النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم اسم عزیز لرب عزیز سماعه یحتاج الی سمع عزیز و ذکره یحتاج الی وقت عزیز و فهمه یحتاج الی قلب عزیز
سمع بسماع الاغیار مبتذل و قلب بالاشتغال بالاغیار مستعمل متی یصلح لسماع هذا الاسم العزیز
نام خداوندی که قدر او بی منتهی است و صحبت او با دوستان بی بهاست در قدر نهان و در صنع آشکارا است از مانندگی دور و از اوهام جداست دل را بدوستی و خرد را بهستی پیداست نه در صفت او چون نه در حکم او چراست در شنوایی و بینایی و دانایی یکتاست
ای خداوندی که در دل دوستانت نور عنایت پیداست جانها در آرزوی وصالت حیران و شیداست چون تو مولی کراست چون تو دوست کجاست
هر چه دادی نشان است و آیین فرداست آنچه یافتیم پیغام است و خلعت برجاست
نشانت بی قراری دل و غارت جان است خلعت وصال در مشاهده جمال چه گویم که چونست
روزی که سر از پرده برون خواهی کرد
دانم که زمانه را زبون خواهی کرد
گر زیب و جمال ازین فزون خواهی کرد
یا رب چه جگرهاست که خون خواهی کرد
و النازعات غرقا و الناشطات نشطا الی آخرها اشارتست بصنایع قدرت و بدایع فطرت و لطایف حکمت در آفرینش خلیفت و جمله محل نظر عوام است و سبب راه بردن ایشان عامه خلق بدیده سر بصنایع و بدایع نگرند آثار رحمت و قدرت بینند از صنع دلیل گیرند بر وجود صانع از اسباب روش درگیرند تا برسند بحضرت مسبب و الیه الاشارة بقوله أ و لم ینظروا فی ملکوت السماوات و الأرض
أ فلم ینظروا إلی السماء فوقهم أ و لم یسیروا فی الأرض فینظروا فانظر إلی آثار رحمت الله هو الذی یریکم آیاته سنریهم آیاتنا فی الآفاق الآیة
باز عارفان راه و صدیقان درگاه را حالی دیگر است و نظری دیگر بدیده سر بصانع نگرند اسرار عنایت بینند بدیده دل بمبدع نگرند انوار هدایت بینند
بدیده جان بحق نگرند رایت وجود بینند بدیده شهود بمشهود نگرند دوست را عیان بینند ای مسکین تا کی در صنایع و بدایع نگری یک بار در صانع و مبدع نگر تا عجایب لطایف بینی از صنایع و بدایع آن بینی که از او خیزد و از صانع و مبدع آن بینی که از او سزد هر که نظاره گاه او جز شواهد صنایع نیست او را در راه جوانمردان قدمی نیست و از این حدیث بمشام وی بویی رسیده نیست بسیار بود که نه صنایع و نه بدایع نه خلایق نه علایق نه زمان و نه زمین نه مکان و نه مکین نه عرش و نه فرش نه سما و نه سمک نه فلک و نه ملک نه ماه و نه ماهی نه اعیان و نه آثار نه عیان و نه اخبار حق بود حاضر و حقیقت حاصل قیوم پاینده بهیچ هست نماننده بود و هست و خواهد بود لم یزل و لا یزال بی تغیر و انتقال موصوف بوصف جلال و جمال هر چه خلق است همه نابودنی و فانی و خالق جل جلاله بجلال عز خود بودنی و باقی کل من علیها فان و یبقی وجه ربک کل شی ء هالک إلا وجهه باش ای جوانمرد تا این قبه اخضر فرو گشایند و این بساط اغبر در نوردند و عقد پروین تباه کنند چهره ماه و خورشید سیاه کنند سماک را بر سمک زنند تا این وعده نقد شود که یوم ترجف الراجفة تتبعها الرادفة و این خبر عیان گردد که قلوب یومیذ واجفة أبصارها خاشعة ای مسکین تغافل امروز تغابن فرداست پیرایه ای پیش تو نهاده اند و سرمایه ای در دست تو داده پیرایه نفس تو است و سرمایه نفس تو نفس را در کار دار و نفس ضایع مگذار این را عمارت کن و بدان تجارت کن تا فردا ازین تجارت سودها بینی که نیکو گفته آن جوانمرد که این شعر گفت
گر امروزم درین منزل ترا حالی زیان باشد
زهی سرمایه و سودا که فردا زین زیان بینی
ور از میدان شهوانی سوی ایوان عقل آیی
چو کیوان در میان خود را به هفتم آسمان بینی
و گر زین حضرت قدسی خرامان گردی از عزت
ز دار الملک ربانی جنیبتها روان بینی
عبد الملک مروان خلیفه روزگار بود و بو حازم امام زاهد وقت بود از وی پرسید که یا حازم فردا حال و کار ما چون خواهد بود گفت اگر قرآن میخوانی قرآن ترا جواب میگوید گفت کجا میگوید گفت فأما من طغی و آثر الحیاة الدنیا فإن الجحیم هی المأوی و أما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فإن الجنة هی المأوی بدانکه در دنیا هر نفسی را آتشی است که آن را آتش شهوت گویند و در عقبی آتشی است که آن را آتش عقوبت گویند هر که امروز بآتش شهوت سوخته گردد فردا بآتش عقوبت رسد لا محاله و هر که امروز بآب ریاضت و مجاهدت آتش شهوت را بنشاند فردا بآب رحمت و نور معرفت آتش عقوبت را بنشاند تا بغایتی که از نور معرفت مؤمن بفریاد آید گوید جز یا مؤمن فقد اطفأ نورک لهبی همچنین در دنیا در دل هر مؤمن بهشتی است که آن را بهشت عرفان گویند و در عقبی بهشتی است که آن را بهشت رضوان گویند هر که امروز در دنیا بهشت عرفان بطاعت و عبادت و جهد و عبودیت آراسته دارد فردا به بهشت رضوان رسد اینست که رب العالمین گفت فإن الجنة هی المأوی بنده مؤمن در آن منازل با رفعت و آن مساکن با سعت میان غرف و طرف بر تخت بخت تکیه زده تاج مرصع بجواهر عنایت بر سر نهاده غلمان مخلدون ولدان چون در مکنون سماطین بر کشیده ساقیان با جام رحیق و تسنیم و ماء معین و شیر و می و انگبین پیش آمده و این وعده کرامت و عین لطافت نقد گشته که اعددت لعبادی الصالحین ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر
اجماع علماء سلف است و اتفاق اهل سنت که بهشت و دوزخ هر دو محدث اند ازلی نه هر دو امروز آفریده اند فانی نه بهشت با هر چه در وی است از حور و عین و دوزخ با هر چه در وی است از حیات و عقارب باقی اند همیشه فنا را بایشان راه نه
رب العالمین که آن را آفرید بقا را آفرید نه فنا را که این همه ثواب و عقاب اند و حق جل جلاله ثواب و عقاب اعمال بندگان باطل نکند و آنچه عین ثواب و عقاب بود فانی نشود بخلاف مالک و زبانیه و رضوان که بر ایشان مرگ روا است زیرا که نه عین ثواب و عقاب اند بلکه رساننده ثواب و عقاب اند بحکم فرمان و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş