بخش ۱۲۹ - ۴۰ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی یسیلونک عن الخمر و المیسر الآیة شراب اهل غفلت را و سر انجام و صفت اینست که گفتیم بار خدای را عز و جل بر روی زمین بندگانی اند که آشامنده شراب معرفت اند و مست از جام محبت هر چند که از حقیقت آن شراب در دنیا جز بویی نه و از حقیقت آن مستی جز نمایشی نه زانک دنیا زندان است زندان چند بر تابد امروز چندانست باش تا فردا که مجمع روح و ریحان بود و معرکه وصال جانان و رهی در حق نگران امید وصال تو مرا عمر بیفزود خود وصل چه چیزست چو امید چنین است شوریده بکلبه خمار شد در می داشت بوی داد گفت باین یک درم مرا شراب ده خمار گفت مرا شراب نماند آن شوریده گفت من خود مردی شوریده ام طاقت حقیقت شراب ندارم قطره بنمای تا از آن بویی بمن رسد بینی که از آن چند مستی کنم و چه شور انگیزم سبحان الله این چه برقیست که از ازل تابید دو گیتی بسوخت و هیچ نپایید یکی را شراب حیرت از کاس هیبت داد مست حیرت شد گفت قد تحیرت فیک خذ بیدی یا دلیلا لمن تحیر فیکا کار دشخوارست آسان چون کنم درد بی داروست درمان چون کنم از صداع قیل و قال ایمن شدم چاره دستان مستان چون کنم یکی را شراب معرفت از خمخانه رجا داد بر سر کوی شوق بر امید وصل همی گوید بخت از درخان ما درآید روزی خورشید نشاط ما برآید روزی و ز تو بسوی ما نظر آید روزی وین انده ما هم بسر آید روزی یکی را شراب وصلت از جام محبت داد بر بساط انبساطش راه داد بر تکیه گاه انسش جای داد از سر ناز و دلال گفت بر شاخ طرب هزار دستان توایم دل بسته بدان نغمه و دستان توایم از دست مده که زیر دستان توایم بگذار گناه ما که مستان توایم یکی را خود از دیدار ساقی چندان شغل افتاد که با شراب نپرداخت سقیتنی کأسا فاسکرتنی فمنک سکری لا من الکاس آنان زنان مصر که راعیل را ملامت میکردند در عشق یوسف چون بمشاهده یوسف رسیدند چنان بیخود شدند که دست ببریدند و جامه دریدند و آن مستی مشاهده یوسف بر ایشان چندان غلبه داشت که نه از دست بریدن خبر داشتند نه از جامه دریدن همین بود حال یعقوب غلبات شوق دیدار یوسف وی را بر آن داشت که بهر چه نگرست یوسف دید و هر چه گفت از یوسف گفت با هر که سخن گویم اگر خواهم و گرنه ز اول سخن نام توام در دهن آید تا روزی که جبرییل آمد و گفت نیز نام یوسف بر زبان مران که فرمان چنین است پس یعقوب بهر که رسیدی گفتی نام تو چیست بودی که در میانه یوسف نامی برآمدی و وی را بدان تسلی بودی دل زان خواهم که بر تو نگزیند کس جان زان که نزد بی غم عشق تو نفس تن زان که بجز مهر تواش نیست هوس چشم از پی آنک خود ترا بیند و بس و یسیلونک ما ذا ینفقون الآیة ارباب معانی گفتند سؤال بر سه ضرب است یکی سؤال تقریر و تعریف چنانک رب العزة گفت فو ربک لنسیلنهم أجمعین عما کانوا یعملون و هو المشار الیه بقول النبی صلی الله علیه و آله و سلم لا یزول قدما عبد یوم القیمة حتی یسیل عن اربع عن شبابه فیما ابلاه و عن عمره فیما افناه و عن ماله من این جمعه و فیما ذا انفقه و ما ذا عمل بما علم دیگر سؤال تعنت است چنان که بیگانگان از مصطفی پرسیدند که قیامت کی خواهد بود و بقیامت خود ایمان نداشتند و به تعنت می پرسیدند و ذلک قوله یسیلونک عن الساعة أیان مرساها و کذلک قوله و یسیلونک عن الجبال الآیة سدیگر سؤال استفهام است و طلب ارشاد چنانک درین آیات گفت یسیلونک عن الخمر و المیسر و یسیلونک ما ذا ینفقون و یسیلونک عن الیتامی و یسیلونک عن المحیض این همه سؤال استر شاداند و مردم درین سؤال مختلف اند یکی از احوال می پرسید بزبان واسطه جواب می شنید و او که از محول احوال میپرسید بی واسطه از حضرت عزت بنعت کرم جواب می شنود که انی قریب پیر طریقت گفت خواهندگان ازو بر در او بسیاراند و خواهندگان او کم گویندگان از درد بی درد او بسیارند و صاحب درد کم و در تفسیر آورده اند که رب العالمین گفت منکم من یرید الدنیا و منکم من یرید الآخرة فأین من یریدنی و یسیلونک عن الیتامی الآیة چندان که توانی یتیمان را بنواز و و در مراعات و مواساة ایشان بکوش که ایشان درماندگان و اندوهگنان خلقند نواختگان و نزدیکان حقند ان الله یحب کل قلب حزین فرمان در آمد که ای مهتر عالمیان و چراغ جهانیان یتیمان را واپناه خود گیر که سراپرده حسرت جز بفناء دل ایشان نزدند و حسرتیان را بنزدیک ما مقدار است ای مهتر ترا که یتیم کردیم از آن کردیم تا درد دل ایشان بدانی ایشان را نیکوداری با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم تو همان کن ای کریم از خلق خود بر خلق ما ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن ای غریبی کرده اکنون با غریبان کن سخا انس مالک گفت روزی مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم در شاهراه مدینه میرفت یتیمی را دید که کودکان بر وی جمع آمده بودند و او را خوار و خجل کرده و هر یکی بروی تطاولی جسته آن یکی میگفت پدر من به از پدر تو دیگری میگفت مادر من به از مادر تو سدیگری میگفت کسان و پیوستگان ما به از کسان و پیوستگان تو و آن یتیم می گریست و در خاک می غلتید رسول خدا چون آن کودک را چنان دید بر وی ببخشود و بر وی بیستاد گفت ای غلام کیستی تو و چه رسید ترا که چنین درمانده گفت من پسر رفاعه انصاری ام پدرم روز احد کشته شد و خواهری داشتم فرمان یافت و مادرم شوهر باز کرد و مرا براند اکنون منم درمانده بی کس و بی نوا و ازین صعب تر مرا سرزنش این کودکان است مصطفی از آن سخن وی در گرفت و آن درد در دل وی بدو کار کرد و بگریست پس گفت ای غلام اندوه مدار و ساکن باش که اگر پدرت را بکشتند من که محمدم پدر توام و فاطمه خواهر تو و عایشه مادر تو کودک شاد شد و برخاست و آواز برآورد که ای کودکان اکنون مرا سرزنش مکنید و جواب خود شنوید ان ابی خیر من آبایکم و امی خیر من امهاتکم و اختی خیر من اخواتکم آن گه مصطفی دست وی گرفت و بخانه فاطمه برد گفت یا فاطمه این فرزند ما است و برادر تو فاطمه برخاست و او را بنواخت و خرما پیش وی بنهاد و روغن در سر وی مالید و جامه در وی پوشید و همچنین وی را بحجره های مادران مؤمنان بگردانید فکان یعیش بین ازواجه حتی قبض النبی صلی الله علیه و آله و سلم فوضع التراب علی رأسه و نادی وا ابتاه الیوم بقیت یتیما فابکی عیون المهاجرین و الانصار فاخذه ابو بکر و هو یقول یا بنی مصیبة دخلت علی المسلمین اذا اختلس محمد من بین اظهرهم انا ابوک یا بنی فکان مع ابی بکر حتی قبضه الله عز و جل

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.