شمارهٔ ۲۶۷
م میلی
0
Altın Yaprak
دل و دیده را نباشد چه نهان چه آشکاره
نه تحمل صبوری نه تهور نظاره
ز تو بس که ناامیدم به گمان خود نیفتم
اگرم به جانب خود طلبی به صد اشاره
بروید چاره جویان پی کار خود که دیگر
به رمیده آهوی جان نرسد کمند چاره
ز کجاست بخت آنم که به مجمع رقیبان
چو مرا ز دور بیند کند از میان کناره
نبود شرار آهم دم واپسین که با جان
به مشایعت برآید جگر هزار پاره
تب جانگداز میلی ز عرق نیافت تسکین
چه خلل پذیرد آتش ز تردد شراره
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş