النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم الباء بر الله لاهل السعادة السین سبق الرحمة لاهل الجهالة المیم المقام المحمود لاهل الشفاعة با اشارتست ببر خداوند اهل سعادت را سین اشارتست بسبق رحمت اهل جهالت را میم اشارتست بمقام محمود اهل شفاعت را بر او آنست که دلت را بنور معرفت بیاراست و در و چراغ توحید بیفروخت قال الله تعالی فهو علی نور من ربه سبق رحمت آنست که در عهد ازل پیش از وجود آفرینش از بهر تو رحمت بر خود نبشت قال الله کتب ربکم علی نفسه الرحمة مقام محمود آنست که مصطفی عربی ص را گفت که از بهر شفاعت عاصیان امت را فردا ترا بقیامت بر پای کنم در مقامی که پیشینان و پسینان ترا در آن بستایند قال الله تعالی عسی أن یبعثک ربک مقاما محمودا
قوله تعالی ن و القلم ن از حروف تهجی است و حروف تهجی لغات را اصلست و کلمات را وصل است و آیات را فصلست و همه دلیل کرم و فضلست بعضی مجمل و بعضی مفصل است از لطف اشارتست بمهر بشارتست جرم را کفارتست و دلهای دوستان را غارتست مایه سخنان است پیرایه سخن گویان است فهم آن نشان موافقانست بر گردن دشمنان بارست و در چشم مبتدعان خارست اعتقاد مؤمنانست که این حروف کلام خداوند جهانست خداوندی که او را علم و قدرتست علم او بی فکرت قدرت او بی آلت ملک او بی نهایت عنایت او بی رشوت عطاء او بی منت خداوندی که عالم را صانع و خلق را نگه دار است دشمن را دارنده و دوست را یارست بصنع در دیده هر کس و در جان احبابش قرار است هر امیدی را نقد و هر ضمانی را بسنده گارست هر چند بنده ز جرم گرانبارست او حلیم و بردبارست
پیر طریقت در مناجات خویش گفته الهی هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری هر چند که ما زشت کاریم تو ستاری ملکا گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفاهای ما درگذاری
ن و القلم ن دواتست و قلم خامه ای از نور نویسنده خداوند غفور لوح قلم زبرجد نوشت بمداد نور بنوشت بر دفتر یاقوت نوشت قصه و کردار مخلوق نوشت دل عارف قلم کرم نوشت بمداد فضل نوشت بر دفتر لطف نوشت صفت و نعت معروف نوشت کتب فی قلوبهم الإیمان لوح نوشت و همه آن تو نوشت دل نوشت همه وصف خود نوشت آنکه از تو نوشت به جبرییل ننمود آنکه از خود نوشت به شیطان کی نماید بعضی مفسران گفتند ماهیی است بر آب زیر هفت طبقه زمین ماهی از گرانی بار زمین خم داد و خم گردید بر مثال ن شد شکم بآب فرو برده و سر از مشرق برآورده و دنب از مغرب و خواست که از گرانباری بنالد جبرییل بانگ بر وی زد چنان بترسید که گرانباری زمین فراموش کرد و تا بقیامت نیارد که بجنبد ماهی چون بار برداشت و ننالید رب العالمین او را دو تشریف داد یکی آنکه بدو قسم یاد کرد محل قسم خداوند جهان گشت دیگر تشریف آنست که کارد از حلق او برداشت همه جانوران را بکارد ذبح کنند و او را نکنند تا عالمیان بدانند که هر که بار کشد رنج وی ضایع نشود ای جوانمرد اگر ماهی بار زمین کشید بنده مؤمن بار امانت مولی کشید و حملها الإنسان ماهی که بار زمین برداشت از کارد عقوبت ایمن گشت چه عجب اگر مؤمن که بار امانت برداشت از کارد قطیعت ایمن گردد
قوله تعالی ما أنت بنعمة ربک بمجنون و إن لک لأجرا غیر ممنون و إنک لعلی خلق عظیم عرض علیه مفاتیح الارض فلم یقبلها و رقاه لیلة المعراج و اراه جمیع الملایکة و الجنة فلم یلتفت الیها قال الله تعالی ما زاغ البصر و ما طغی ما التفت یمینا و شمالا فقال تعالی و إنک لعلی خلق عظیم آن مهتر عالم سید ولد آدم مرد کار بود معتکف درگاه عزت مجاور محلت محبت دری بود از صدف قدرت برآمده آفتابی از فلک اقبال بتافته آسمان و زمین بوی آراسته و نگاشته شب معراج او را گفتند ای سید بر خرام برین گلشن بلند که عالم قدس در انتظار قدم تست جمال فردوسیان عاشق چهره جمال تست آستان حضرت ما مشتاق قدم معرفت تست الا طال شوق الأبرار الی لقایی و انی لاشد شوقا الیهم آن مهتر عالم چون در خلوت أو أدنی قدم بر بساط انبساط نهاد خطاب آمد که سلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته ای سید ما امشب خزینه دار السلام را در لشگرگاه سینه تو نثار میکنیم سید گفت ما را از خداوند خزینه پروای خزینه نیست آن بر گدایان و عاصیان امت خویش ایثار کردیم و علی عباد الله الصالحین گفتند ای سید بآفرینش برون نگر که همه منتظر جمال تواند تا امشب بهره ای از تو بردارند سید گفت درین حضرت که سعادت ما را فرو آورد نیز ما را سر بحجره آدم و بهشت رضوان فرو نیاید از حضرت عزت ندا آمد که و إنک لعلی خلق عظیم باش تا فردای قیامت که علم دولت او بعرصه عظمی برافرازند قدم در رکاب براق آورده لباس فخر پوشیده عمامه فضل بر سر نهاده لواء حمد در دست گرفته آدم و هر که دون اوست از انبیاء و اولیا همه در زیر علم عزت او و رایت قدر او درآمده و از حضرت عزت این ندا و نواخت همی آید که یا محمد قل یسمع و سل تعطه و اشفع تشفع
قدر آن حضرت مهتر عالم موسی دانست که در آن غیرت ازین عالم بیرون شد و دل بر آن نهاده بود که خادمی این مهتر را میان در بندد و درگاه مکه و مدینه بجاروب عاشقی می روبد و ازینجا بود که با عزراییل منازعت کرد آن گه که آمده بود تا قبض روح وی کند فلطمه لطمة لطمه ای بزد و یک چشم او بکند و از درد این غیرت که جان ما بر خواهد گرفت و روی ما گرد سر کوی مصطفی ناگرفته حسرت نارسیدن بحضرت این مهتر او را بدان آورد که با عزراییل آن راه برفت ای جوانمرد قدر آن مهتر که داند و کدام خاطر ببدایت او رسد صد هزار و بیست و چهار هزار نقطه نبوت که رفتند در برابر درجات او کواکب بودند و با آنکه او غایب بود همه نور نبوت ازو گرفتند چنان که آفتاب اگر چه غایب باشد کواکب نور از وی گیرند لیکن چون آفتاب پیدا شود کواکب در نور او همه ناپیدا شوند همچنین همه انبیا نور ازو گرفتند لیکن چون محمد ص بعالم صورت درآمد ایشان همه گم شدند شعر
کانک شمس و الملوک کواکب
اذا طلعت لم یبد منهن کوکب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş