شمارهٔ ۲۵۲
م میلی
0
Altın Yaprak
از بس که کرده ام گله هر جا ز خوی او
شرم آیدم دگر که ببینم به سوی او
شرمنده وار می گذرد چون به من رسد
تا آنچه کرده است نیارم به روی او
قاصد به من مگو خبر التفات یار
رو با کسی بگو که ندانسته خوی او
هر دم رقیب از پی تحقیق حال من
سازد بهانه ای و کند گفت وگوی او
مردم ز بهر یک نگه آشنای یار
تا صید کیست آهوی بیگانه خوی او
میلی چنین که برده ز راهش فریب غیر
بودن نمی توان به ره آرزوی او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş