شمارهٔ ۵۱
م محمدحسین غروی اصفهانی
0
Altın Yaprak
صبح ازل از مشرق حسن تو دمیده است
تا شام ابد پردۀ خورشید دریده است
حیف است نگه جانب مه با مه رویت
ماه آن رخ زیباست هر آن دیده که دیده است
هرگز نکنم من سخن از سرو و صنوبر
سرو آن قد و بالا است هر آن کس که شنیده است
ای شاخۀ گل در چمن فاستقم امروز
چو سرو تو سروی بفلک سر نکشیده است
تشریف جهان گیری و اقلیم ستانی
جز بر قد رعنای تو دوران نبریده است
ای طور تجلی که ز سینای تو موسی
مرغ دلش اندر قفس سینه طپیده است
سرچشمۀ حیوان نبود جز دهن تو
خضر از لب لعل نمکین تو مکیده است
از ذوق تو بلبل شده در نغمه سرایی
وز شوق تو گل بر تن خود جامه دریده است
ای روی دلارام تو آرام دل ما
باز آ که شود رام من این دل که رمیده است
باز آ که به از نفخۀ وصل رخ جانان
بر سوختۀ حجر نسیمی نوزیده است
لطفی بکن و مفتخرم کن به غلامی
کس بنده به آزادگی من نخریده است
در دایرۀ شیفتگان دیدۀ دوران
آشفته تر از مفتقر زار ندیده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş