حکایت شمارهٔ ۵۹
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
شیخ را قدس الله روحه یک روز قبضی بود از میهنه قصد سرخس کرد چنانک سنت او بود چون بدست کرد رسید لقمان را دید لقمان گفت ای بوسعید کجا می روی گفت دلم تنگ است به سرخس می روم گفت چون به سرخس رسی خدای سرخس را از ما سلام گویی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş