۹ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی فلو لا کانت قریة آمنت بزرگست و بزرگوار خداوند کردگار نامدار رهی دار کریم و مهربان خدای جهان و جهانیان دارنده ضعیفان نوازنده لهیفان نیوشنده آواز سایلان پذیرنده عذر عذر خواهان دوستدار نیاز و سوز درویشان و ناله خستگان دوست دارد بنده ای را که درو زارد و از کرد بد خویش بدو نالد خود را دست آویزی نداند دست از همه وسایل و طاعات تهی بیند اشک از چشم روان و ذکر بر زبان و مهر در میان جان نبینی که با قوم یونس چه کرد آن گه که درماندند و عذاب بایشان نزدیک گشته و یونس بخشم بیرون شده و ایشان را وعده عذاب داده بامداد از خانها بدر آمدند ابر سیاه دیدند و دود عظیم آتش از آن پاره پاره می افتاد بجای آوردند که آن عذاب است که یونس مر ایشان را وعده داد یونس را طلب کردند و نیافتند جمعی عظیم بصحرا بهم آمدند طفلکان را از مادران جدا کردند کودکان را از پدران باز بریدند تا آن کودکان و طفلکان بفراق مادر و پدر گریستن و زاری در گرفتند پیران سرها برهنه کردند و محاسن سپید بر دست نهادند همی بیک بار فغان برآوردند و بزاری و خواری زینهار خواستند گفتند اللهم ان ذنوبنا عظمت و جلت و انت اعظم منها و اجل خداوندا گناه ما بزرگست و عفو تو از آن بزرگتر خداوندا بسزای ما چه نگری بسزای خود نگر آن گه سه فرقت شدند به سه صف ایستاده صفی پیران و صفی جوانان و صفی کودکان عذاب فرو آمد بر سر پیران بایستاد پیران گفتند بار خدایا تو ما را فرموده ای که بندگان را آزاد کنید ما همه بندگانیم و بر درگاه تو زارندگانیم چه بود که ما را از عقوبت و عذاب خود آزاد کنی عذاب از سر ایشان بگشت بر سر جوانان بایستاد جوانان گفتند خداوندا تو ما را فرموده ای که ستمکاران را عفو کنید و گناه ایشان در گذارید ما همه ستمکارانیم بر خویشتن عفو کن و از ما درگذار عذاب از ایشان در گذشت بر سر کودکان بایستاد کودکان گفتند خداوندا تو ما را فرموده ای که سایلان را رد مکنید و باز مزنید ما همه سایلانیم ما را رد مکن و نومید بازمگردان ای فریادرس نومیدان و چاره بیچارگان و فراخ بخش مهربان
آن عذاب از ایشان بگشت و توبه ایشان قبول کرد اینست که رب العالمین گفت کشفنا عنهم عذاب الخزی فی الحیاة الدنیا و متعناهم إلی حین قوله و ما کان لنفس أن تؤمن إلا بإذن الله بی آیینه توفیق کس روی ایمان نبیند بی عنایت حق کس بشناخت حق نرسد بنده بجهد خویش نجات خویش کی تواند تا با دل بنده تعریف نکند و شواهد صفات و نعوت خود در دل وی مقرر نکند بنده هرگز بشناخت او راه نبرد و الله لولا الله ما اهتدینا و لا تصدقنا و لا صلینا آب و خاک را نبود پس بود را چه رسد که بدرگاه قدم آشنایی جوید اگر نه عنایت قدیم بود دعوی شناخت ربوبیت چون کند اگر نه توفیقش رفیق بود
دل کیست که گوهری فشاند بی تو
یا تن که بود که ملک راند بی تو
و الله که خرد راه نداند بی تو
جان زهره ندارد که بماند بی تو
قل انظروا ما ذا فی السماوات و الأرض همه عالم آیات و رایات قدرت اوست دلایل و امارات وحدانیت اوست نگرنده می درباید از همه جانب بساحت او راه است رونده می باید بستان حقایق پر ثمار لطایف است خورنده می باید
مرد باید که بوی داند برد
و رنه عالم پر از نسیم صباست
و ما تغنی الآیات و النذر عن قوم لا یؤمنون الادلة و ان کانت ظاهرة فما تغنی اذا کانت البصایر مسدودة کما أن الشموس و ان کانت طالعة فما تغنی اذا کانت الأبصار عن الادراک بما عمی مردودة و ما انتفاع اخی الدنیا بمقلته اذا استوت عنده الانوار و الظلم
ثم ننجی رسلنا و الذین آمنوا کذلک حقا علینا ننج المؤمنین تشریف و نواخت مؤمنان است که رب العزة به نعت اعزاز و اکرام نجات ایشان بر نجات پیغامبران بست و در نعت تخصیص و تشریف ایشان را درهم پیوست گفت حق است از ما واجب است از کرم و لطف ما که مؤمنان را رهانیم چنان که پیغامبران را رهانیدیم تا چنان که بر هیچ پیغامبر روا نیست که فردا در آتش شود و عذاب چشد هیچ مؤمن را روا نیست که در دوزخ و در عذاب جاوید بماند فانه جل جلاله اخبر انه ینجی الرسل و المؤمنین جمیعا و أن أقم وجهک للدین ای اخلص قصدک للدین و جرد قلبک عن اثبات کل ما لحقه قهر التکوین میگوید دین خویش از شوب ریا پاک دار و قصد خویش در جستن کیمیای حقیقت درست کن دل از علایق بریده و کمربندی بر میان بسته و حلقه خدمت در گوش وفا کرده و خواست خود فدای خواست ازلی کرده نفس فدای رضا و دل فدای وفا و چشم فدای بقا
نفسم همه عمر در وصالت خواهد گوشم سمع از بهر مقالت خواهد
روحم راحت ز اتصالت خواهد
چشمم بصر از شوق جمالت خواهد
ازینجا نور حقیقت آغاز کند باز محبت بر هوای تفرید پرواز کند جذبه الهی در رسد رهی را از دست تصرف بستاند نه غبار زحمت آرزوی بهشت بر وقت وی نشیند نه بیم دوزخ او را راه گیری کند بزبان حال گوید
عاشق بره عشق چنان می باید
کز دوزخ و از بهشت یادش ناید
رهی تا اکنون طالب بود مطلوب گشت عاشق بود معشوق شد مرید بود مراد گشت بساط یگانگی دید بشتافت تا قرب دوست بیافت خبر عیان گشت و مبهم بیان شد رهی در خود میرسید که بدوست رسید خود را ندید او که درست دید
پیر طریقت گفت الهی تا آموختنی را آموختم و آموخته را جمله بسوختم اندوخته را برانداختم و انداخته را بیندوختم نیست را بفروختم تا هست را بیفروختم الهی تا یگانگی بشناختم در آرزوی شادی بگداختم کی باشد که گویم پیمانه بینداختم و از علایق وا پرداختم و بود خویش جمله درباختم
کی باشد کین قفس بپردازم
در باغ الهی آشیان سازم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş