النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم بنام او که جان را جانست و دل را عیانست یاد او زینت زبانست و مهر او راحت روانست وصال او بهر دو عالم ارزانست و هر چه نه او همه عین تاوانست و هر دل که نه در طلب اوست ویرانست یک نفس او بدو گیتی ارزانست یکی نظر از او بصد هزار جان رایگانست
امروز که ماه من مرا مهمانست
بخشیدن جان و دل مرا پیمانست
دل را خطری نیست سخن در جانست
جان افشانم که روز جان افشانست
ای خداوندی که خرد را بتو راه نیست و هیچکس از حقیقت تو آگاه نیست
وجود تو معلل اشباه نیست شهود تو مقدر اشتباه نیست مفلسان را جز حضرت تو پناه نیست عاصیان را جز درگاه تو درگاه نیست جهانیان را چون تو پادشاه نیست در آسمان و زمین جز تو الله نیست
گر پای من از عجز طلبکار تو نیست
تا ظن نبری که دل گرفتار تو نیست
نه زان نایم که جان خریدار تو نیست
خود دیده ما محرم دیدار تو نیست
قوله تعالی یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الأرض الآیة معنی تسبیح تقدیس است و تنزیه و تقدیس آنست که خدای را جل جلاله از صفات ناسزا و نعوت حدثان منزه و مقدس دانی پاک از نقص دور از وهم بیرون از عقل قدوس از قیاس موصوف نه معلول معروف نه معقول پیدا نه مجهول و چونی وی نه معلوم عقل در او معزول و فهم در او حیران هستی دیدنی او را ذات و صفات است پذیرفتنی نه دریافتنی و شنیدنی و کیف او نه دانستنی میگوید هفت آسمان و هفت زمین و هر چه در آن خدای را تسبیح میکند و او را بپاکی و بی همتایی می ستاید از خلق پذیرفتن و استوار گرفتن درخواست نه دریافتن و دانستن آن نمیخوانی که الله گفت جل جلاله و لکن لا تفقهون تسبیحهم شما تسبیح آسمان و زمین و آب و آتش و باد و خاک و کوه و دریا و همه جانور و بیجان در نیابید ایمان بآن واجب کرد و خلق را از دریافت آن نومید کرد چون مخلوق را بعقل در نمی یابی بعقل محض در ذات و صفات الله چه تصرف کنی ظاهر می پذیر و باطن می سپار و بمراد خدا بازگذار و سلامت بیاد دار و بدانکه الله جل جلاله در بیست صفت از بیست صفت منزه است و پاک در احدیت از شریک و انباز پاک در صمدیت از دریافت پاک در اولیت از ابتدا پاک در آخریت از انتها پاک در قدم از حدوث پاک در وجود از احاطت پاک در شهود از ادراک پاک در قیمومیت از تغیر پاک در قدرت از ضعف پاک در صبر از عجز پاک در منع از بخل پاک در انتقام از حقد پاک در جبروت از جور پاک در تکبر از بغی پاک در منع از بخل پاک در انتقام از حقد پاک در جبروت از جور پاک در تکبر از بغی پاک در غضب از ضجر پاک در صنع از حاجت پاک در کید از غرور پاک در حیا از ندم پاک در مکر از حیلت پاک در تعجب از استنکار پاک در بقا از فنا پاک اینست صفات خالق بی ضد و ند بی شبیه و بی نظیر و صفات مخلوق اینست که اضداد آن را قرین است با حیات او ممات با قدرت او عجز با قوت او ضعف با منع او بخل با غضب او ضجر با مکر او حیلت با انتقام او حقد تا بدانی که کرده چون کردگار نیست و صفات خالق چون مخلوق نیست و خدای را در ذات و صفات و کبریا و عزت مثل و مانند نیست لیس کمثله شی ء و هو السمیع البصیر
هو الذی خلقکم فمنکم کافر و منکم مؤمن کار آنست که در ازل کرد حکم آنست که در ازل راند خلعت آنست که در ازل داد قسمتی رفته نه فزوده و نه کاسته یکی را بآب عنایت شسته و یکی را بمیخ رد وابسته حکمی بی میل و قضایی بی جور یکی را در دیوان سعد نام ثبت کرد و بر لطف ازلی قبول کرد و علل در میانه نه یکی را در جریده اشقیا نام ثبت کرد و زنار رد بر میان بست و از درگاه قبول و اقبال براند و زهره دم زدن نه قوم طلبوه فخذلهم قوم هربوا منه فادرکهم قومی شب و روز در راه طلب هیچ نیاسوده و در مجاهدات و ریاضات خویشتن را نحیف و نزار گردانیده و دست رد بسینه ایشان باز نهاده که الطلب رد و الطریق سد
قومی در بتکده معتکف گشته و لات و هبل مسجود خود گردانیده و نداء عزت از بهر ایشان بپای شده که انتم لی و انا لکم که شما آن من اید و من آن شما
ابراهیم خواص گفت در بادیه وقتی بتجرید میرفتم پیری را دیدم بر آن گوشه نشسته و کلاهی بر سرنهاده و بزاری و خواری میگریست گفتم یا هذا تو کیستی گفت من ابو مرة ام گفتم چرا می گریی گفت کیست بگریستن سزاوارتر از من چهل هزار سال بر آن درگاه خدمت کرده ام و در افق اعلی از من مقدم تر کس نبود اکنون تقدیر الهی و حکم غیبی بنگر که مرا بچه روز آورده
یا سایلی کیف کنت بعدی
لقیت ما ساءنی و سره
ما زلت اختال فی وصال
حتی امنت الزمان مکره
صال علی الصدور حتی
لم یبق مما شهدت ذره
آن گه گفت ای خواص نگر تا بدین جهد و طاعت خویش غره نباشی که کار بغایت و اختیار اوست نه بجهد و طاعت بنده بمن یک فرمان آمد که آدم را سجده کن نکردم و آدم را فرمان آمد که از آن درخت مخور بخورد در کار آدم عنایت بود عذرش بنهاد که فنسی و لم نجد له عزما و در کار من عنایت نبود گفت أبی و استکبر زلت او در حساب نیاوردند و طاعت دیرینه ما زلت شمردند
من لم یکن للوصال اهلا
فکل احسانه ذنوب
قوله تعالی فاتقوا الله ما استطعتم جای دیگر گفت اتقوا الله حق تقاته این دو آیت یکی ناسخ است یکی منسوخ یکی اشارتست بواجب امر یکی اشارت است بواجب حق واجب امر بیامد و واجب حق را منسوخ کرد زیرا که حق جل جلاله بنده را که مطالبت کند بواجب امر کند تا فعل او در عفو آید که اگر او را بواجب حق بگیرد طاعت هزار ساله با معصیت هزار ساله یک رنگ آید اگر همه انبیاء و اولیاء و اصفیاء و همه عارفان و محبان بهم آیند آن کیست که طاقت آن دارد که بحق او جل جلاله قیام کند یا جواب حق او باز دهد امر او متناهی است اما حق او متناهی نیست زیرا که بقاء امر ببقاء تکلیف است و تکلیف در دنیاست که دنیا سرای تکلیف است اما بقاء حق ببقاء ذات است و ذات متناهی نیست پس بقاء حق متناهی نیست واجب امر برخیزد اما واجب حق برنخیزد دنیا درگذرد نوبت امر با وی درگذرد اما نوبت حق هرگز درنگذرد امروز هر کسی را سودایی در سر است که در امر می نگرند انبیاء و رسل بنبوت و رسالت خویش می نگرند فریشتگان بطاعت و عبادت خویش می نگرند موحدان و مجتهدان و مؤمنان و مخلصان بتوحید و ایمان و اخلاص حال خویش می نگرند فردا چون سرادقات حق ربوبیت باز کشند انبیاء با کمال حال خویش حدیث علم خود در باقی کنند گویند لا علم لنا ملایکه ملکوت صومعه های عبادت خود آتش در زنند گویند ما عبدناک حق عبادتک عارفان و موحدان گویند ما عرفناک حق معرفتک و الله اعلم بالصواب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş