شمارهٔ ۲۸۶
م میلی
0
Altın Yaprak
من و آرزوی بزمی که ز حال من بپرسی
چو کسی دگر نماند ز ملال من بپرسی
به حضور غیر کردی نشنیده پرسشم را
که ازو به این بهانه ز سوال من بپرسی
ز تخیل تو چندان شود اضطرابم افزون
که به خاطرم نیاید چو خیال من بپرسی
ز حیا نظر به سویم نکنی خوش آنکه از می
تو به حال خود نباشی و ز حال من بپرسی
به فراق آن چنانم بگذشت عمر میلی
که خجل شوم چو حرفی ز وصال من بپرسی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş