بخش ۵۷ - ۱۷ - النوبة الثالثة

ر رشیدالدین میبدی
0 Altın Yaprak
قوله تعالی بلی من أسلم وجهه لله الآیة کار کار مخلصانست و دولت دولت صادقان و سیرت سیرت پاکان و نقد آن نقد که در دستارچه ایشان امروز بر بساط خدمت با نور معرفت فردا بر بساط صحبت با سرور وصلت إنا أخلصناهم بخالصة میگوید پاکشان گردانیم و از کوره امتحان خالص بیرون آریم تا حضرت را بشایند که حضرت پاک جز پاکان را بخود راه ندهد ان الله تعالی طیب لا یقبل الا الطیب بحضرت پاک جز عمل پاک و گفت پاک بکار نیاید آن گه از آن عمل پاک چنان پاک باید شد که نه در دنیا بازجویی آن را و نه در عقبی تا بخداوند پاک رسی و إن له عندنا لزلفی و حسن مآب سر این سخن آنست که بو بکر زقاق گفت نقصان کل مخلص فی اخلاصه رؤیة اخلاصه فاذا اراد الله ان یخلص اخلاصه اسقط عن اخلاصه رؤیة لاخلاصه فیکون مخلصا لا مخلصا میگوید اخلاص تو آن گه خالص باشد که از دیدن تو پاک باشد و بدانی که آن اخلاص نه در دست تست و نه بقوت و داشت تست بل که سریست ربانی و نهادی است سبحانی کس را بر آن اطلاع نه و غیری را بر آن راه نه احدیت میگوید سر من سری استودعته قلب من احببت من عبادی گفت بنده را بر گزینم و بدوستی خود بپسندم آن گه در سویداء دلش آن ودیعت خود بنهم نه شیطان بدان راه برد تا تباه کند نه هواء نفس آن را بیند تا بگرداند نه فریشته بدان رسد تا بنویسد جنید ازینجا گفت الاخلاص سر بین الله و بین العبد لا یعلمه ملک فیکتبه و لا شیطان فیفسده و لا هوی فیمیله ذو النون مصری گفت کسی که این ودیعت بنزدیک وی نهادند نشان وی آنست که مدح کسان و ذم ایشان پیش وی بیک نرخ باشد آفرین و نفرین ایشان یک رنگ بیند نه از آن شاد شود نه ازین فراهم آید چنانک مصطفی ع شب قرب و کرامت همه آفرینش منشور سلطنت او میخواندند و او بگوشه چشم بهیچ نگرست و میگفت شما که مقربان حضرت اید می گویید السلام علی النبی الصالح الذی هو خیر من فی السماء و الارض و ما منتظریم تا ما را بآستانه جفاء بو جهل باز فرستند تا گوید ای ساحر ای کذاب تا چنانک در خیر من فی السماء و الارض خود را بر سنگ نقد زدیم در ساحر و کذاب نیز بر زنیم اگر هر دو ما را بیک نرخ نباشد پس این کلاه دعوی از سر فرو نهیم رو که در بند صفاتی عاشق خویشی هنوز گر بر تو عز منبر خوش تراست از ذل دار این چنین کس را مخلص خوانند نه مخلص چنانک بو بکر زقاق گفت فیکون مخلصا لا مخلصا مخلص در دریای خطر در غرقابست نهنگان جان ربای در چپ و راست وی در آمده دریا می برد و می ترسد تا خود بساحل امن چون رسد و کی رسد از اینجاست که بزرگان سلف گفتند و المخلصون علی خطر عظیم و مخلص آنست که بساحل امن رسید رب العالمین موسی را بهر دو حالت نشان کرد گفت إنه کان مخلصا و کان رسولا نبیا هم مخلصا بکسر لام و هم مخلصا بفتح لام خوانده اند اگر بکسر خوانی بدایت کار اوست و اگر بفتح خوانی نهایت کار اوست مخلص آن گاه بود که کار نبوت وی در پیوست و نواخت احدیت بوی روی نهاد و مخلص آن گاه شد که کار نبوت بالا گرفت و بحضرت عزت بستاخ شد این خود حال کسی است که از اول او را روش بود و زان پس بکشش حق رسد و شتان بینه و بین نبینا محمد صلی الله علیه و آله و سلم چند که فرق است میان موسی و میان مصطفی علیهما السلام که پیش از دور گل آدم بکمند کشش حق معتصم گشت چنانک گفت کنت نبیا و آدم مجبول فی طینته شبلی ازینجا گفت در قیامت هر کسی را خصمی خواهد بود و خصم آدم منم که بر راه من عقبه کرد تا در گلزار وی بماندم شیخ الاسلام انصاری رحمة الله از اینجا گفت دانی که محقق کی بحق رسد چون سیل ربوبیت در رسد و گرد بشریت برخیزد حقیقت بیفزاید بهانه بکاهد نه کالبد ماند نه دل نه جان ماند صافی رسته از آب و گل نه نور در خاک آمیخته نه خاک در نور خاک با خاک شود و نور با نور زبان در سر ذکر شود و ذکر در سر مذکور دل در سر مهر شود و مهر در سر نور جان در سر عیان شود و عیان از بیان دور اگر ترا این روز آرزوست از خود برون آی چنانک مار از پوست بترک خود بگوی که نسبت با خود نه نیکوست همانست که آن جوانمرد گفت نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کار کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار هیچکس را نامده است از دوستان در راه عشق بی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار و من أظلم ممن منع مساجد الله الآیة از روی اشارت میگوید کیست ستمکارتر از آن کس که وطن عبادت بشهوت خراب کند کیست ستمکارتر از آنک وطن معرفت بعلاقت خراب کند کیست ستمکارتر از آنک وطن مشاهدت بملاحظت اغیار خراب کند وطن عبادت نفس زاهدان است وطن معرفت دل عارفانست وطن مشاهدت سر دوستانست او که نفس خویش از شهوات بازداشت وطن عبادت او آبادان است و نامش در جریده زاهدانست چنانک مالک دینار مکث بالبصرة اربعین سنة فلم یصح له ان یأکل من تمر البصرة و لا من رطبها حتی مات و لم یذقه فقیل له فی ذلک فقال صاحب الشهوة محجوب من ربه و آن کس که دل خویش از علاقه پاک داشت وطن معرفت او آبادان است و خود در زمره عارفان چنانک ابراهیم ادهم رحمه الله یحکی عن بعضهم قال کنت مع ابراهیم بن ادهم فی السفر و قد اصابنا الجوع فاخرج جزییات کانت معه بعد ما نزلنا فی مسجد و قال لی مروا رهن هذه الجزییان و جینا بشی ء ناکله فقد مسنا الجوع قال فخرجت فاستقبلنی انسان بین یدیه بغلة موقرة و کان یقول الذین اطلبه اشقر یقال له ابراهیم بن ادهم قلت أیش ترید منه فقال انا غلام ابیه هذه الاشیاء له قال فدللته علیه قال فدخل المسجد و اکب علی رأسه و یدیه و یقبله فقال له ابراهیم من انت فقال غلام ابیک و قد مات ابوک و معی اربعون الف دینار میراثا لک من ابیک و انا عبدک فمر بما شیت فقال ابراهیم ان کنت صادقا فانت حر لوجه الله و الذین معک کله و هبته لک انصرف عنی فلما خرج قال یا رب کلمتک فی رغیف فصببت علی الدنیا صبا فو حقک لین امتنی من الجوع لم اتعرض بعده بطلب شی ء و آن کس که سر خویش از ملاحظت اغیار پاک داشت وطن مشاهدت او آبادان است و او خود از جمله دوستان است چنانک بو یزید بسطامی قدس الله روحه که چشم همت از اغیار بیکبار فرو گرفت و گوش کوشش بیا کند و زبان زیان در کام ناکامی کشید و زحمت نفس اماره از میان برداشت و خود را در منجنیق فکرت نهاد و بهمه وادیها در انداخت و بآتش غیرت تن را در همه بوتها بگداخت و اسب طلب در فضای هر صحرایی بتاخت و بزبان تفرید گفت اذا ما تمنی الناس روحا و راحة تمنیت ان القاک یا عز خالیا هر کسی محراب دارد هر سویی باز محراب سنایی کوی تو گفت چون این دعوی از نهاد من برآمد احدیت مرا زخم غیرت چشانید و سؤال هیبت کرد تا با من نماید که از کوره امتحان چون بیرون آمدم گفت لمن الملک گفتم ترا ای بار خدا گفت لمن الحکم گفتم ترا خداوندا گفت لمن الاختیار گفتم ترا خدایا گفتا چون ضعف من و نیاز من بدید و خود دانا شد مطلع شد که صفات من در صفات وی برسید گفت یا بایزید اکنون که بی همه گشتی یا همه ای و چون بی زبان و بی روان گشتی هم با زبان و هم با روانی ما را بجز این زبان زبانی دگر است جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است آزاده نسب زنده بجانی دگرست و آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است گفت آن گه مرا زبانی داد از لطف صمدانی و دلی داد از نور ربانی و چشمی از صنع یزدانی تا اگر گویم بمدد او گویم و بقوت او پویم بضیاء او بینم بقدرت او گیرم در مجلس انس او نشینم کنت له سمعا یسمع بی و بصرا یبصر بی چون که بدین مقام رسیدم زبانم زبان توحید شد و روانم روان تجرید نه از خود میگویم یا بخود بر بیایم گوینده بحقیقت اوست و من در میانه ترجمانم اینست که احدیت گفت و ما رمیت إذ رمیت و لکن الله رمی نه تو انداختی آن گه که می انداختی و یدا یبطش بی اینست گر بشناختی بیرون ز همه کون درون دل ماست و ز خلق جهان بیک قدم منزل ماست محنت همه در نهاد آب و گل ماست پیش از دل و گل چه بود آن حاصل ماست

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.