شمارهٔ ۱۶۰
م میلی
0
Altın Yaprak
سخنم را چو به بزم تو سری بگشایند
تا کنی گوش پیام دگری بگشایند
قاصدان از تو شنیدند سخنها که ز شرم
نتوانند زبان در خبری بگشایند
در به در طلبت گشته ام و این هم نیست
که دری بهر چو من دربه دری بگشایند
مژده باد ای دل آزرده که این سنگدلان
در آزار بر آزرده تری بگشایند
دل صیاد وشان صید شود گر ز کمین
آهوان تو کمند نظری بگشایند
پرده بگشا که گل روی تو سیراب شود
گر بر آن تشنه لبان چشم تری بگشایند
تیر جور تو گر از سینه میلی بکشند
دری از غیب به خونین جگری بگشایند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş