبار کاینات عز عزه فرمان آمد که ای داود چرا تنها روی و تنها نشینی و خود جل جلاله بوی داناتر داود ع گفت قلیت المخلوقین فیک خداوندا در یاد تو و مهر تو خلق را دشمن می دارم و با ایشان بود نمی توانم رب العزه گفت یا داود ارجع الیهم فان اتیتنی بعبد آبق کتبتک جهیدا ثم إن ربک للذین هاجروا من بعد ما فتنوا حقیقت هجرت آنست که از نهاد خود هجرت کنی بترک خود و مراد بگویی قدم نیستی بر تارک صفات خود نهی تا مهر ازل پرده بردارد و عشق لم یزل جمال خود بنماید نیکو گفت آن جوانمرد که گفت نیست عشق لا یزالی را در آن دل هیچ کار کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار آن مهتر عالم و سید ولد آدم که مقصود موجودات بود و نقطه دایره حادثات بود پیوسته این دعا کردی که اللهم لا تکلنا الی انفسنا طرفة عین و لا اقل من ذلک بار خدایا نهادی که رقم خلقیت و نسبت مخالفت دارد از پیش ما بردار و بار نفس ما از ما فرو نه تا در عالم توحید روان گردیم فرمان آمد که ای سید پیش از خواست تو خواست ما کار تو بساخت و بار تویی تو از تو فرو نهاد و وضعنا عنک وزرک ای محمد اگر کسی بخودی خود آمد تو نه بخود آمدی کت آوردم أسری بعبده ور کسی برای خود آمد تو نه برای خود آمدی که رحمت جهانیان را آمدی و ما أرسلناک إلا رحمة للعالمین همینست حال ابراهیم خلیل ع آدم هنوز در کتم عدم بود که رب العزه رقم خلت بآن مهتر فرو کشید و آتش شوق خود در باطن وی نهاد و جمال عشق لم یزل روی بوی آورد و الیه الاشارة بقوله و لقد آتینا إبراهیم رشده من قبل پس چون در وجود آمد آن روز که در آن صحراء تحیر ایستاده دل بمهر سرمدیت افروخته و جان از شراب نیستی مست گشته در آن وقت صبوح عاشقان و های و هوی مستان و عربده بی دلان از سر خمار شراب نیستی بزبان بیخودی در هر چه نظاره کرد می گفت هذا ربی خود را دید در شهود جلال و جمال حق مستهلک شده و زبود خلق و بود خود بی خبر گشته لا جرم رب العزه در نواخت وی بیفزود و او را یک امت شمرد گفت إن إبراهیم کان أمة قانتا لله حنیفا ابراهیم ع گفت خداوندا همه تو بودی و همه تویی پس الله تعالی گفت امة خود تویی و جمع همه تویی بس آری من کان لله کان الله له آن گه گفت شاکرا لأنعمه ابراهیم ع شکر نعمت بگزارد که ولی نعمت را بشناخت حکم را بی اعتراض قبول کرد و بهر چه پیش آمد بی کراهیت رضا داد اجتباه و هداه إلی صراط مستقیم راه بندگی بدید و در بندگی راست رفت دانست که آن راه نه بخود دید که نمودند و نه بجهد بندگی بآن رسید که رسانیدند پیر طریقت گفت الهی دانی بچه شادم بآنک نه بخویشتن بتو افتادم الهی تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم چو از خواب برخاستم اتانی هواها قبل ان اعرف الهوی فصادف قلبا فارغا فتمکنا ثم أوحینا إلیک أن اتبع ملة إبراهیم حنیفا ای محمد بر پی ملت ابراهیم رو و کان ملة ابرهیم ع الخلق و السخاء و الایثار و الوفاء فاتبعه النبی ص و زاد علیه حتی جاد بالکونین عوضا عن الحق فقال تعالی و إنک لعلی خلق عظیم ادع إلی سبیل ربک بالحکمة جای دیگر گفت قل هذه سبیلی أدعوا إلی الله علی بصیرة أنا و من اتبعنی دعوت براه خدای تعالی دیگرست و دعوت بخدا دیگر آن را واسطه در میانست و این را حق ترجمانست آنچ بواسطه گفت نتیجه آن طاعتست و ترک مخالفت و آنچ بی واسطه گفت ثمره آن تفرید است و ترک تدبیر تفرید یگانه کردن همتست هم در ذکر و هم در نظر در ذکر آنست که در یاد وی جز وی نخواهی و در ذکر وی جز از وی ببیم نباشی و در نظر آنست که بهر که نگری او را بینی و به هیچ کس جز وی سر فرو نیاری و سر این سخن آنست که آنجا که واسطه سبیل در میان آورد از نامهای خود رب گفت زیرا که نصیب عامه خلق در آنست و ذلک معنی التربیة و آنجا که بی واسطه سبیل است الله گفت از نصیب خلق تهی و بجلال لم یزل مستغنی ای جوانمرد اگر نه برای انس جان عاشقان بودی این جلوه گری جمال نام الله تعالی با استغناء جلال و عزت خود بر جان و دل عاشقان چرا بودی ور نه برای مرهم درد سوختگان و رحمت بر ضعف بیچارگان بودی ادع إلی سبیل ربک چرا گفتی آری می خواند و دعوت می کند تا خود که سزای آن بود که منادی حق را بجان و دل بپذیرد و پاسخ کند عالمیان دو گروهند قومی در آمده و جان و دل خود در مجمره معرفت عود وار بر آتش محبت نهاده و سوخته ایشانند که نداء حق نیوشیدند و دعوت رسول بجان و دل پذیرفتند و اجابت کردند و بوفای عهد روز بلی باز آمدند که یوفون بعهد الله و لا ینقضون المیثاق دیگر گروه از درگاه ازل طغرای قهر بر جان ایشان کشیدند و داغ مهجوری بر ایشان نهادند تا دلهای خود را دار الملک شیاطین ساختند نه نداء حق بگوش دل ایشان رسیده و نه اجابت دعوت رسول را سزا بوده این هر دو گروهند که رب العالمین گفت إن ربک هو أعلم بمن ضل عن سبیله و هو أعلم بالمهتدین می گوید جل جلاله من از حال هر دو گروه آگاهم و هر کس را آنچ سزای وی بود دادم گوهر نهاد عارفان می بینم طینت صفات منکران می دانم فردا هر کس را بسزا و جزاء خود رسانم و بمحل و منزل خود فرود آرم من آن خداوندم که فراخ توانم بی دستور و بی یار توانا بر هر کار پیش از آن کار نه مرا چیزی دور نه کاری بر من دشوار إن الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون این آیت از جوامع قرآنست هر چه نواخت الله تعالی است مر بنده را در دو جهان از مثوبات و مکرمات در زیر اینست که گفت إن الله مع و هر چه انواع خدمتست و فنون طاعت و اصول عبادت که بنده کند الله تعالی را همه در تحت این شود که اتقوا و هر چه حقوق خلق است بر یکدیگر در فنون معاملات همه در زیر اینست که محسنون متقیان و محسنان بحقیقت ایشانند که از خاک قدم ایشان بوی نسیم محبت آید اشک دیده شان اگر بر زمین افتد نرگس ارادت شکفد اگر تجلی وقت ایشان بر سنگ آید عقیق گردد و اگر بر آب افتد رحیق شود و اگر آتش شوق ایشان زبانه زند عالم بسوزد و اگر نور معرفت ایشان اشراقی کند گیتی بیفروزد در شهرهاشان مقام نبود با مردمان شان آرام نبود عام را در سال دو عید بود ایشان را هر نفسی عیدی بود عید عام از دیدن ماه بود عید ایشان بر مشاهده الله بود عید عام از گردش سال بود عید ایشان با فضال ذو الجلال بود آن ماه رویان فردوس و حوران بهشت از هزاران سال باز در آن بازار گرم منتظر ایستاده اند تا کی بود که رکاب دولت این متقیان و محسنان بعلیین رسانند و ایشان بطفیل اینان قدم در آن موکب دولت نهند که فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.