شمارهٔ ۳۰۴
م میلی
0
Altın Yaprak
همانا در میان با غیر حرف قتل من داری
که سویم گوشه چشمی دراثنای سخن داری
چه بد کردم که واگردانمش من کیستم باری
که از کین هر زمان اندیشه ای با جان من داری
به یکبار از درون آزردگان خار در بستر
مباش آسوده دل هر چند گل در پیرهن داری
هنوز ای دل نه ای نومید از پرسیدنش گویا
که در اثنای جان دادن امید زیستن داری
ازان زلف سیه پوش تو شد چون حلقه ماتم
که از دلها مصیبت خانه ها در هر شکن داری
به وقت گفت وگویم روی برتابی و من خود را
دهم تسکین که شاید گوش برآواز من داری
ز تنها ماندگی ها این فراغت یافتی میلی
که اکنون با غمش هم خوابگی ها در کفن داری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş