شمارهٔ ۲۶۸
م میلی
0
Altın Yaprak
نادیده مرا چون کند آن نور دو دیده
گویم پی تسکین دل خود که ندیده
دست همه بربسته و دستی نگشاده
پای همه پی کرده و تیغی نکشیده
ترسم که نی ناوک او از تپش دل
در هم شکند همچو پر مرغ تپیده
معذور بدارم که ز بی تابی شوق است
سوی تو اگر آمده ام ناطلبیده
هرگز سخنم را نشنیدی وبه رغمم
نشنیده نکردی که بگویم نشنیده
میلی رود آن عمر گرانمایه شتابان
خود را به سر ره برسان تا نرسیده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş