النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله کلمة سماعها یوجب روحا لمن کان یشاهد الایقان و ذکرها یوجب لوحا لمن کان یوصف البیان فالروح من جود الاحسان و اللوح من شهود السلطان و کل مصیب و له من الحق سبحانه نصیب
بنام او که مصنوعات از قدرت او نشان مخلوقات از حکمت او بیان موجودات بر وجود او برهان نه متعاور زیادت نه متداول نقصان انس با او زندگانی دوستان و مهر او شادی جاودان شیرین سخن است و زیبا صنع و راست پیمان خداوندی که در هر جای صنعی حبی دارد و در هر امری لطفی خفی دارد عقل و فهم آدمی عاجز از دریافت آثار قدرت او دست فکرت آدمی هرگز نرسد بدامن حکمت او یکی اندیشه کن درین آب و گل که چه نقش آمد از قلم تقدیر و تصویر او باز در نطفه مهین نظاره کن که جنین هیکل جسمانی و شخص انسانی و صورت رحمانی از آن نطفه چون ظاهر گشت بقدرت او اینست که رب العالمین گفت در قرآن مجید کلام قدیم او و نفس و ما سواها فألهمها فجورها و تقواها بیچاره آدمی که عز و شرف خود نمی شناسد و ازین قالب خاکی جز باسمی و جسمی و رسمی راه نمیبرد و نمیداند که کرمنا بنی آدم چه سر دارد خلقکم أطوارا چه حکمت دارد
فی أحسن تقویم چه بیانست و صورکم فأحسن صورکم چه عیانست ای جوانمرد از نهاد انسانی و شخص آدمی نخست در صورت او اندیشه کن که رب العالمین از قطره آب ریخته چه صنع نموده نقشهای گوناگون حاصل شده بکن فیکون اعضاء متشاکل اضداد متماثل هر یکی بمقدار خویش ساخته هر عضوی بنوعی از جمال آراسته نه بر حد او فزون نه از قدر او کاسته هر یکی را صفتی داده و در هر یکی قوتی نهاده حواس در دماغ بها در پیشانی جمال در بینی سحر در چشم ملاحت در لب صباحت در خد کمال حسن در موی نه پیدا که صنایع در طبایع نیکوتر یا تدبیر در تصویر شیرین تر چندین غرایب و عجایب آفریده از قطره آب عاقل در نظاره صنع است و غافل در خواب چون بدیده ظاهر بنشان شواهد قدرت نظر کردی بدیده باطن در لطایف حکمت نیز نظر کن تا دلایل محبت و آثار عنایت بینی آدمیت عالم صورت است و دل عالم صفت آدمیت صدف دل است و دل صدف نقطه سر چنان که اجرام و اجسام عالم در صورت آدمیت متحیر شده آدمیت در صورت دل متحیر شده و دل در نقطه سر متحیر شده و سر بر طرف حد فنا و بقا مانده گهی در فنای فناست گهی در قبای بقا چون در فنا بود عین سوز و نیاز شود چون در بقا بود همه راز و ناز شود چون در فنا بود گوید از من زارتر کیست چون در بقا بود گوید از من بزرگوارتر کیست
گاهی که بطینت خود افتد نظرم
گویم که من از هر چه بعالم بترم
چون از صفت خویشتن اندر گذرم
از عرش همی بخویشتن در نگرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş