بخش ۱۱۱ - ۳۴ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی و لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل اشارت آیت آنست که کردگار قدیم و داور حکیم مطلع است بر اسرار بندگان و عالم بحال ایشان هر چند که داور زمین و حاکم مخلوق بظاهر حکم کند داور آسمان بباطن نگرد و نهانیها داند نگر تا راستی در باطن بکار داری و صدق در معاملت پیشه گیری و از خداوند نهان دان شرم داری که جز حق خود طلب کنی که امروز آب رویت نزدیک خلق ببرد و فردا بتازیانه عتاب ادب طلب کند و گوید ای بی شرم فرزند آدم أ لم تعلم انی انا الرب الذی اعلم غیب السماوات و الارض و ما انا بغافل عما یعمل الظالمون
بداود ع وحی آمد یا داود طهر ثیابک الباطنة فان الظاهرة لا تنفعک عندی و انا بکل شی ء محیط یا داود مر بنی اسراییل الا یجمع المال من الحرام فتؤذیهم النار و لا ارفع صلاة لاکلة الحرام و لا اقبل بوجهی علی اکلة الحرام اهجر ایاک ان اکل الحرام و لا توال اخاک ان اکل الحرام
یسیلونک عن الأهلة زیادت و نقصان قمر و افزودن و کاستن آن اشارتست بقبض و بسط عارفان و هیبت و انس محبان و قبض و بسط مر خواص را چنانست که خوف و رجا مر عوام راست چندان که قبض و بسط از خوف و رجا برتر آمد هیبت و انس از قبض و بسط برتر آمد خوف و رجا عوام راست و قبض و بسط خواص را هیبت و انس خاص الخاص را اول مقام ظالمان است دیگر مقام مقتصدان سدیگر مقام سابقان و غایت همه انس محبان است و مرد در حالت انس بغایتی رسد که اگر در میان آتش شود از آتش خبر ندارد و حرارت آتش روح انس او را هیچ اثر نکند چنانک بو حفص حداد رحمه الله آهنگر بود و آتشی بغایت تیزی بر افروخته و آهن در آن نهاده چنانک عادت آهنگران باشد کسی بگذشت و آیتی از قرآن بر خواند شیخ را بآن آیت وقت خوش گشت و حالت انس بر وی غالب شد دست در کوره برد و آهن گرم بدست بیرون آورد و هم چنان میداشت تا شاگرد در وی نگرست و گفت یا شیخ این چیست که آهن گرم بر دست نهاده شیخ از سر آن برخاست و حرف بگذاشت گفت چندین بار ما حرفت بگذاشتیم باز دیگر باره بسر آن باز شدیم تا این بار که حرفت ما را بگذاشت
و قاتلوا فی سبیل الله الآیة بزبان عارفان و طریق جوانمردان این قتل و قتال منزلی دیگرست ره روان را و حالتی دیگر است محبان را اما تا بشمشیر مجاهدت در راه شریعت کشته نشوی و بآتش محبت سوخته نگردی مسلم نیست که درین باب شروع کنی و نگر تا اعتقاد نکنی که آتش همین چراغست که تو دانی و بس یا کشتن خود این حالت که تو شناسی که کشتگان حق دیگرانند و کشتگان حلق دیگر و سوختن بآتش عقوبت دیگر است و سوختن بآتش محبت دیگر چنانک آن پیر بزرگوار گفت من چه دانستم که این دود آتش داغ است من پنداشتم که هر جا که آتشی است چراغ است من چه دانستم که در دوستی کشته را گناهست و قاضی خصم را پناهست من چه دانستم که حیرت بوصال تو طریق است و ترا او بیش جوید که در تو غریق است شبلی رحمه الله روزی بصحرا بیرون شد چهل کس را دید از والهان و عاشقان که درد این حدیث ایشان را فرو گرفته بود و در آن صحرا همه افتاده هر یکی خشتی در زیر سر نهاده و جان بچنبر گردن رسیده رقت جنسیت در سینه وی پدید آمد گفت الهی ازیشان چه میخواهی بار درد بر دلشان نهادی آتش عشق در خرمن شان زدی بعاقبت ایشان را بتیغ غیرت می بکشی خطاب آمد بسر شبلی که ایشان را بکشم چون کشته باشم دیت شان بدهم شبلی گفت دیت ایشان چه باشد
خطاب آمد که من کان قتیل سیف جلالنا فدیته لقیا جمالنا هر که کشته تیغ جلال ما باشد دیت او دیدار جمال ما باشد
با لشکر عشق تو مرا پیکارست
تا کشته شوم که کشته را مقدار است
گر کشته دست را دیت دینارست
مر کشته عشق را دیت دیدار است
و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة الآیة قتال کنید ای مسلمانان در راه دین که الله جنگیان و غازیان را دوست دارد إن الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا دوست دارد خدای آن مردان مبارزان خون ریزان در مقام جهاد و قتال و در معارک ابطال ایستاده جان بذل کرده و تن سبیل و دل فدا از بهر اعزاز دین و اعلاء کلمه حق و حفظ بیضه جماعت و ذب از حریم شرع مقدس روی بمعاندان دین آورده و روی عزیز نشانه تیر کرده و سینه منور بنور اسلام سپر ساخته
شراب از خون و جام از کاسه سر
بجای بانگ رود آواز اسبان
بجای دسته گل دسته تیغ
بجای قرطه بر تن درع و خفتان
و أنفقوا فی سبیل الله توانگران مال از کیسه بیرون کنند و درویشان توانگران از دل بیرون کنند و موحدان جمله خلایق از سر بیرون کنند و الیه الاشارة بقوله عز و جل قل الله ثم ذرهم کیسه از مال وا پردازند ثواب آن جهانی را دل از توانگران وا پردازند دین ربانی را سر از خلق وا پردازند دیدار سبحانی را توانگران از مال هزینه کنند بزکاة و صدقات تا از دوزخ برهند عابدان از نفس هزینه کنند بوظایف عبادات تا به بهشت رسند عارفان از جان و دل هزینه کنند بحقایق شهود تا بوصال حق رسند
و أحسنوا إن الله یحب المحسنین مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم گفت الاحسان ان تعبد الله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک
احسان آنست که خدای را در بیداری و هشیاری پرستی چنانک گویی در وی می نگری و خدمت که کنی چنان کنی که وی را می بینی این حدیث اشارت است بملاقات دل با حق و معارضه سر با غیب و مشاهده جان با مولی و حث کردن بر اخلاص عمل و کوتاهی امل و وفا کردن به پذیرفته روز اول پذیرفته روز اول چیست شنیدن أ لست بربکم و گفتن بلی وفاء آن پذیرفته چیست خدمت مولی کوتاهی امل در چیست در کانک تراه اخلاص عمل در چیست در فانه یراک آن دیده که او را دید بملاحظه اغیار کی پردازد و آن جان که با وی صحبت یافت با آب و خاک چند سازد از آنست که خطاب ارجعی با روح پاک است که منزل او در قالب آب و خاک است خو کرده در آن حضرت مذلت حجاب چند برتابد والی بر شهر خویش در غربت عمر چون بسر آرد
جان در صفت بقاست و آب و خاک فانی او که بحق زنده نه چون زنده این جهانی
از سر حق محقق آگاهست حق دیدنی است و کانک تراه در خبر برین گواه است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş