شمارهٔ ۶ - در مدح بهروز محمّد

م میلی
0 Altın Yaprak
نو بهار است و جهان حله خضرا دارد باد خاصیت انفاس مسیحا دارد می دهد یاد ز محشر که مسیحای هوا باز اموات چمن را سر احیا دارد خاک از خلق جهان هرچه نهان در دل داشت ابر از پرده دری بر همه پیدا دارد بس که الوان شده از سبزه و گل عالم خاک رشک بر روی زمین عالم بالا دارد سبزه بر طرف چمن فرش زمرد انداخت غنچه در صحن چمن خرگه مینا دارد چون خضر سبزه نورسته بر اطراف چمن بر سر آب ز اعجاز مصلا دارد بهر آویزه گرد رخ گلبرگ تراست رشته سبزه که صد لولو لالا دارد در درم ریزی و در پاشی و سیم افشانی شمسه شاخ شکوفه ید بیضا دارد دیده نرگس شهلا شده حیران چمن چشم بر قدرت الله تعالی دارد هر که را دست غم امروز گریبانگیر است رو به طرف چمن و دامن صحرا دارد وقت آن بی سر و پا خوش که درین نادره وقت سر تسلیم به پای خم صهبا دارد عاشق زار به کام دل خود با معشوق روی بر روی چو برگ گل رعنا دارد مفلس از بهر سرانجام می و جام کنون چشم بر سیم و زر نرگس شهلا دارد دست از هر دو جهان شست به یک جرعه می نه غم دین و نه اندیشه دنیا دارد ای خوش آن مست نکوبخت که هنگام صبوح ساغر باده به او ساقی زیبا دارد ای خوش آن ساقی بد مست که میخواره به عجز بر زبان پیش وی این مطلع غرا دارد چشم بد مست تو با ما سر غوغا دارد این چه بد مستی و غوغاست که با ما دارد شمع من مست غرور است جهانی ز غمش گر چو پروانه بسوزند چه پروا دارد بی قرار است دل اندر بدن کشته عشق دیگر از یار ندانم چه تمنا دارد سوی آن چشم فسونگر نظر انداز و ببین ملک الموت که اعجاز مسیحا دارد مردم و سلسله عشق هنوزم برپاست غیر من کیست که این سلسله بر پا دارد دل ز بدگویی اغیار و ز بدخویی یار بهر مردن همه اسباب مهیا دارد آنکه هرگز ز دل من ننهد پای برون می ندانم که چه سان در همه دل جا دارد هیچ دل نیست که خاری نشکسته ست درو گل خودروی من از بس دل خودرا دارد می توان گرد برآورد ز قلب سپهی با هجومی که غمش با من تنها دارد ای گل تازه ز صد پرده تقاضای جمال گل رخسار ترا انجمن آرا دارد رخ مپوشان ز نظرها که گل عارض تو هرچه دارد همه از فیض نظرها دارد شهره شهر عجب گر نشوی کز هر سو سر به دنبال تو صد عاشق شیدا دارد امتحان نام کند دل ستمی کز تو کشد خویش را از تو به این حیله شکیبا دارد سبزه خط گل رخسار ترا گشت نقاب در دلم شعله هنوز آتش سودا دارد هیچم از جان غم دل باز نمی دارد دست من ندانم چه به جان من شیدا دارد سوز دل همچو مه رایت دارا همه شب شعله آه مرا بی تو فلکسا دارد آسمان کوکبه بهروز محمد که چو مهر از ثری زیر نگین تا به ثریا دارد آنکه بر آینه رای منیرش خورشید همچو خفاش کجا تاب تماشا دارد وانکه ز آثار خردمندی او در ارحام طفل چون پیر خرد خاطر دانا دارد هرچه چشم پدر از پیرهن یوسف داشت از غبار در او دیده اعمی دارد خوار و زار از کفش افتد زر و گوهر به کنار چون خس و خار که جا بر لب دریا دارد آن منافات که دارد به وفا عهد بتان وعده در عهد سخایش به تقاضا دارد ناورد عذر ازو گر همه عنقا طلبند در زمانی که کرم صورت عنقا دارد ساخته خود را حلقه در گوش صد اسکندر و دارا دارد عزم درگاه تو صد گوشه نشین را بی خواست در جهان همچو صبا مرحله پیما دارد هر که دیدار همایون ترا دید امروز همه شب وسوسه دیدن فردا دارد تا تو از مادر گیتی به زمین آمده ای منتی بر سر این توده غبرا دارد غیر عدل تو که تابنده دست ستم است کیست امروز که بازوی توانا دارد طایر تیر تو مانند سمندر به شتاب عزم آتشکده سینه اعدا دارد بی خبر همچو اجل آید و گیرد رگ جان غالبا خاصیت مرگ مفاجا دارد خصم را زهره اندیشه کین تو کجاست وگرش هست به اظهار چه یارا دارد بحر مواج که از وجود تو گوهر بنهفت بین که از چوب نشان بر همه اعضا دارد در زمان تو که کس را به طلب حاجت نیست بی نیازی ز کرم شخص تمنا دارد بر کسی منت کس نیست بجز باد که او منت گرد تو بر دیده بینا دارد کامکارا به صد امید برین در میلی خویش را منتظم سلک احبا دارد در خمار غم ایام کزان کاهد جان از می وصل تو خود را طرب افزا دارد دست گیرد همه را لطف تو از بخت من است که مهمات مرا این همه در پا دارد از تو در دل گله ها هست و نیاید به زبان که دل از تندی خوی تو محابا دارد با کدامین دل خوش در شکرستان سخن طوطی ناطقه را طبع شکرخا دارد این هم از خامه غیب است که در صورت نظم شرح اوصاف تو بر صفحه انشا دارد هر که از پایه ادنی به تو پیوست امروز چون غبار سپهت رتبه اعلا دارد همچو خاک قدمت بنده داعی عمری ست که به دامان شما دست تولا دارد چه خطا سرزده از من که چنین روز به روز قدر من روی ز اعلا سوی ادنی دارد آن تعلق که رهی را به خداوندی توست به ولای تو اگر بنده به مولا دارد در دل خلق دو عالم نتواند گنجید اعتقادی که دل من به تو تنها دارد به دعا به که درین حال زبان بگشایم که دعای دل آزرده اثرها دارد تا که از درد مداوا گذرد در خاطر تا الم در جنگر سوخته ماوا دارد الم و درد بر جان بداندیش تو باد کز تو صد درد جگرسوز مداوا دارد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.